میگویم چند نویسنده ایرانی را نام ببر. میگوید صادق هدایت، گلشیری، جلال آل احمد. دوباره اگر بپرسید جواب تقریبا همان است. هدایت، دولت آبادی، بهرام صادقی. و بار سوم...احمد محمود، هدایت...چوبک و از این قبیل...
اگر بگویی اینها نویسندگان ایرانی قدیمی تر هستند، نویسندگان جدیدتر را نام ببر. میگوید نسیرن ثامنی، فهیمه حیدری...
اگر بگویی اینها نویسندگان عامیانه نویس هستند. از همان نسل روشنفکران نام ببر ولی جدید، همدوره خود ما که زنده باشند. به قول عرب ها حیُن یرتزق...
دیگر میماند چه بگوید. چند نفری به زور یادش میآید. رویا پیرزاد. همان که پنیر من را چه کسی دزدید یا چراغ ها را من خاموش میکنم نوشته...مصطفی مستور یا ابوتراب خسروی...
چرا اینگونه شد. چرا نسل نویسندگان قدیم از بین رفتند. چرا آخرین هایشان بهرام صادقی بود که دهه چهل از دنیا رفت. و نهایتا احمد محمود که سال ها پیش از این جهان رفت. چرا عرصه ادبیات ایران ناگهان از نویسندگان بزرگ تهی شد. چرا نویسندگان دیگر در میان ما نیستند.
انقطاع نسلی نویسندگان در ایران پدیده بسیار عجیبی است. انگار ناگهان ایرانی جماعت دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت که قابلیت تبدیل شدن به یک روایت یا قصه را داشته باشد. انگار همه تصمیم گرفتند داستانی تعریف نکنند. دل و دماغی برای مردم نمانده بود نه برای قصه گفتن نه برای قصه شنیدن.