.
گاهی از این همه بدبینیام نسبت به مامان غصهام میگیرد و دلم به حالش میسوزد و باز در چرخهی هولناک خودسرزنشی میافتم. حتی نمیدانم بدبینیهایم واقعیاند یا زاییدهی ذهنِ معیوبم؟
مامان ذاتا آدم پر حرفیست و به هر قیمتی میخواهد حرف بزند، بیآنکه فکر کند چه میگوید؟ منی که از سخنرانیهایش منزجرم، پشت هر جملهاش نیتی میگذارم و آن را به گونهای تعبیر میکنم.
بخشی از من میداند که پشت حرافیهای مامان چیزی جز جلب توجه و برونریزی نیست. اما قسمتی دیگر از من که اتفاقا قدرت زیادی هم دارد، به شدت مفسر است و سفت و سخت به تفسیرهایش میچسبد.
نود و نه درصد اوقات بخش مفسر و بدبین مغزم بر بخش دیگر پیروز میگردد و نتیجهی آن میشود خستگی و خشم مفرط من نسبت به مامان.
این روزها حس میکنم نسبت به عالم و آدم بدبین و خشمگینم. اما مشکلم این است که نمیتوانم بیخیال این منفی بافیهای ذهنم دربارهی افراد باشم و صرفا در مقام یک مشاهدهگر، به تماشای این افکار سیاه بنشینم.
میگویم سیاه، چون آدمها و رفتارهایشان را به سیاهترین شکل ممکن تعبیر میکند. و اشتیاقی آتشین را در من شعلهور میسازد تا با همه درگیر شوم. تازگی فهمیدهام که بخشی از من، به صورت مرموز و پنهانی، از دعوا و درگیری با دیگران لذت میبرد. اما چرا؟
من، هم به ارتباط صمیمی با دیگران محتاجم و هم شیفتهی جدال و گاهی قطع ارتباط با آنها هستم. هم از مامان متنفر و خشمگینم، هم به او نیازمندم و دلم به حالش میسوزد. این تضادها را چگونه میتوان فهمید؟ همه اینگونهاند یا فقط من؟
خستهام! حس کسی را دارم که میان دیوارهای سخت و مرتفعِ تضاد، آنقدر لهیده شده که دیگر از جوهرهاش چیزی باقی نمانده است.