فکر میکنم فیلم the story of my wife محصول ۲۰۲۱ آنچنان که باید قدر ندیده است. چند نقدی که من خواندم زیاد به ظرافت های فیلم توجه نشده بود و بر طولانی بودن فیلم و شخصیت ناخدا جاکوب شخصیت اصلی فیلم تاکید شده بود.
فیلم محصول مجارستان و کارگردان آن خانم ایلدیکو انیدی است و از روی رمانی به همین نام ساخته شده است.
مدت زمان فیلم شاید برای مخاطب عام خسته کننده باشد ولی اگر صبورانه به پای آن بنشیند حرف زیادی برای گفتن دارد.
مثلا صحنه آغازین فیلم ناخدا جاکوب و دوستش که در کار تجارت مواد مخدر است در کافه ای نشسته اند. ناخدا میگوید میخواهد ازدواج کند. دوستش میپرسد با کی. ناخدا جواب میدهد با اولین زنی که از در کافه وارد بشود. خیلی ساده و خیلی جذاب، هم برای رمان و هم برای فیلم. دوستش سوال عجیبی را مطرح میکند: اگه بهت خیانت کنه چی نمیترسی. و ناخدا جواب میدهد این هم احتمالش جزو ازدواج است.
ناخدا جاکوب شرط بندی عجیبی روی سرنوشت خود میکند. اتفاقا زن جوانی وارد کافه میشود. ناخدا از او خواستگاری میکند و ازدواج میکنند. به همین راحتی داستان جلو میرود.
اما لیزی، زن آینده ناخدا، یک فم فتال است. زیبای بلوند اغواگر که سرکشی میکند و ماجراهایی پر رمز و راز دارد.
اما لیزی یک فم فتال کاملا بد جنس نیست. یک ویژگی خاص و لطیف دارد. اگر با دقت دقایق اولیه فیلم از ملاقات ناخدا و لیزی در کافه تا شب عروسی و آنگاه زناشویی آنها دیده بشود لیزی شخصیت غریبی دارد.
وقتی وارد کافه میشود نمایی از پاها و کفش او دیده میشود. در شب ازدواج وقتی کاپیتان به پای او دست میزند لیزی واکنش نشان میدهد و خود را عقب میکشد. بعدا او را در یک وان مشغول آب تنی میبینیم و چهار ماه بعد که کاپیتان از سفر دریایی اش برمیگردد روی یک مبل عجیب نشسته و پاهایش را روی مبل جمع کرده است.
به نظر میرسد لیزی یک فم فتال عادی نیست. چیزی شبیه یک پری دریایی است. البته فیلم واقع گرا است ولی کارگردان با تاکید روی پاهای لیزی میخواهد یک بعد نمادین هم به او بدهد. با توجه به شغل ناخدا اینکه معشوقه اش پری دریایی باشد زیاد عجیب نیست.
فیلم در سال ۱۹۲۰ اتفاق میافتد و صحنه ها و فضاسازی فیلم اروپای آغاز قرن ۲۰ را نشان میدهد. یک چیزی در مایه های داستان های آگاتا کریستی و پوشش های خاص آن دوره و انصافا یک بازسازی تاریخی دوست داشتنی است.
ماجرای ناخدا جاکوب و لیزی زن فمفتال پری وار و کمی بدجنس در نوع خودش دیدنی است. مخصوصا پایان فیلم کمی غمگین است. وضع بد جدایی آن دو از هم. هفت سال بعد ناخدا از هر گوشه شهر دنبال لیزی میگردد. آدم به یاد این شعر و ترانه میافتد.
تو ای پری کجایی که رخ نمینمایی
وصف حال ناخدا جاکوب بیچاره، مردی که باز به قول سهراب سپهری بزرگ است و با افق های باز نسبت دارد اما پای ازدواج و زندگی زناشویی در شهر هامبورگ آلمان که میافتد میبیند زندگی شهری سخت است. روی ازدواج با زنی ناشناس شرط بندی میکند ازدواج را میبرد ولی وفاداری و روابط زناشویی او و لیزی ماجراهای بسیاری دارد
پاهای لیزی برایش مسئله ایست