شعری تقدیم نگاهتان میکنم؛ با الهام از سهراب سپهری عزیز:
«به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید،
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...»
امروز در گذرگاهِ ابدی، میان سنگهایِ سرد و نامهایِ کهنه قدم میزدم؛
آنجا که تمامِ دغدغههایِ خرد و کلانِ زیستن،
در برابرِ سکوتی مطلق، رنگ میبازند.
دیدنِ آن پایانِ ناگزیر،
نه ترس که هشداری بود برایِ بیداری؛
یادآوریِ اینکه زمان، نه یک جریانِ لایتناهی،
که امانتی است در دستِ ما.
پیامِ این سکوت، ساده است:
ما در هیاهویِ روزگار، گاهی اصلِ ماجرا را فراموش میکنیم.
زندگی، در همین لحظههایِ کوتاه و بیتکرارِ کنارِ خانواده،
در تعهد به اخلاق،
و در عمقِ نگاهی که عشق میورزد، جاری است.
پیش از آنکه سنگِ مزارمان،
تنها شاهدِ حضورِ ما در جهان باشد،
باید زندگی را به کمال زیست.
باید آنچنان بود که وقتی غبارِ زمان مینشیند،
چیزی جز نیکی و اصالت از ما در یادها باقی نماند.
م.پاپا