#رمان پارت 1
#قلب شکسته ای که هیچ وقت درست نشد
رمان من از واقعیت درست شده.
یکی از روز های 1403بود ک من رفته بودم پارک واز یکی که اسمش امیر بود خوشم اومده بود قبلش بگم که من باهاش چت میکردم یه دختری اونو به من معرفی کرد که اسمش محدثه بود من بدم میومد اونا باهام حرف میزنن حسودیم میشد صبح پاشدم دیدم امیر پیام داده کات کردمو بیا باهام باشیم من رفتم باهاش تا وقتی ک کات کردیم کمتر از 1ماه تموم شد. من داغون شده بودم البته همه بهم میگفتن لاشیه ها ولی خوب من جوری که دوستش داشتم منو دوست نداشت
خلاصه اول مهر ماه شد و از مدرسه گفتن اسما کدومه اومدنو باهام حرف زدن بدم اومده بود اسم منو به اونا گفته بود وهروقت اون دخترا میدیدم راهمو کج میکردم دوستام میگفتن این به درد تو نمیخوره لاشی تر از اون چیزیه که فکرشو کنی من دوباره کار خودمو کردم تا وقتی منو ول کرد رفت بایکی دیگه ولی من عاشقش بودم حالم خوب نبود اصلا
دوستم رفت بهش پیام داد گفت اسما دوست داره نمیخای برگردی؟ اون برگشت ها ولی اون امیر مث اون امیر ک من میشناختم نبود متاسفانه هرپیام منو 5ساعت یکبار جواب میداد اون موقع دی ماه شد یکی به اسم پردیس اومد پیشم چون خود امیر گفته بود کسیو به اسم پردیس میشناسی گفتم نه و این پردیس پیاما دیده بود متاسفانه از شانس بد من تو همون مدرسه ای بود که منم بودم دیدم اومده بود میگفت امیر لاشیه فلانه بیسانه اون موقع شدم باهاش جنگ و دوباره کات کردیم. و من دوباره قلبم شکست تا شد اسفند ماه دیگه یک روز مونده بود بع نوروز من خیابون دیدمش وچنان نگاش کردم غمو تو چشمای من خوند بعد از چند هفته بهم پیام داد گفت بیا اشتی کنیم من اصن حرفاشو باور نداشتم نمیخاستم باهاش باشم خیلی اسرار کرد و من قبول نکردم متاسفانه این وقتی میاد بیشتر از 1ماه نمیتونه بمونه اعتبارشو از دست میده. بعد زنگ زد حرف زد ولی اصن چیزی عوض نشد. تا وقتی دختر خالم گفته امیر افتاده بود دنبال یک دختری منم همونا براش شات گرفتم فرستادم باهاش شدم جنگ و 25فروردین رفت گفتم دورغه برنگرده من تاون اون کاری که باهام کرد رو پس نگریم.
ادامه پارتم میزارم امیداورم فهمیده باشید با ری اکشن این بگید👍
خلاصه به کسی دلنبندین💔
پارت 2
نویسنده: اسما
خلاصه رفت 25فرروردین من خرداد ماه بایکی اشنا شدم تا مرداد باهام بودیم. ولی بخاطر امیر تموم شد. سرگرم اون بودمو وانگار فراموشش کرده بودم تابستون بود رفتیم سراب ومن دعا دعا میکردم که ببینمش ولی تا جای ک تونستم سعی کردم نشد بیخیال شدم تا وقتی ک اومد جلو روم هنگ کرده بودم میگفتم این امیرهه؟ از سرتاپا نگاش میکردم دیگ رفتم هرشب اون لحظه رو تو ذهنم مرور میکردم. هرشب خواب میدم پیام داده ولی نداد تا2هفته دوباره برگشت بهش خیلی فرصت دادم ولی اخر خودشو از چشامم انداخت بعد 2هفته پیام روم نمیشه میشه اشتی کنیم دیگ تکرار نمیکنم من اصن نمیخواستمش دیگ ولی دوباره کار خودشو کرد. و نصف تابستونو باهاش گذروندم وهربار ک میرفتم سراب میگفتم ای خدا ببینمش میرفتم پیشش هیچ وقت اون لحظه یادم نمیره تا پاییز اومد دوباره رفتم و دیدمش هربار جمعه میرفتم سراب ک ببینمش ک دیدنش از سرم نمیرفت. 29مهر رفتیم کافه اون روز بهترین روز زندگی من بود.!
وگذشت تا گذشت
اخر ابان شد اون گفت بیا بریم بیرون دوستمم با خودت بیار من نمیدونستم چرا میگفت دوستت چرا اینو میگه رفتیمو سوار ماشین شدیم تا گذشت من بدم میاد کسی بغلم کنه یا بوسم کنه زدمش کنار از دق من رفت دوستمو ثنا بوس کرد هییی 💔
اون موقع از درونم شکستن قلبمو میشندیم تپش قلب گرفتمو همون جا گریه کردم اون خیلی دوست داشت گریه منو ببین اخه تو ماشین خیلی منو زد من اونو به شوخی گرفته بودم. وقتی ثنا رو بوس کرد دنیا تو سرم خراب شد تا راه خونه گریه کردم اصن نمیتونستم تحمل کنم همه درد رو خونه رفتمو پیام داد نوشت من بت گفتم شوخی ندارم گفتم مهم نیست بلاکش کردم تا خود صبح گریه کردم. واقن اون موقع رو درک نمیکنم خیلی بد بود
تا شد اسفند دوستم هنی رفت بهش گفت برگرده خدا لعنتش کنه من دیگ از چشمم افتاده بود اصن به هیچ عنوان نمیخواستمش اومده بود گفت اون پیام بده من پیام نداده بودم بهش زور داشت تا وقتی خودش پیام داد نوشت:
سلام خوبی
+منم گفتم بفرما
میگم خوبی
+میگم بفرماا
من اون موقع که باتو بودم باچند نفر دیگ بودم میخای عکسشو نشونت بدم
اینو گفت افتادم گریه منم از حرصش گفتم تو منو ول کردی رفتی بایکی دیگ ولی من باچند نفر دیگ بودم تورو ول نکردم بدبخت.
خیلی فاز گرفته بودش با ویس هرچی بود بهش گفتم اون ک ادم نبود خر بود خر
خلاصه که هنوز میخامش ولی اصن نمیخام برگرده چون جوری قلب منو شکوند کسی دیگ نمیتونست این کارو کنه هربار خیابون ببینمش قیافه میگرم براش تا بدونه اصن اهمیتی نداره لطفا به کسی دلنبدین که بدجور قلبتونو میشکونه 💔😔🖤
نویسنده: اسما