ویرگول
ورودثبت نام
بی نقاب
بی نقابآنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
بی نقاب
بی نقاب
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

خلع سلاح

سخت‌ترین کار دنیا برای من، مقاومت در برابر وسوسه‌ی آدم‌هایی‌ست که گویی مرا از بَرَند. آ‌ن‌هایی که مرا چون هزارتویی می‌نگرند که برای کشف پیچیدگی‌هایش، مشتاق و بی‌قرارند.

این را به وضوح دریافته‌ام که من تشنه‌ی فهمیده شدنم و آدم‌های فهیم، بی‌قرارم می‌کنند. انگار با طنابی نامرئی مرا به سمت خودشان می‌کشند. هرچه هم برای دور شدن از این وسوسه‌ی پر تب و تاب، دست و پا بزنم، بیش از پیش در باتلاق اغوایشان فرو می‌روم.

هربار که کسی مرا می‌فهمد و درکم می‌کند، گویی قطره‌ای از اکسیر حیات در کامم می‌چکاند و شور به خواب رفته‌ام را بیدار می‌کند و قلبم لبریز می‌شود از تمنا و پاهای اراده‌ام در برابر این تمنا فلج می‌گردد.

به راستی خاستگاه اینهمه عطش برای درک شدن، کجاست؟

این را به خوبی می‌دانم که هیچگاه فهمیده نشده‌ام و همواره برای اطرافیانم و حتی خودم هم مجهول و ناشناخته بوده‌ام.

اما این را نمی‌دانم که چرا در برابر افرادی که درکم می‌کنند و یا کنجکاوند که بفهمندم، تپش قلبم بالا می‌رود؟ و چون خمیری نرم که به هر شمایلی درمی‌آید، عاجز از مقاومت و سختی می‌گردم؟

این یکی دیگر از ترس‌های ناشناخته‌ی زندگی‌ام است:

خلع سلاح شدن در برابر آدم‌های فهیم و کنجکاو به درونم.

ترسخودآگاهی
۸
۴
بی نقاب
بی نقاب
آنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید