عنوان: گمشده بعد تو
ژانر: تراژدی، عاشقانه
اثر: مریم فواضلی
گویی به دنبال هر نفسی که بعد از تو، تلخ است.چگونه میتوانم شعلههای وجودم را خاکستری کنم؟گویا آمدی تا خاطرهای شوی در کنج قلبم... و این خاطرهها هرگز فراموش نخواهند شد. در این دنیای سرد و بیرحم، تو همچون نسیمی ملایم به یادم میآیی، نسیمی که در دل شب، سکوت را میشکند و یادآور روزهای شیرین گذشته است.وجودم، بعد از تو خالی از هر احساسات است...این احساس خالی بودن مانند یک سایهی سنگین بر روی قلبم نشسته است.شبها، خواب مهمان چشمهای بیقراریام نمیشود؛ چشمانی که هرگز آرامش را نچشیدهاند.آن شبهای طولانی و سرد، بوی خاطراتت را میدهد؛نمیدانستم رهگذری در زندگیام هستی؛ رهگذری که با حضورش تمام دنیایم را تغییر داده است.تو صاحب و تمنای وجودم شدهای؛ حسی که هرگز نمیتوانم از آن فرار کنم. تو همچون یک شعلهی آتشین در دل زمستان، گرما و نور را به زندگیام آوردهای؛ اما اکنون، این شعله به دودی تبدیل شده که تنها یادآور سوزش و درد است. خالی بودن وجودم مانند یک دریای عمیق است، که هیچ موجی نمیتواند آن را پُر کند. هر لحظه که به یاد تو میافتم، قلبم به تپش میافتد و احساس میکنم که زندگی دوباره در من زنده میشود. تو همچون یک آهنگ ملایم در پسزمینهی زندگیام، هرگز از یادم نمیروی؛ و این آهنگ، هرچقدر که سکوت کنم، باز هم در دل من نواخته میشود. لبخند از چشمانم پاک شد و انتظار مهمان چشمانم شدند...دلتنگی قسمتی از وجودم را فرا گرفت و موهای بلوطی ل*ختام با ریختن به فرش نشان دادند که از نبودنت بیقرار هستند.کجایی؟ گویی نبودنت را قسمت خواندن...کجایی؟ که نبودنت غبار سیاهی بر زندگیم شد.این غبار چنان سنگین است که نمیتوانم به راحتی تنفس کنم.نیست... صدایی نمیآید. او رفت ولی همچو ماندهام در وسط هیاهویی داشتنات؛هیاهویی که حالا فقط یادآور خاطرات شیرین و تلخ است.هر لحظهای که بدون تو میگذرد، مانند یک عمر طولانی است.غم و توصیفات این احساس خالی بودن چنان عمیق است که هر کلمهای که بگویم، نمیتواند عمق این درد را توصیف کند.این احساس مانند یک سکوت عمیق است که در دل من جاری است؛ سکوتی که فقط با یادآوری تو شکسته میشود.هر روز که میگذرد، این دلتنگی بیشتر احساس میشود؛ گویی بدون تو زندگی معنایی ندارد.چشمانم به دنبال تو میگردند، اما فقط سکوت و تنهایی را پیدا میکنند.این غم چنان عمیق است که هر لحظه احساس میکنم قلبم در حال شکستن است.یادآوری خاطراتت چنان تلخ است که هر بار به یاد میآورم، درد و عذاب را احساس میکنم.این احساس خالی بودن مانند یک چاه عمیق است که هیچ پایانی ندارد؛ و هر بار که به یاد تو میافتم، گویی در این چاه غرق میشوم.تو همچون یک پرندهی آزاد در آسمان، از دست رفتهای و من مانند یک درخت خشک، تنها و بیقرار ایستادهام. بین همه آدمهای زندگیام، تو چرا؟ چرا باید اینقدر در عمق وجودم جا داشته باشی؟نمیخواهم هک شوی در مغزم، نمیخواهم در قلبم نفس بکشی.اما میخواهم لابهلای نفسهایم باشی، لابهلای عمرم، مانند نسیمی که آرامش را به زندگیام میآورد.آن شب مخوف، شبی که تسلیم شدم به روزگار نداشتنت...در آن لحظه، احساس کردم که زمان ایستاده و دنیا به دور من میچرخد، اما من در دنیای خودم غرق شدهام.تسلیم شدم به این واقعیت تلخ که تو دیگر در کنارم نیستی و این درد، مانند زخم عمیقی در قلبم باقی مانده است.اما نبودنت، همچون سایهای سنگین، بر ذوقم میزند و هر روز بیشتر از قبل احساس تنهایی میکنم.سکوت شب، مانند یک پردهی سیاه، بر زندگیام افتاده و اشکهایی که فرو میریزند، ترانهای غمانگیز و بیصدا میسازند.این سکوت چنان عمیق است که گویی صدای زندگی را بلعیده است؛و هر اشک، مانند قطرهای از دریای درد، به زمین میافتد.تو همچون یک پرندهی آزاد که در آسمان پرواز میکند، از دست رفتهای، اما پروازت در خاطراتم همچنان زنده است.قلبم به درد آمد.و ذهنم به یاد آورد که در جهان عاشقی تنها ماند.سوالات فراوانی در ذهنم میپیچد و گویا جوابی درنیافت.تو را در کجا دریابم؟ در اشک بین چشمانم؟زمان به کُندی میگذرد و بین ریزترین اتفاقات دنبالت میگردم اما اثری از رد پاهایت پیدا نمیکنم. افسوس که به جاده بنبست خوردم.در وسط هیاهویی زندگی چشمهایم دنبال یک نگاه آشنا میگردد.