در حسابداری، ریسک یعنی احتمال انحراف از بازده مورد انتظار؛ اما در اقتصادِ روابط انسانی، گاهی بزرگترین ریسک، محاسبهگری در نقطه استیصال یک انسان است. پیش از انتشار داستان امشب، شما را به خواندن این روایت کوتاه از نوشتههای خودم دعوت میکنم:
مرز بین حقیقت و دروغ:
امروز گوشهای از صحن امام رضا نشسته بودم.
بعد از یک جلسه کاری سنگین و پر از اعداد و ارقام، پناه آورده بودم به سکوت، تا شاید ترازنامه ذهنم را کمی تراز کنم.
مردی چند قدم آنطرفتر نشست.
تلفن همراهش را محکم به گوشش چسبانده بود. صدای التماسش از خطوط نامرئی مخابرات سنگینتر بود.
گفت: آقای محمدی... به خدا قسم بدهیام را میدهم. شیمیدرمانی امانم را بریده...
آدمِ پشت خط، کلماتی گفت که من نشنیدم، اما اثرش روی مرد، مثل کشیدنِ خط بطلان روی یک سند بود.
گوشی را پایین آورد. شانههایش لرزید و چنان بیصدا زد زیر گریه که دلم ریش شد.
به او نگاه کردم.
در روزگاری که تورمِ دروغ از تورمِ اقتصاد پیشی گرفته، تشخیص حقیقت، پیچیدهترین معادله دنیاست.
ما آدمها آنقدر زیر بار مشکلاتِ خودمان کمر خم کردهایم و آنقدر زخمخورده فریبیم، که دیگر برای کمک کردن، دست و دلمان میلرزد.
ذهن تحلیلگرم شروع به کار کرد: اگر داستانش یک سناریوی تکراری برای فریب باشد چه؟
اما بلافاصله متغیر دیگری وارد معادله شد: اگر راست بگوید چه؟
در منطق، احتمال هر دو مساوی است. اما در انسانیت، بهای اشتباه کردن در دومی، ورشکستگیِ مطلقِ وجدان است.
بلند شدم.
رفتم و کاری را که باید میکردم، انجام دادم.
هنوز هم نمیدانم اشکهایش روی مرز حقیقت میلغزید یا دروغ.
اما امروز یک چیز را فهمیدم:
گاهی مشکل ما تشخیص دروغ از حقیقت نیست.
مشکل این است که از ترسِ فریب خوردن، حقیقتِ انسانیتِ خودمان را هم سانسور میکنیم.
بعضی بدهیها مالی نیستند؛ اگر در برابر اشکِ یک انسان بیتفاوت بگذریم، تا ابد به خودمان بدهکار میمانیم.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
نویسنده: م.پاپا
⏳ یادآوری مهم:
در دنیایی که مرزهای حقیقت و دروغ مخدوش شده، گاهی یک پناهگاهِ کوچک، تمامِ چیزی است که نیاز داریم.
قسمت نهم داستان سریالی «آن چتر بنفش»، امشب رأس ساعت ۲۰:۰۰ در کانالهای بله و واتساپ منتشر خواهد شد. منتظر باشید.
لطفاً کانال را برای دوستانی که اهل خواندن و تأملاند نیز بفرستید.
معرفی شما، بزرگترین کمک به دیدهشدنِ این جهانِ کوچک است.
👇 عضویت: