گاهی در زندگی لحظههایی هست که بیهیچ دلیل مشخصی،
جهان کمی آرامتر میشود؛
نه بهخاطر اتفاقی بزرگ،
بلکه چون چیزی در درون آدم جابهجا میشود،
چیزی که شاید سالها خاموش بوده
و حالا آرامآرام خودش را نشان میدهد.
در این لحظهها، آدم حس میکند میان دو نقطه ایستاده؛
نه جایی که بوده،
نه جایی که میرود.
یک فضای میانی،
جایی که هیچچیز قطعی نیست
اما همهچیز واقعیتر از همیشه به نظر میرسد.
در این سکوتِ کوتاه،
آدم به چیزهایی فکر میکند که معمولاً از آنها عبور میکند؛
به مسیرهایی که انتخاب کرده،
به چیزهایی که از دست داده،
به چیزهایی که هنوز نمیداند چرا برایش مهماند.
و عجیب است که همین ندانستن،
گاهی آرامش میآورد.
شاید زندگی همین باشد؛
حرکت میان لحظههایی که معنایشان را دیرتر میفهمیم.
میان تجربههایی که سادهاند
اما در عمقشان چیزی میدرخشد،
چیزی که نمیشود اسمش را گذاشت «حس»،
چون از حس عمیقتر است.
آدم کمکم یاد میگیرد
همهچیز قرار نیست روشن باشد،
قرار نیست جواب داشته باشد،
قرار نیست کامل باشد.
گاهی کافیست فقط در همان لحظهای که هستی
بیعجله بایستی
و اجازه بدهی جهان
با همان سرعتی که لازم دارد
از کنارت عبور کند
فقط بگو کدوم حس رو میخوای.