همینطور که با عجله پله ها رو دوتا یکی می کردم تا دیرم نشه، تو ذهنم پر بود از سؤالاتی راجع به اینکه اصلاً سر یه ساعتی رسیدن سرِ کار چقدر بیهوده س؛ چرا در مورد شروع ساعت کار کسی نظر متفاوتی با این چیزی که الان هست نداره یا اینکه چرا شروع کارِ ما هم مثل دفترِ شرکت تو انگلستان که ساعت ۹ صبح شروع میشه تنظیم نمیشه؛ که یهو صدای بوق عجیب یک ماشین نظرمو جلب کرد. آره صدای بوق تیز یه پیکان بود. خیلی کنجکاو شدم صاحب ماشین رو ببینم. بعد از اون صاحب اون پیکان که یکی از تحصیلکرده های خارج رفته بود همکار خوب ما شد و ماشینش دوست ما.
هر روز قبل از رسیدن به دستگاه ساعت زنی با صدای بوق ریزِ ماشینش ورودش رو اعلام می کرد.
تو اون چند سال اول من و چند تا از همکارام مدام تلاش می کردیم نظر اون همکارمونو عوض کنیم که پیکانو عوض کنه چون ماشین به روزی نیست و هزار دلیل برای تعویضش میاوردیم؛ مثلاً یکیش اینکه اگر بخواد ازدواج کنه بهتره که پیکان سوار نشه و یه ماشین جدیدتری داشته باشه. هر از گاهی هم بهش یه پیشنهادی میدادیم که این ماشین خوبیه و اون ماشین خوبیه.
ولی رفته رفته در واقع این ما بودیم که نظرمون عوض شد. اون پیکان سفید به واسطه صاحبش نظر ما رو تغییر داد. خودش میگفت پیکان هویت صنعت اتومبیل سازی ایرانه.
کم کم دیگه گاهی می رفتیم پایین تو پارکینگ شرکت می ایستادیم کنارش و سراپا گوش نگاهش می کردیم و همکارمون به ما درباره جزئیات ماشین با عشق توضیحاتی میداد.
پیکان بوق بنزی ده-یازده با اون چراغ مطالعه کادیلاکی و لاستیکهای دور سفید نوار باریک که اون باریک بودنش خیلی مهم بود چون تو بازار لاستیک دور سفید پهن هم بود و چنان زیبایی نداشت با قالپاق خورشیدی و رینگ مشهد. ترکیب کنسول طرح چوب با تودوزی و تودری فابریک که با پارچه ایتالیایی دوخته شده بود بسیار چشم نواز و زیبا بود.
ما هم نگاه می کردیم تا اینکه ببینیم همکارم با اون فرمون سفت چطوری از پارکینگ از لابلای اونهمه ماشین میاد بیرون. البته خودش این نظرو نداشت، میگفت سفت نیست چون هزار خارشو کوچیک کردم.
یه بار که ماشین مشکل داشت و درست کار نمی کرد؛ خودش میگفت باز جنس غیر انگلیسی انداختم روش.
پیکان سفید بارها مارو تو سرما و تو گرما رسوند خونه. وقتی از گرما داشتیم له له می زدیم همکارمون میگفت اون لچکی رو باز کن خنک میشی و راست هم میگفت.
یه دفعه که داشت مارو میبرد خونه یهو وسط خیابان ایستاد و دیگه راه نرفت قرار شد من پشت فرمان باشم و همکارم پیاده شد تا ماشین رو هول بده. باور کردنی نبود اون فرمون سفت که واقعاً با همه زوری که داشتم فقط ذره ای حرکت کرد. ولی خودش میگفت فرمون پیکان رو فقط موقع حرکت باید بچرخونی نه تو موقعیت ساکن.
بعد از اینکه ما دیگه حسابی از پیکان سفید خوشمون اومده بود، همکارم حرف خیلی قشنگی زد؛ میگفت این ماشین نیست که به ما شخصیت میده، ما هستیم که به ماشین شخصیت میدیم و چقدر حرف درستی بود.
اون روز اون پیکان کسی رو آورد تو شرکت ما که دنیای فکری مارو نه تنها درباره ماشین بلکه راجع به خیلی موضوعات عوض کرد. بخاطر همین مدل شخصیتی همکارمون، یکی از مدیرانمون میگفت زندگی من به و بعد از آشنایی با این آقا تقسیم میشه.
پیکان سفید بوق بنزیِ همکار اون روز ما و دوست امروز ما، آدمی رو آورد به شرکت که دیگه بهترین دوست و رفیق ماست و دنیای افکار مارو از دغدغه های بیهوده مثل درگیری با ساعت کاری و اینطور موضوعات به سمت و سوی قشنگی سوق داد که اون فیلسوف به ظاهر دیوونهٔ فیلم پرواز بر فراز آشیانهٔ فاخته (یا همون فیلم دیوانه از قفس پرید جک نیکلسون) میگه یعنی خدا، انسان، بهشت، دوزخ! و البته بسی بیش از اینا، که ما از این بابت خود را همیشه مدیون اون ماشین میدونیم.