ویرگول
ورودثبت نام
محمد علي هروی
محمد علي هروی،همه عمر بر ندارم سر از این خُمارمستی که،هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
محمد علي هروی
محمد علي هروی
خواندن ۳ دقیقه·۱ ساعت پیش

پرستار ICU مثل یه فرمانده جنگی وسط میدون نبرده

راستش رو بخواین تا همین چند وقت پیش، منم مثل خیلی از دانشجوها نگاه سطحی به یه سری شغل‌ها داشتم و فکر می‌کردم پرستاری یعنی فقط آمپول زدن و سرم وصل کردن و این داستان‌ها؛ اما یه شب که با یکی از رفقای صمیمی‌ام که ترم آخر پرستاریه نشسته بودیم و اون از تجربه‌هاش تو بیمارستان می‌گفت، کلاً دیدم عوض شد. رفیقم می‌گفت پرستاری اصلاً اون چیزی نیست که تو فیلم‌ها نشون می‌دن؛ یه دنیا استرس، مسئولیت و البته مدیریت بحران پشت این روپوش‌های سفیده. اون می‌گفت اونا خط مقدم بیمارستانن و تمام بار روانی و جسمی مریض‌ها و حتی همراه‌های نگرانشون روی دوش پرستارهاست.

رفیقم از شیفت‌های طولانی شبانه می‌گفت؛ از وقت‌هایی که کل شهر خوابن و اونا باید با چشمان کاملاً بیدار، ثانیه به ثانیه حواسشون به مریض‌ها باشه. سر و کله زدن با آدم‌هایی که از درد کلافه شدن و شاید اصلاً لحن صحبت کردنشون هم خوب نباشه، کار هر کسی نیست. اون می‌گفت تو این شغل اگه عاشق نباشی و روح بزرگی نداشته باشی، همون هفته اول کم میاری و انصراف میدی؛ چون همه‌چیزش فرسایشی هستش و باید بتونی علم پزشکی رو با کوه صبر و انسانیت جفت‌وجور کنی.

اما لابلای حرف‌هاش، وقتی رسید به یه بخش خاص از بیمارستان، چشماش قشنگ برق زد و از یه بخش فوق‌العاده خفن و حساس گفت که به نظرش برترین و قهرمانانه‌ترین جای کاره؛ یعنی «بخش مراقبت‌های ویژه یا همون ICU».

رفیقم تعریف می‌کرد که یه بار واسه کارآموزی افتاده بود تو بخش ICU و می‌گفت اونجا اصلاً شبیه بقیه بخش‌ها نیست. یه فضای پر از دستگاه‌های پیچیده، مانیتورهایی که مدام علائم حیاتی رو نشون می‌دن و بوق می‌زنن، و بیمارایی که زندگی‌شون رسماً به یه تار مو بنده و کلاً به این تجهیزات وصلن. اون می‌گفت پرستار ICU مثل یه فرمانده جنگی وسط میدون نبرده؛ اونجا وقت واسه دست‌دست کردن و ورق زدن جزوه و کتاب نیست، اگه ضربان قلب یا سطح اکسیژن یه بیمار یکهو افت کنه، این پرستاره که باید تو کسری از ثانیه بهترین تصمیم رو بگیره تا مریض رو برگردونه. اونا باید به اندازه یه پزشک متخصص، از کارکرد تمام اون دستگاه‌های غول‌آسا سر دربیارن.

نکته عجیبی که رفیقم می‌گفت و خیلی برام جالب بود، این بود که تو ICU، مریض‌ها معمولاً تو کما هستن یا انقدر حالشون بده که اصلاً نمی‌تونن حرف بزنن؛ این یعنی پرستار باید زبان بی‌زبانی بیمارش رو بلد باشه و از روی کوچک‌ترین تغییراتِ توی مانیتورها بفهمه که الان بدن مریض چی می‌خواد. اونا عملاً چشم و گوش و دست و پای اون مریض‌ها می‌شن. کار به شدت سنگینیه چون هر لحظه ممکنه با تلخیِ مرگ یه آدم روبرو بشن، ولی با این حال پا پس نمی‌کشن.

رفیقم یه خاطره تعریف کرد که می‌گفت هیچ‌وقت از یادش نمیره؛

یه مریض داشتن که بعد از دو هفته بیهوشی و جنگیدن با مرگ، با مراقبت‌های ثانیه به ثانیه و دلسوزانه پرستارهای اون بخش، بالاخره چشم‌هاش رو باز کرد و به زندگی برگشت. می‌گفت اون لحظه قشنگ فهمیدم که این آدما دارن چه کار بزرگی می‌کنن. شنیدن این تجربه‌ها از زبون رفیقم باعث شد بفهمم بالاتر از هر فرمول و درسی، این مسئولیت‌پذیری و قلب بزرگ انسان‌هاست که می‌تونه دنیا رو قشنگ‌تر کنه و جلو مرگ واسته. این بخش از پرستاری واقعاً خفن‌ترین و باارزش‌ترین پارت سیستم درمونه که کارشون دست‌کمی از معجزه نداره.

پزشک متخصصخاطره
۱
۰
محمد علي هروی
محمد علي هروی
،همه عمر بر ندارم سر از این خُمارمستی که،هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید