تصور کنید روزی در سفری دریایی باشم، ناخدای یک کشتی کوچک که خود، جهانی است در مقیاس کوچک. در میان مسافران، به دنبال یافتن کسی خواهم گشت که رازهای ناگشوده زندگی انسان را در سینه دارد. مگر در این دنیای کوچک، در میان این همه ورق، نباید حداقل یک “ژوکر” باشد؟ کسی که دانشی فراتر از ما در چنته دارد؟
هدفم این است: گرد هم آوردن همگان و پرسیدن از تک تکشان: “آیا میدانید چرا زندهاید؟” و آنکه نداند، تقدیرش سقوط به دریای بیکران خواهد بود.
البته، کودکان بیشک این آزمون را با موفقیت پشت سر میگذارند. دنیایشان هنوز با پیچیدگیهای بزرگسالان رنگ نگرفته است. آیا تاکنون دقت کردهاید کودکان چگونه با کنجکاوی سیریناپذیر، هر پدیدهای را زیر سوال میبرند؟ اما این اشتیاق در بزرگسالان رنگ میبازد ، چرا که آنها آنقدر به طبیعت عادت کرده اند که هر روز برای خودشان راه می روند ، بدون آنکه جهان را معمایی بزرگ ببینند...
در آن کشتی هزار نفره، اگر تنها یک نفر، فقط یک نفر، زندگی را ماجراجویی شگفتانگیز و پر از رمز و راز ببیند، او همان “ژوکر” دسته ورق خواهد بود.
شگفتا که ما، با این هوش و خلاقیت، در پی کشف کهکشانها و رموز اتمها رفتیم، اما هنوز درک درستی از خودمان نداریم. سخنی از معلمم به یاد دارم که عمیقاً مرا به فکر فرو برد:
اگر مغز ما چنان ساده بود که می توانستیم آن را درک کنیم، آن وقت آن قدر احمق بودیم که نمی توانستیم آن را درک کنیم.
مغز های بسیار ساده تر از انسان هم وجود دارد ، مثلا ما می توانیم بفهمیم مغز یک کرم خاکی چطور کار می کند، البته تا اندازه ای ، ولی کرم خاکی خودش نمی تواند این را درک کند ، در نتیجه بافت مغزش بسیار ساده است.