ویرگول
ورودثبت نام
mahan
mahan
mahan
mahan
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

بوی نان تازه

صبح بود و خیابان هنوز آرام و ساکت.

علی از خواب بیدار شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد.

بوی نون تازه از نانوایی سر کوچه به داخل خانه کشیده شده بود.

قدم‌هایش را تندتر کرد و از خانه بیرون رفت.

وقتی وارد نانوایی شد، پیرمرد نانوا با لبخند گفت:

«صبح بخیر پسرم! امروز نون‌ها تازه و داغن.»

علی یک نان کوچک خرید و کنار پنجره نشست.

هر لقمه، بوی خاطره‌ها و صبح‌های خوب کودکی را به یادش آورد.

همان لحظه فهمید که خوشبختی گاهی در ساده‌ترین چیزها پنهان است؛

یک نان داغ، یک لبخند و یک صبح آرام.

زندگیداستانک
۱
۰
mahan
mahan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید