هیچکس نفهمید…
آنهمه سکوت
فریاد بود
آن لبخندها
گریههایی بودند
که بلد بودند خودشان را قایم کنند
هیچکس نفهمید
وقتی با "خوبم" جواب دادم
چقدر "خرابم" بودم
نه اینکه تقصیر کسی باشد
فقط…
هیچکس آنقدر نماند
که از چشمهایم بخواند
من زن بودم…
با نقابی محکم از صبر
با دلی خسته از وانمود کردن
چندبار؟
چندبار رفتم یک گوشه
که کسی نبیند
وقتی میشکنم…
و بعد برگشتم
با چای داغ،
با سفرهای پهن،
با لبخندی که یعنی:
«همهچیز رو به راهه…»
اما نبود…
هیچکس نفهمید
چقدر آرزوهایم را خوردم،
چقدر سکوت کردم
تا خانه آرام بماند،
تا کسی نرنجد،
تا زنی باشم که باید…
ولی دیگر کافیست!
من دیگر نمیخواهم
فقط زنده باشم
برای فهمیده نشدن…
از اینجا به بعد،
نه فریاد میزنم،
نه سکوت میکنم…
فقط خودم را زندگی میکنم.
و اگر کسی خواست بفهمد،
میماند…
میپرسد…
میشنود.
و اگر نه…
باز هم مهم نیست.
من دیگر خودم را
فراموش نمیکنم.