بهایِ تمامنشدنیِ یک رویا
امروز ظهر با همسرم به تماشای فیلم «رها» نشستیم. فیلم که تمام شد، تا لحظاتی فقط به صفحه سیاه نمایشگر زل زده بودیم. به این فکر میکردم که گاهی «فقر»، فقط نداشتنِ پول نیست؛ فقر یعنی وقتی میخواهی مهربان باشی، وسیلهاش را نداشته باشی.
داستان فیلم از جایی شروع میشود که «رها»، دخترِ نوجوانِ خانواده، لپتاپش را در یک سرقت از دست میدهد. برای او که در دنیایِ محدودِ خانهشان، رویاهای بزرگی داشت، آن دستگاه فقط یک وسیله نبود؛ تمامِ داراییاش بود. و برای پدرش، «توحید» (با بازیِ درخشان شهاب حسینی)، این سرقت، آوارِ جدیدی بود رویِ خرابیهایِ قبلیِ زندگیاش.
اما چیزی که قلب آدم را در این فیلم مچاله میکند، آن سکانسِ کوتاه اما سنگینِ «بریدن موها»ست. رها، برای اینکه باری از روی دوشِ خسته پدر بردارد، موهایش را میفروشد. او زیباییِ دخترانهاش را معامله میکند تا بتواند دوباره به رویاهایش متصل شود.
تلخترین جایِ قصه اما خریدِ دوباره لپتاپ نیست؛ اینجاست که میفهمند آن دستگاهی که با پولِ موهای رها خریده شده، «سوخته» است. تصویرِ توحید که با درماندگی میخواهد آن آهنقراضه سوخته را به هر قیمتی تعمیر کند، تصویرِ تمامِ پدرانی است که میخواهند خرابیهای دنیا را برای فرزندشان درست کنند، اما گاهی ابزارش را ندارند.
من به آن لحظه فکر میکنم که آدمها، تکهای از وجودشان را میبخشند تا گرهی را باز کنند، اما گره کورتر میشود. به این فکر میکنم که در این شهر، چند نفر مثل «رها» هستند که گیسو یا جوانیشان را حراج کردهاند تا فقط «اعتبارِ لبخندِ» عزیزانشان را حفظ کنند؟
حقیقت این است که دنیا، بدهیِ سنگینی به آدمهایی دارد که در اوجِ نداری، هنوز «بخشنده» ماندهاند. امشب وقتی به خانه برمیگردید، به دستهای پدرتان یا نگاهِ فرزندتان دقیقتر نگاه کنید. شاید آنها هم چیزی را در سکوت فروخته باشند تا دنیایِ شما زیباتر بماند و شما هرگز از بهایِ سنگینِ آن لبخند، باخبر نشده باشید.
مراقبِ رویاهایِ هم باشیم؛ بعضی چیزها که بسوزد، با هیچ پولی تعمیر نمیشود.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات
نویسنده: م. پاپا