عدد نود و نه
سوار تاکسی شدم.
راننده مردی بود با موهای جوگندمی و دستانی که بیشتر از فرمان، با اسکناسها حرف میزدند.
هر اسکناس مچالهای را با حوصله صاف میکرد.
انگار داشت گذشتهاش را اتو میزد.
گفتم: صبح بخیر.
گفت: میدانی فرق نود و نه با صد چیست؟
گفتم: یک واحد.
لبخند نزد.
گفت: از نظر حسابداری بله. اما در زندگی، فرقشان فرقِ رسیدن و نرسیدن است. ما معمولاً روی نود و نه میایستیم. یک قدم مانده، یک تصمیم مانده، یک دل کندن مانده…
ترافیک جلویمان تکان نمیخورد.
ماشینها همه روشن بودند، اما هیچکس نمیرفت.
راننده ادامه داد:
بدتر این است که وقتی بالاخره به صد میرسی، تازه میفهمی این صد، صفرِ مرحله بعد است. دوباره باید شروع کنی.
اسکناس آخر را صاف کرد.
اینبار دقیقتر از قبلیها.
کرایه را حساب کردم.
تا ریال آخر برگرداند.
پیاده شدم.
به این فکر کردم که در زندگیام کجاها روی عدد نود و نه ایستادهام فقط چون از صفر شدن دوباره میترسم.
گاهی مشکل ما نرسیدن نیست.
مشکل، ترس از شروع بعد از رسیدن است.
نویسنده:
م.پاپا
به وقت ۱۷ خرداد ۱۴۰۵