وقتی که من پا در نَهم در روزگار نانجیب
در جان خود پروردهام شر را به دانه همچو سیب
وقتی که قطره میخزید بر خاک آدم میچکید
وقتی که دانه میرسید ، بر خاک آدم میچکید
نه فکر آن وصلت ، نه فکر آن عشق و ستم
روزی که آدم میگرفت محکم و با اندوه کم
ابلیس را درگوش خویش در فکر و در آغوش خویش
ابلیس شر را برنهاد از تهمت و از دوش خویش
بر دوش آدم مینهاد چون تیغهای در یاد او
شر را بر آدم رخنه داد بر ریشه و بنیاد او
آن دَم بُد این عاشق شدن ، درگیر چشمانت شدن
من مانع انسان بُدم در معبر کامل شدن
محمدصادق کریمیان