در کودکی بلند بر زبان آوردنش غمگین بود،پس ماهم آن را شاد جلوه می دادیم.اما حال نه.
روزهایی که قطره های باران روی شیشه قهرمان مسابقه بودند،اما حال گریه ی آسمان تنها چیزی است که از قطرات درخشان باران می بینیم.قطرات باران که زمین تنها پناه آن ها است.
روز های که رعد و فریاد آسمان ترسناک بود،اما حال آرزویمان آغوش رعد است.
کودکانی که در زیر باران می رقصیدند حال می گیرند و فریاد نمی زنند.گل های باغ جادو خشک شده و در انتظار کسی هستند که لباسشان را اتو کند.
پروانه ها در آغوش گل خوابی پر از رویاهای دست یافتنی را می دیدند اما حال برای پیدا کردن گل ها تلاش می کنند.
خنده های واقعی مردم شهر را زیبا کرده بود اما حال شهر پر از خنده های غمگین است.
رنگین کمان،ناخوانده ترین مهمان آسمان.قبل ها در آسمان خانه داشت اما حال ابر های سیاه آسمان را در آغوش گرفته.
عشق های واقعی گذشته ی زیبای مارا به وجود آورده بود،اما حال کسی به عشق باور ندارد.
دلتنگ می شوی،آنقدر که بغض می کنی اما نمی توانی بگری.زیرا واقعیت ها همیشه تلخ است.
{واقعیت های که شاد بودن آن ها حسرت ما شده}
