ظاهر برای من خیلی مهم است. از نظم و زیبایی لباس بگیر تا جذابیت صورت و اندام و مو. اعتراف میکنم نصف سهم زمان مفیدم را، رسیدگی به ظاهر و زیباییام تصرف نموده است.
اما تضاد از آنجایی آغاز میشود که از یک طرف مشتاقم با ظاهرم دیگران را تحت تاثیر قرار دهم، از طرف دیگر از آدمهایی که دلیل نزدیکیشان به من، پارامترهای ظاهریام است، وحشت دارم و به شدت به آنها بیاعتمادم. همین هم باعث شد چند سال پیش به یک رابطهی مجازی ندیده، اعتماد کنم.
تصورم این بود: کسی که ندیده عاشقم میشود، عشقش حقیقی است. چرا که فریب ظاهرم را نخورده و دلباختهی شخصیت پشت این نقاب جذاب شده است. پس او خود حقیقیام را دوست دارد و قصد نخستینش سواستفادهی جنسی نیست!
اما هضم این تناقض برایم دشوار است. گویی جایی میان میل به جذب و گریز از افراد مجذوب شده، گیر افتادهام. درون انسان تا چه اندازه میتواند پیچیده و ناشناخته باشد؟
مثلا دیشب پیش از آنکه به مطب دکتر بروم نیازم به جلوهگری بالا زده بود، پس حسابی به ظاهرم رسیدم. از ست کردن لباس و کیف و کفش بگیر تا آرایش ملایم و مناسب با استایلم. عطری که استفاده کردم هم، ترکیبی از چند ادکلن بود که خیلیها معترفند پخش بوی زیادی دارد و آدم را مدهوش میکند.
خلاصه همهی اسباب و لوازم جاذبه را با ذوق و شوقی بسیار، با یکدیگر هماهنگ نمودم. وقتی وارد مطب شدم، مثل همیشه از نگاههای خیرهای که میدانستم با تپش قلبی نامنظم همراه است، احساس خوشایندی داشتم.
ولی این احساس خوشایند تا زمانی همراهم بود که کسی پایش را از مرز نگاه، فراتر نگذاشته بود. به محض اینکه مردی از روی صندلیاش برخاست و سوالی را بهانه کرد و کنارم نشست، تمام آن احساسات خوشایند دود شدند و به هوا رفتند و جایشان را به بدبینی، اضطراب، بیاعتمادی و... دادند.
با خودم گفتم:«چه مرگت شده؟ چرا تکلیفت با خودت روشن نیست؟ اصلا میدونی چی میخوای لعنتی؟»
این واضح است که من از نزدیکی و صمیمیتی که بر مبنای جذابیتهای ظاهری باشد وحشت دارم. پس چرا علاقهمندم با ظاهرم توجه بقیه را جلب کنم؟ این تناقض را چگونه میتوان حل و هضم کرد؟ چنین پیچیدگی مبهم و خوفناکی را با چه دلایلی میتوان ساده نمود؟
راستش از نفهمیدن خودم خستهام!
از اینهمه تضاد که مدام مرا از قله به دره پرت میکند و از قعر به عرش میبَرَدم، خستهام!
از اینکه تشنهی آرامشم اما خودخواسته آن را از خودم صلب میکنم، خستهام!
من از هزارتوی تاریک و بیانتهای درونم که هیچگاه قادر به فهم و کشف کامل آن نبودهام، خستهام!
.
.
.
.
.
.