وزنِ روزهای سنگین
عصر بود. از آن عصرهایی که انگار هوا هم خسته است.
روی نیمکتِ پارک نشسته بودم و بیهدف به رفتوآمد آدمها نگاه میکردم. ذهنم پر از همان سؤال تکراری بود که بعضی روزها زیر لب میآید:
خدایا… دیگر چه میخواهی از من؟
چند هفته بود که همهچیز با هم گره خورده بود.
کار، خرجها، نگرانیها، خبرهای ناگهانی…
آدم گاهی احساس میکند زندگی یکباره همه امتحانهایش را در یک روز برگزار میکند.
کنار نیمکت، پیرمردی آرام داشت بند کفشش را میبست. چند کیسه خرید هم کنارش بود. وقتی بلند شد، یکی از کیسهها پاره شد و چند پرتقال روی زمین غلتیدند.
خم شدم کمکش کنم.
یکی از پرتقالها را که برداشتم، لبخند زد و گفت:
عجیب است، نه؟ چیزهای کوچک همیشه راهی پیدا میکنند که از دست آدم فرار کنند.
گفتم: گاهی چیزهای بزرگ هم همینطورند.
نگاهی کوتاه به صورتم کرد. انگار خستگیام را خوانده باشد.
پرتقالها را در کیسه سالمتر گذاشت و گفت:
میدانی چرا بعضی روزها اینقدر سنگین میشوند؟
چیزی نگفتم.
گفت:
چون ما فکر میکنیم باید همهچیز را همان روز حل کنیم. همهی گرهها را. همهی نگرانیها را.
بعد یکی از پرتقالها را در دست گرفت و ادامه داد:
اما زندگی شبیه همین کیسه است. اگر بخواهی همهاش را یکباره بلند کنی، دستت خسته میشود. آدم باید گاهی فقط یک دانه را بردارد.
چند لحظه سکوت کردیم.
باد آرامی از میان درختها رد شد و برگها صدای خشخش کوتاهی کردند.
پیرمرد کیسهها را برداشت و گفت:
روزهای سخت میآیند تا نشان بدهند هنوز میتوانی راه بروی. اگر واقعاً ناتوان بودی، زندگی اینهمه بار روی دوشت نمیگذاشت.
بعد آرام از کنار نیمکت دور شد.
من همانجا ماندم.
به دستانم نگاه کردم؛ همان دستهایی که چند دقیقه پیش از سنگینیِ زندگی شکایت میکردند.
شاید واقعیت این نبود که زندگی بیش از حد سخت شده است.
شاید واقعیت این بود که من میخواستم همه فرداها را امروز بلند کنم.
بلند شدم.
هوا هنوز همان عصر خسته بود،
اما قدمهایم کمی سبکتر شده بودند.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
نویسنده: م. پاپا