
از آخرین باری که متن بلندی نوشته ام مدت زیادی میگذرد
نه اینکه وقت نداشته باشم نه
وقت دارم اما نوشتن دیگر خوشحالم نمیکند
وقتی مینویسم باز انگار آن حس غریب سراغم میآید و بهم میفهماند که نوشتن بلد نیستم همان گونه که در فیزیک و حسابان و زبان و درس و معاشرت و سلیقه و زندگی سررشته ای ندارم
از حجم این همه نتوانستن ها خسته شدم و دلم نمیخواهد با نوشتن، یک نمیتوانم دیگر به نمیتوانم هایم اضافه کنم
این چند باری هم که باز به سراغ نوشتن می آیم و سعی میکنم باز هم مانند گذشته بنویسم فقط دلم میخواهد آن حس گذشته را برای خود زنده کنم که نمیشود
اصلا نمیدانم چرا نمیشود
انگار سر شده ام
باورم شده که توی هیچ چیز نمیتوانم مثل گذشته خوب باشم و باید به معمولی بودن عادت کنم
اما شاید هم نه
من هنوز هم دلم میخواهد بتوانم
بتوانم که خوب باشم
اصلا همین که گه گاهی سراغ هنر میروم هم برای همین است
درست است که بیشتر از گذشته میترسم
برای زیر چرخ انداختن پارچه هزار بار با خودم کلنجار میروم
اما باز انجام میدهم
خیلی خوب از آب در نمیآید
اما حد اقل در بین افراد این دایره ی محدود اطرافم عملکردم خوب برآورد میشود و همین باعث میشود دلگرم شوم
من هنوز دوست دارم از کلمه ی میتوانم استفاده کنم