تا به حال کسی توی صورتم نزده
اصلا نمیدونم اسمش رو چی میزارن سیلی؟ کتک؟
کلا به نظرم حرف زدن با این واژه ها یکم معذب کننده اس
اینکه همیشه از این ( سیلی خوردن؟ ) دور بودم احتمالا علاوه بر خانواده ی ایده آلی(در این زمینه البته) که دارم مدیون اسم قشنگم هم هستم
اما توی عمرم یک بار ( به طور جدی ) باهام در این مورد صحبت شد که من لیاقت سیلی خوردن دارم و اونا اجازه ی سیلی زدن
از طرف کی؟ از طرف یه فردی که هیچ نسبت خونی ای باهاش نداشتم
و قسمت غم انگیز ماجرا آنجا بود که کسی که نسبت خونی تقریبا نزدیکی باهاش داشتم این اجازه رو به اون فرد داده بود
قرار نبود سیلی بخورم بلکه بیشتر قرار بود با یادآوری اون اجازه تهدید بشم ( ادب بشم )
و صرفا برای اینکه من به عمق نداشته ی ناراحتی اون فرد بابت اینکه این اجازه رو داره پی ببرم گفت من بعدش رفتم پایین سیگار کشیدم میفهمی؟ رفتم سیگار کشیدم
ظاهرا کارم در تظاهر کردن عالی بوده چون تا اون موقع هنوز فکر میکرده من انقدر ساده هستم که متوجه نشم هم خونه ام هر روز چندین نخ سیگار میکشه
متاسفانه از همون روز های اول آشنایی باهاش کَربو نبودم و گیراییم هم انقدر پایین نبود که متوجه نشم سیگاری هستش
شاید اگه نمیدونستم سیگاری هست خیلی باحال میشد چون میتونستم تا امروز این عذاب وجدان رو با خودم حمل کنم که بعد از کار هایی که من کردم سیگاری شد
بگذریم از موضوع اصلی دور شدیم
خب تمام این اجازه ها و ناراحتی ها و تهدید ها ( ادب کردن ها ) برای چی بود؟ برای اینکه من به دو تا آدم بزرگسال گفته بودم *این دو تا*
البته باید اعتراف کنم انقدر بی ادب نیستم که با بزرگترم اینطوری صحبت کنم اما اون لحظه چون داشتم با تبلتم بازی میکردم حواسم یکم پرت شد و اینطوری شد و وقتی متوجه فاجعه ی به بار اومده شدم شرمنده شدم و سعی کردم با جمله های نه منظورم این دو بزرگوار این دو عزیز اصلاحش کنم ولی گویا بدتر شد چون همه جا سکوت شد و بعد آخر شب اون اجازه ی کذایی داده شد
( به نظرتون روزی به گوششون خواهد رسید که من اینجا برای این که اون ماجرا رو تعریف کنم از کلی کلمه اشاره و مفرد استفاده کردم؟ )
امروز چندین بار به من گفته شد *این*
برای همین یاد اون خاطره ی کذایی افتادم
باخودم فکر میکنم چی باعث میشه بزرگتر ها با کوچک تر ها جوری رفتار کنن که اگه کوچک تر ها قرار باشه همون رفتار رو انجام بدن لایق سیلی خوردن میشن؟
کمی بلند زمزمه کردم *این* به درخت میگن ولی گویا کسی نشنید چون دوباره بهم گفته شد *این*
و چرا بهم *این* گفته شد؟ چون توی بیان اینکه نمیخوام کاری رو انجام بدم که قبلا قرار بود انجام بدم لحن بدی داشتم و کسی رو تنها گذاشتم که حتی وقتی توی خونه باهاش صحبت میکنم نگاهم میکنه ولی ضرورتی به جواب دادن نمیبینه
انگار من مسئول رفع تنهایی های همه هستم ( که هستم)
بی دلیل نیست خیلی وقت ها خودم رو شبیه یه والدی میبینم که کلی بچه داره و مجبوره برای اینکه بچه هاش بهونه نگیرن برای هرکدومشون وقت اختصاصی داشته باشه و با کنارشون بودن آرومشون کنه ( حتی اگه خودش حوصله ی هیچ بچه ای رو نداشته باشه )
( به نظرم اگه روزی مامانم این نوشته رو بخونه با خودش فکر کنه شاید اون اجازه بی جا هم نبوده)