ویرگول
ورودثبت نام
Masoud Karimi
Masoud Karimiگاهی در مسیرهای تکراری روزمره، اتفاقات غیرمنتظره‌ای می‌افتد که ارزش روایت کردن دارند. http://ble.ir/m_papa https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J
Masoud Karimi
Masoud Karimi
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

مرز باریک

همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.

صدای جیغ ممتد لاستیک‌ها روی آسفالت داغ اتوبان، انحراف ناگهانی کامیون جلویی، و بعد ضربه‌ای سهمگین که ماشین مرا مثل یک قوطی فلزی مچاله کرد. کیسه هوا با صدا و شتاب باز شد و دود سفید رنگی اتاقک را گرفت. بوی تند سوختگی و بنزین فضا را پر کرد. سرم به فرمان خورده بود و شقیقه‌ام می‌سوخت.

برای چند ثانیه، تاریکی و سکوت مطلق بود. فکر کردم تمام شد. به همین سادگی.

تمام دویدن‌ها، قسط‌های سر ماه، نگرانی از تورم فردا، بحث‌های بیهوده و آرزوهای نیمه‌کاره، همگی در یک ثانیه زیر تلی از آهن‌پاره دفن شدند. مرگ را در یک قدمی احساس کردم؛ سرد و بی‌رحم.

چند نفر با عجله درِ مچاله شده‌ی ماشین را کشیدند. فریادهای کدرشان را می‌شنیدم:

آقا، زنده‌ای؟ صدای منو می‌شنوی؟ زود باش بیا بیرون، بنزین داره می‌ریزه!

با گیجی و ناتوانی، دستم را به دست‌شان دادم و خودم را روی آسفالت سرد اتوبان کشیدم. چند متر دورتر، روی جدول کنار جاده نشستم. بدنم به شدت می‌لرزید. به ماشینم نگاه کردم؛ تمام دارایی‌ام که سال‌ها برای خریدنش دویده بودم، حالا شبیه به یک گلوله فلزی بی‌مصرف شده بود.

آمبولانس رسید. تکنسین اورژانس جلو آمد، نبضم را گرفت، چشم‌هایم را چک کرد و با تعجب گفت:

یک معجزه واقعی است. حتی یک شکستگی هم نداری. فقط چند خراش سطحی.

مرد میانسالی که راننده‌ یک وانت عبوری بود و کمکم کرده بود از ماشین خارج شوم، با یک لیوان آب یک‌بارمصرف آمد و کنارم نشست. لیوان را دستم داد و گفت:

بخور جوان. رنگت مثل گچ شده.

لیوان را گرفتم. دست‌هایم هنوز می‌لرزیدند. آب را سر کشیدم. سردی آب گلویم را سوزاند و به هوشم آورد. با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، گفتم:

ماشینم رفت... تمام زندگی‌ام بود...

نگاهی به لاشه‌ ماشین انداخت، بعد به چشم‌های من خیره شد. لبخند آرامی زد و گفت:

آهن‌پاره را می‌شود دوباره خرید، حتی اگر سخت باشد، حتی اگر زمان ببرد. اما اگر خودت آن تو مانده بودی، با هیچ پولی در دنیا نمی‌شد دوباره تو را به این دنیا برگرداند. تو الان اینجایی، داری نفس می‌کشی. این یعنی هنوز همه‌چیز را داری.

سرم را بالا آوردم. آسمانِ بالای سرمان، آبی و بی‌کران بود. خورشید عصرگاهی از پشت ابرهای خاکستری بیرون آمده بود و نور ملایمی روی آسفالت می‌تابید.

مرد دستی روی شانه‌ام کشید و گفت:

این روزها همه‌مان خسته‌ایم. از قیمت‌ها، از دویدن‌ها، از اخباری که هر روز حال‌مان را بدتر می‌کند. اما گاهی زندگی یک سیلی محکم به ما می‌زند تا یادمان بیندازد بزرگ‌ترین دارایی‌مان، همین نفسی است که می‌کشیم. تا وقتی نفس هست، راهِ برگشت و ساختن دوباره هم هست. بقیه‌اش فقط جزئیاتِ مسیر است.

او رفت تا به راهش ادامه دهد. من ماندم و صدای آژیر آمبولانس و ترافیکی که پشت سرمان درست شده بود.

به دست‌هایم نگاه کردم. سالم بودند. قلبی که در سینه‌ام می‌تپید، تند اما زنده بود.

درست بود که از فردا باید با بیمه، تعمیرکار و کلی هزینه‌ جدید سر و کله می‌زدم؛ اما یک چیز درون من تغییر کرده بود. من زنده بودم تا برای زندگی بجنگم.

زندگی هنوز جریان داشت، و این بار، امیدواری از میان آهن‌های مچاله‌شده جوانه زده بود.

• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.

نویسنده: م. پاپا

ماشینآب
۰
۰
Masoud Karimi
Masoud Karimi
گاهی در مسیرهای تکراری روزمره، اتفاقات غیرمنتظره‌ای می‌افتد که ارزش روایت کردن دارند. http://ble.ir/m_papa https://whatsapp.com/channel/0029VbDEaA90bIduwOVBbF0J
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید