من یک زنم…
اما نه آنطور که فکر میکنی
نه فقط یک چهره
نه فقط یک نقش در خانه
نه فقط یک نام در شناسنامه کسی…
من، هزار شب نخوابیدهام
تا به جایی برسم که حالا ایستادهام
هزاربار گریه کردهام
و صبح
با لبخند از خانه بیرون زدهام
انگار نه انگار
تمام شب، دنیا روی شانهام سنگینی میکرد
من را دنیا آموزش نداد
درد داد…
تحقیر داد…
ولی من یاد گرفتم
نه از روی کتاب
بلکه از دل آتش…
به من گفتند "تو نمیتونی…"
بارها، پشت سرم خندیدند…
اما هیچکس نفهمید
که همان خندهها
شعلهای شد درونم
که راه را سوزاند
تا مسیر خودم را بسازم
من زنم
اما نه آن زنِ خستهی تسلیمشده…
من زنم
و هر بار که شکست خوردم
خودم را از نو ساختم…
رویاهام را با اشک شستم
با درد نوشتم
با لبخند ساختم…
و حالا اگر میخندی به موفقیتم
بدان
این موفقیت از جنس طلا نیست…
از جنس آتش است
من یک زن موفقم
نه چون همهچیز دارم
بلکه چون یاد گرفتم:
حتی وقتی هیچچیز نداری
باز هم
میتونی از درونت
یک جهان را بسازی..
یک جهان بسازی