
در زندگی، ممکن است موقعیتی در انتظارت باشد. موقعیتی که ناگهان تمام فضای خالی اطرافت را از اندوه پر کند، دستهایت را محکم به هم گره بزند و میخکوبت کند.
لحظهای که جز خودت و تاریکیهای اطرافت چیزی نمیبینی، تمام مسیرها و قوانینی را که برای فردایت چیده بودی، پوچ میپنداری. آنها را از ذهن خود دور میریزی.
بعد از این، چه میتوان کرد؟ با دستهای بسته و افکاری که در سیاهی گیر افتادهاند، چه میتوان کرد؟
آری، تو ناگزیر به ادامه دادن هستی؛ به جریان داشتن. روزت هرطور که بگذرد، تو چون دریا ناچار به حرکت هستی.
هر روز توانت را می گذاری تا موج هایت را با آرامش به ساحل برسانی؛ حتی اگر تمام آن روز، احوالاتت طوفانی بوده باشد، باز هم باید خودت را به ساحل برسانی.
این حقیقت زندگانی است؛ زندگی به رنج تو، به جوش و خروش تو اعتنایی ندارد. در آخر، تو حتی در سیاهی هم باید خودت را سالم و در سکون به مقصد برسانی…
فاطمه خردمند
۱۴۰۵/۰۳/۰۴