دکمههای اضطرار
جلوی آسانسور ایستاده بودم. دکمه را سه بار پشت سر هم فشار دادم.
پیرمرد همسایه طبقه سوم، با یک گلدان کوچک در دستش، نگاهم کرد و گفت: وقتی چند بار میزنی، آسانسور میفهمه عجله داری؟
گفتم: نه، فقط یک عادت است. ناخودآگاه فکر میکنم اینطوری زودتر میرسد.
پیرمرد به برگهای گلدانش دست کشید و گفت: من چهل سال تندتند دکمههای زندگی را فشار دادم که زودتر برسم. به خیلی چیزها هم زودتر رسیدم. اما وقتی رسیدم، دیدم آنقدر در مسیر خسته شدهام که دیگر توانی برای درکِ مقصد نمانده است.
آسانسور با صدای زنگی ایستاد. در باز شد. خالی بود.
پیرمرد سوار نشد. گفت: شما برو. من با بعدی میآیم. میخواهم کمی به این برگها نگاه کنم.
سوار شدم. در بسته شد. در آینه آسانسور به خودم نگاه کردم. چقدر خسته بودم. ده ثانیه زودتر رسیدن به طبقه همکف، قرار بود کدام بخش از جهان کوچک من را نجات دهد؟ واقعاً برای رسیدن به کجا اینقدر دکمهها را محکم فشار میدادم؟
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
نویسنده: م.پاپا