صبح بود و خیابان هنوز آرام و ساکت.
علی از خواب بیدار شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد.
بوی نون تازه از نانوایی سر کوچه به داخل خانه کشیده شده بود.
قدمهایش را تندتر کرد و از خانه بیرون رفت.
وقتی وارد نانوایی شد، پیرمرد نانوا با لبخند گفت:
«صبح بخیر پسرم! امروز نونها تازه و داغن.»
علی یک نان کوچک خرید و کنار پنجره نشست.
هر لقمه، بوی خاطرهها و صبحهای خوب کودکی را به یادش آورد.
همان لحظه فهمید که خوشبختی گاهی در سادهترین چیزها پنهان است؛
یک نان داغ، یک لبخند و یک صبح آرام.