ولی دریغ از یک نگاه، دریغ از یک محبت کهنه، آیا بخت من به سیاهی نوشته شده است؟فرار کردن به بهانه مشغله کاری دشوار نیست اما فرار کردن از وجودت، ذره ذره قلبم را میسوزانند.و هر سوال مانند یک تیغ برنده، به عمق وجودم نفوذ میکند.زندگی بدون تو مانند یک سکوت عمیق است که فقط صدای درد را به گوش میرساند. این درد، همچون یک سایهی سنگین، بر دوش من نشسته است.هلاک و بیمارم بعد از نبودنت...قشنگم، حالت چطور است؟چقدر در انتظار ماندهام تا با آغو*ش باز به سمت تو بیایم و دوباره در آغو*ش بگیرمت.چشم به راه ماندهام، اما در دوران هجرت میگذرانم که جز بیوفایی بویی دیگری ندارد.این دوران هجرت، مانند یک سایهی سنگین بر زندگیام افتاده است، هر روز که میگذرد، احساس میکنم که بیشتر از قبل تنها شدهام.صبر، صبر تا موهای سرم سفید ریشه بزنند و در آن گمشوی...این صبر چقدر سخت است!هر روز که میگذرد، احساس میکنم که زمان به آهستگی حرکت میکند و من در این درد و تنهایی غرق شدهام.درد و تنهایی مانند دو دوست غیرقابل تفکیک هستند، که هرگز از من جدا نمیشوند.و این صبر چنان عمیق است که گویی هر لحظه یک عمر طولانی را به دنبال خود دارد.در نبودنت کسی نیستم...نمیتوانم باور کنم که این واقعیت چقدر سخت است.هر روز که میگذرد، احساس میکنم که بیشتر از قبل در این تنهایی غرق شدهام.نمیتوانم به چیزی برسم یا برای زنده ماندن هدفهایم تلاش کنم.این احساس خالی بودن و فقدان، مانند یک سایهی سنگین بر زندگیام افتاده است.هر چقدر هم که تلاش کنم، نمیتوانم از این درد رهایی یابم.دیگر نامی از من به یاد نمیماند..این فکر چقدر عذابآور است! احساس میکنم که به خط فراموشی روزگار سپرده شدهام و هیچکس دیگر به یاد من نخواهد بود.زندگی بدون تو برایم مانند یک سفر بیپایان و تنهاست.این سفر، چنان سرد و خالی است که گویی هر گام مرا به عمق تنهایی میبرد. راستی که این وصف ناتمام است... همه می گویند دیوانه ام، ولی چه کسی جرات دارد بپرسد؟"چرا اینهمه؟" عشق تو تا مغز استخوانم نفوذ کرد،اما بی مهری ات ذره ذره وجودم را فرسود...دیگر نه کسی صدایم را می شنود،نه نامم در خاطره ها مانده... خاموشی من، فریادی بی پاسخ است. در کوچه پس کوچه های این شهر خسته...عطر تو اما همچنان در رگ هایم جاریست تنها یادگاری که از تو دارم... تنها ریسمانی که مرا به زندگی پیوند می زند وگرنه مدتهاست که دستانم از بند روزگار رسته...شاید این دیوانگی مفهومش این باشد: من هنوز زنده ام،با همه زخم هایی که بی پروا بر جانم نشاندی...زنده ام، اما نه برای کسی، تنها برای خاطره ی تو... تشنهی یک دیدار ناگهانیام،روزی که تو را در مقابل خود ببینم،صدایت را همچون نغمهای دلنشین لم*س کنم، در لابهلای نگاهت،عشق را بخوانم اما افسوس!چشمهای یک عاشق، در تاریکی غم و دوری، کور میشوند، چگونه میتوانم زیبایی تو را ببینم،وقتی که سایهی غم بر دل و جانم نشسته است؟چگونه میتوانم صدای تو را بشنوم، وقتی که سکوتی سنگین، همهجا را فراگرفته؟این عطش، چون آتش درونم میسوزد، هر لحظه که میگذرد، دردی عمیقتر از دیروز را احساس میکنم. دلم میخواهد در آغو*ش تو پناه بگیرم،اما این فاصله،چون دیواری بلند، بین ما ایستاده است. چشمهایم به در دوخته شده،امید به دیدار تو، چون ستارهای در آسمان تاریک، که هرگز به آن نمیرسد این عطش،تنها یادگار عشق من است، که در دل شب به یاد تو میسوزد و میسوزد.دیگر بویی از تو نمیآید.لابهلایهی زندگیام دنبالت میگردم،اما گویی کمکم نبودنت در زندگیام نمایان میشود.هر روز که میگذرد،این فقدان چون سایهای سنگین،بر دوش روحم نشسته است.دیگر نیستی،خانه دیگر بوی تو را نمیدهد،و این سکوت مرگبار،چون دریایی عمیق،تمامی احساساتم را بلعیده.لباسم بوی تو را نمیدهد، و دستانم که روزگاری در آغو*ش تو گرم بودند،اکنون سرد و تنها هستند گویی چشمانم باور کردند که تو دیگر در زندگیام نیستی.این احساس،چون یک زخم عمیق،هر لحظه مرا میخورد، من در این تنهایی،فقط یاد تو را با خود دارم.چگونه میتوانم این درد را تحمل کنم؟چگونه میتوانم بدون تو زندگی کنم؟هر چیزی که لم*س میکنم،یادآور توست، این یادآوری،چون تیری بر دل،مرا میزند،آیا روزی میرسد که این درد کاهش یابد؟یا این عشق و فقدان،تا ابد همراه من خواهد بود؟در این سکوت،فقط عطر یاد تو را حس میکنم، این عطر،تنها یادگار عشق ماست.
