داستان: چیزی که در پیادهرو گم شد
بچگیها، همیشه یک نفر توی تلویزیون بود که یک کیفِ پر از طلا پیدا میکرد. یک رفتگرِ ساده، یا پیرمردی که نانِ شب نداشت، ولی کیف را تحویل میداد و آخرش هم با لبخندی ملیح به دوربین نگاه میکرد و میگفت: «پولِ حرام، برکت ندارد.» من آنقدر این سکانس را دیده بودم که فکر میکردم سرنوشت، یک جایی در خیابانهای همین شهر، یک کیفِ چرمی برای من کنار گذاشته است.
سالها، عادتِ غلطی داشتم؛ وقتی در پیادهرو راه میرفتم، به جایِ تماشایِ چهرهی آدمها یا نورِ خورشید، به سنگفرشهای زیرِ پایم خیره میشدم. داشتم جای خالی آن کیف را جستوجو میکردم. فکر میکردم اگر پیدایش کنم، همهچیز درست میشود. فکر میکردم آن کیف، گرهگشای تمامِ نداشتههایِ زندگیام است.
هفته پیش، گرمایِ خردادماه تمامِ جانِ شهر را گرفته بود. خیابان پر بود از بویِ داغِ آسفالت و صدایِ بوقِ ممتدِ ماشینهایی که در ترافیکِ عصرگاهی گرفتار شده بودند. پیادهرو، داغ بود و آدمها با کلافگی از کنار هم رد میشدند. ناگهان، گوشه یک باغچه کوچک، یک کیفِ برزنتیِ کهنه دیدم. خاکی بود و به نظر میرسید مدتی همانجا رها شده است. ضربانِ قلبم تند شد. همان حسِ قدیمیِ کودکی برگشت؛ همان هیجانِ کاذب.
خم شدم و کیف را برداشتم. سنگین بود. با دستهایِ لرزان زیپاش را باز کردم. نه طلا بود، نه پول، نه حتی یک تراولِ چکِ رنگ و رو رفته. داخلش یک دفترچه یادداشتِ کوچک، چند برگه نسخهیِ پزشکیِ مچاله شده و یک عکسِ سیاه و سفید از یک پیرزن بود که گوشهاش با چسبِ نواری ترمیم شده بود. همین.
دفترچه را باز کردم. نوشته بود: «لیستِ خریدِ جمعه؛ حتماً برایِ گلنسا دارو بگیرم. یادم نرود به او بگویم که چقدر رنگِ پیراهنِ آبیاش به او میآید.»
وسطِ آن پیادهرو، میانِ هیاهویِ شهر، ایستادم. آن کیف برایِ کسی «تمامِ دنیا» بود. تمامِ داراییِ یک نفر در آن چند تکه کاغذِ بیارزش خلاصه شده بود. آن لحظه بود که فهمیدم؛ تمامِ این سالها که چشم به زمین دوخته بودم، در حالِ جستوجویِ چیزی بودم که وجود نداشت. زندگی، آن کیفِ طلاییِ تویِ تلویزیون نبود که قرار باشد پیدا کنم و قهرمانِ داستان شوم. زندگی، همین لیستهای خریدِ روزانه، همین مراقبتهایِ ساده از آدمهای کنارمان و همین دلتنگیهای کوچکی بود که هیچکسِ دیگری نمیدید.
آن روز کیف را همانجا گذاشتم. نه به این خاطر که چیزی تویش نبود، بلکه به این خاطر که فهمیدم من دیگر نمیخواهم «یابنده گمشدهها» باشم؛ میخواهم «بیننده واقعیتها» باشم. پیادهرو را ادامه دادم، اما اینبار، نه به زمین، بلکه به آسمانِ آبیِ شهر نگاه میکردم که زیرِ نورِ شدیدِ خورشید، حالا با وجودِ تمامِ شلوغیاش، خیلی دیدنیتر به نظر میرسید.
پایان قسمت
نویسنده: م. پاپا