ویرگول
ورودثبت نام
ایناز فکری
ایناز فکریخیانت باران دل کویر را خشک کرد
ایناز فکری
ایناز فکری
خواندن ۴ دقیقه·۹ روز پیش

گیلدای شاه

پارت 7

برای چی فرار کنم ؟ انگیزه ای واسه زندگی ندارم که فرار کنم

_ عاشقتم

صدای امید زندگیم بود

شاهسون_ امدی پیشم؟

من_ اره

شاهسون_ بیا بریم دیگه دلم نمیخواد اینجا بمونم بیا

من_ کجا بودی؟

شاهسون _ پشت سرت بانو اومده بودم نجاتت بدم اما مثل اینکه خدات خیلی عاشقته تا اومدی اینجا فهمیدم من کسی جز تو ندارم

راوی

کلمات مجزه گر زندگی هستن کلمه هایی که شاهسون به گیلدا میگفت زندگی سیاه گیلدا رو روشن تر میکرد هرچند این روشنی پایدار نبود

نوچه های خان پیداشون کرده بود

دست هاشون بسته شده بود

شاهسون_ گیلدا نگران نباش خب من اینجام

گیلدا_میترسم

شاهسون_ میدونم دردت به جونم اروم باش تا وقتی من اینجا هیچ کس نمیتونه بهت کار داشته باشه خب گریه نکن گیلدام

با حرف های شاهسون درد توی دل گیلدا بیشتر میشد

نوچه ها با حسرت نگاه میکردن زمانی که بی رحمانه ازاد و گوهر ماه رو تسلیم خان کردن این حرف ها رو شنیده بودن

مثل اینکه برای بار دوم سرنوشت ازاد و گوهر ماه رقم میخورد

هر چقدر به عمارت نزدیک میشدن

دل شاهسون به حال عشفش میسوخت

گیلدا لبخندی به مرگش میزد

الان دیگه روبه روی خان بودن

گیلدا درست جلوی پای خان زانو زده بود

هیچ کس بیشتر از گیلدا تو این مسیر قرار نبود بسوزه

اما اینجا یه چیز سر جاش نبود اونم اخلاق شاهسون نوچه ها با اشاره خان دستشو باز کردن

خان_ یا مثل برادرت باید بمیری یا اینجا پیش خانوادت میمونی

شاهسون نگاهی به گیلدا انداخت

گیلدا با چشمای خودش شاهد این شد کسی که دو دقیقه پیش دم از عشق میزد الان با بی رحمی تمام سمت خان رفت و کنارش ایستاد

به اسلحه ای که روی کمر ارمان بود نگاه کرد

سمت ارمان رفت

نوچه ها تند و سریع دستورات خان رو برای مجازات گیلدا اماده میکردن

ارمان در گوش شاهسون یواشکی پیچ زد

ارمان _گوش کن ببین چی میگم عسل و مامان همین الان میرسن وقتی اونا اومدن اسلحه من رو از کمرم بردار و سمت عسل برو بقیش رو حدس میزنی که

شاهسون_ مدیونتم

شاهسون _ خان اگه اجازه بدی نمیخوام صورت این خیانت کار رو ببینم بهتره پشتش باشم

خان_ هر طور راحتی پسرم

شاهسون به جلوی در عمارت قدم برداشت

ارمان به جای خالی تفنگ روی کمرش نگاه کرد و توی دلش افرینی بهش گفت

همه به فکر گیلدا بودن اما گیلدا نا امید تر از قبل فقط به خیانت شاهسون فکر میکرد ولی ای وای بر دلی که عاشق باشه اون موقع از خودش هم میگذره دقیقا این جمله حال شاهسون بود با اینکه میدونست این ماجرا شاید به قیمت جونش باشه اما باز برای نجات اون دختر کوچولو هر کاری میکرد

با ورود عسل و همسر خان

شاهسون از پشت عسل رو گرفت و اسلحه رو به سر عسل گذاشت

نوچه ها اسلحه ها رو در اورده بودن و به سمت شاهسون هدف گرفته بودن

خان_ شاهسون بنداز اون اسلحه رو

شاهسون _ دست گیلدا رو بگو باز کنن یالا وگرنه نه عروست زندست نه نوه ات

شاهسون

دست گیلدا رو باز کردن که ترسید اومد پشتم قائم شد

سرمو دم گوش عسل بردم

من_ شرمنده عسل مجبورم

عسل_ میدونم کارتو کن

خان_ ول کن یالا

من_ فکر کردی من ازادم هان؟نه خان نه من ازادم نه گیلدا گوهر ماهه بگو ماشینو بیارن یالا زود باش

نگاهی نفرت انگیز به مهرانی انداختم گوشه عمارت نظارگر حوادث بود و کاری نمیکرد

من_ خان یادت نره تو عاشق نشدی بدونی ما چی میکشیم پدر نبودی بدونی داغ از دست دادن پسرت چیه دختر نداشتی بدونی عذاب دادن دختر مردم یعنی چی دل نداری بدون دل رحم بودن یعنی چی

خان_ احمق خفه شو

تن صدای هردو مون بالا رفته بود

من_ خفه نمیشم دیگه بسه هر چقدر عذابمون دادی بسه هر چقدر ساکت شدیم لعنت به روزی که پدر شدی

نامرد تو همه ما رو طمعه غرورت کردی

ماشین اماده بود

من_ گیلدا برو تو ماشین بشین یالا

گیلدا ترسیده اروم صندلی جلو نشست

به خان نگاه کردم نمیدوم چرا اما احساس حسرت رو تو چشماش میدیدم

نوچه ها به دستور خان اسلحه ها رو پایین انداختن

عسل رو ول کردم

دقیقا روبه رو خان ایستادم اما فاصله زیاد بود

من_ خان بیدار شو دیگه من مثل ازاد بیدی نیستم به این باد ها بلرزم خودت عاشقم کردی الان میخوای جدال کنی

ظالم گوهر و ازاد کم نبودن؟؟ هانن؟

اما خان روزی میرسه حقارت تو رو میبینم اون روزه که نوبت من میشه اون روز بهت میگم همه مارو بخاطر اون شیطان از دست دادی

نگاهی به مهران انداختم و سریع سوار ماشین شدم

درد دل
۱
۰
ایناز فکری
ایناز فکری
خیانت باران دل کویر را خشک کرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید