دورِ تند
کنترل تلویزیون دستم بود. فیلم را روی دورِ تند گذاشته بودم تا از صحنههای آرام و بدون دیالوگ زودتر بگذرم.
پدرم با استکان چای در دست، نگاهم کرد و گفت: وقتی تند میکنی، موسیقیِ متن را هم خراب میکنی.
گفتم: فرصت کم است. میخواهم زودتر بفهمم آخرش چه میشود. این بخشها فقط حاشیه است.
پدرم جرعهای از چایش نوشید و گفت: من هم سالها سعی کردم حاشیههای زندگی را روی دورِ تند رد کنم. اضافهکاری کردم که زودتر قسطها تمام شود، عجله کردم که زودتر بچهها بزرگ شوند، دویدم که زودتر به نقطه امن برسم. اما وقتی به آخرش رسیدم، دیدم تمام چیزی که اسمش را «حاشیه» گذاشته بودم، خودِ زندگی بود. اصلِ ماجرا، همان روزهای معمولی بود که من بیتفاوت از آنها عبور کردم.
دکمه پخش عادی را زدم. تصویر به حالت طبیعی برگشت. صدای موسیقیِ فیلم دوباره در اتاق پیچید.
پدرم بلند شد تا استکانش را به آشپزخانه ببرد. گفت: شما ببین. من میخواهم کمی در سکوت بنشینم.
به صفحه تلویزیون خیره ماندم. در انعکاسِ شیشهی تاریکِ تلویزیون به خودم نگاه کردم. چقدر خسته بودم. رسیدن به تیتراژِ پایانی، قرار بود کدام بخش از جهانِ کوچک من را نجات دهد؟ واقعاً برای زودتر تمام کردنِ کدام لحظهها، اینقدر دکمهها را محکم فشار میدادم؟
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
نویسنده: م.پاپا