
فضای جلسه آرام بود. خانمی تقریبا ۳۰ ساله روبهروی من نشست. چند لحظه دستهایش را روی پاهایش جابهجا کرد و نگاهش میان آنها متوقف شد. نفسش را آرام و کوتاه بیرون داد؛ انگار میخواست قبل از شروع، خودش را جمعوجور کند.
من با لحن نرم و توجه کامل گفتم:
– خب… همینجا در این لحظه، چه چیزی دوست داری برام بگی که برات مهمه؟
کمی سرش را بالا آورد و گفت:
– راستش… این چند وقت احساس میکنم گوشیم شده یه چیزی بین من و زندگی واقعیم،همش دستمه. همش.
ولی نمیفهمم چرا…سمتش.
چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش روی نقطهای ثابت در زمین باقی ماند.
من پرسیدم:
– گفتی «همش دستمه»… وقتی این جمله رو گفتی، حست چی بود؟
چند لحظه هیچچیزی نگفت. سپس با مکث گفت:
– یه خستگی… یه جور ناامیدی از خودم.
انگار کنترلش دست من نیست.
من ادامه دادم:
– اگر بخوای دقیقترش کنی… چه چیزی توی این «کنترل نداشتن» اذیتت میکنه؟
نفس کوتاهی کشید و گفت:
– فکر میکنم… از خودم عقب میمونم.
از چیزایی که باید انجام بدم. از آدمایی که دوستشون دارم…
ولی همینکه ناراحت میشم، دوباره گوشی رو برمیدارم.
لبخند کوتاه…انگار دارم به خودم آرامش مصنوعی میدم.
من با همان آرامش پرسیدم:
– به نظرت اون لحظهای که سراغ گوشی میری… چه نیازی درونت فعال میشه؟
کمی سرش را بالا گرفت، مکثی کرد، و گفت:
– فکر کنم… اوووم… تنهایی. آره… تنهایی.
وقتی حوصلهم سر میره یا کسی نیست که حرف بزنم… گوشی میشه پناهگاه.
من پرسیدم:
– وقتی کلمه «پناهگاه» رو گفتی، چه چیزی درونت حرکت کرد؟
لبهایش را لحظهای بههم فشار داد؛ انگار میخواست قبل از گفتن، جمله را مزهمزه کنه
بعد گفت:
– اینکه… شاید واقعاً مدتهاست خودم رو تنها گذاشتم.
نه اینکه کسی کنارم نباشه…
ولی خودم با خودم نیستم.
گوشی رو میارم بین خودم و خودم.
من به آرامی پرسیدم:
– اگر موبایل پناهگاهت شده… دوست داری در لحظههای سخت بهجای گوشی… چه چیزی کنار تو باشه؟
نفس عمیقی کشید. نگاهش آرامتر شد.
گفت:
– خودم.آرامشم.
یه لحظه سکوت… یه لحظه بودن… بدون اینکه فرار کنم.
من ادامه دادم:
– چه قدم کوچیکی میتونی برداری که همین «بودن با خودت» رو تجربه کنی، بدون اینکه فرار کنی سمت موبایل؟
لحظهای فکر کرد و گفت:
– شاید… قبل از هر بار گرفتن گوشی… ۱۰ ثانیه فقط نفس بکشم. ۱۰ ثانیه…کم نیست… ولی میتونم.
من پرسیدم:
– اگر همین ۱۰ ثانیه رو یک هفته انجام بدی… فکر میکنی چه چیزی درونت تغییر میکنه؟
او لبخند کوتاهی زد و گفت:
– فکر میکنم… برای اولین بار بعد از مدتها… خودمو دوباره ملاقات کنم