ویرگول
ورودثبت نام
Masoud Karimi
Masoud Karimiگاهی در مسیرهای تکراری روزمره، اتفاقات غیرمنتظره‌ای می‌افتد که ارزش روایت کردن دارند. http://ble.ir/m_papa https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J
Masoud Karimi
Masoud Karimi
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

اندکی تامل:

دکمه‌های اضطرار

جلوی آسانسور ایستاده بودم. دکمه را سه بار پشت سر هم فشار دادم.

پیرمرد همسایه طبقه سوم، با یک گلدان کوچک در دستش، نگاهم کرد و گفت: وقتی چند بار می‌زنی، آسانسور می‌فهمه عجله داری؟

گفتم: نه، فقط یک عادت است. ناخودآگاه فکر می‌کنم این‌طوری زودتر می‌رسد.

پیرمرد به برگ‌های گلدانش دست کشید و گفت: من چهل سال تندتند دکمه‌های زندگی را فشار دادم که زودتر برسم. به خیلی چیزها هم زودتر رسیدم. اما وقتی رسیدم، دیدم آن‌قدر در مسیر خسته شده‌ام که دیگر توانی برای درکِ مقصد نمانده است.

آسانسور با صدای زنگی ایستاد. در باز شد. خالی بود.

پیرمرد سوار نشد. گفت: شما برو. من با بعدی می‌آیم. می‌خواهم کمی به این برگ‌ها نگاه کنم.

سوار شدم. در بسته شد. در آینه آسانسور به خودم نگاه کردم. چقدر خسته بودم. ده ثانیه زودتر رسیدن به طبقه همکف، قرار بود کدام بخش از جهان کوچک من را نجات دهد؟ واقعاً برای رسیدن به کجا این‌قدر دکمه‌ها را محکم فشار می‌دادم؟

• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.

نویسنده: م.پاپا

۱
۰
Masoud Karimi
Masoud Karimi
گاهی در مسیرهای تکراری روزمره، اتفاقات غیرمنتظره‌ای می‌افتد که ارزش روایت کردن دارند. http://ble.ir/m_papa https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید