ناپیدا
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

ناپیدا، ناپیدا شد؟

با سلام

از آن روز که می‌خواستم نوشته‌هایم را نشر دهم تا دیده شوند چندین هفته می‌گذرد. در این مدت چه شد؟ خب, البته که خبری بوده. بالاخره جرعت به خرج دادم و به آموزشگاهی رفتم. تا بالاخره تدریس را یاد بگیرم و مشغول به کاری شوم. تا بالاخره از این حس بی‌مصرف بودنم فاصله بگیرم. استاد گرامی برای اینکه به من شنا کردن را بیاموزد, دست و پایم را گرفت و مرا میان دریاچه پرت کرد و گفت سعی کن غرق نشوی. البته که این روش موثر است اما برای من که انسانی ترسو و نگران شدم, بسیار پر استرس و وحشتناک بود.

بالاخره با هر بدبختی بود از غرق شدن نجات یافتم. تا آمدم استراحت کنم دوباره به داخل آب هلم داد. "خوبه یاد گرفتی شنا کنی حالا دوباره برو" و دوباره و دوباره. بدون اینکه متوجه شوم و درمیان دست و پا زدن‌هایم و فروپاشی‌های روانی‌ام, چهار ترم آموزشی را پشت سر گذاشتم. اگرچه که هنوز در این کار بی تجربه‌ام و اشتباهاتم بسیار زیاد است, اما نمی‌خواهم دوباره فرار کنم و جا بزنم. نمی‌دانم اگر جا بزنم باید چکار کنم. پس همین راه را ادامه می‌دهم و چالش‌ها را می‌پذیرم. تمرین می‌کنم و یاد می‌گیرم. البته این کار مسئولیت زیادی دارد و اشتباهات برگشت ناپذیر است. خب زندگی همیشه همین است. اگر از ترس اشتباه هیچکاری نکنم, فقط عمرم را هدر داده‌ام و تا آخر بی‌مصرف باقی می‌مانم. باید یاد بگیرم, باید اشتباه کنم و باید از اشتباهاتم درس بگیرم.

گاهی مشکل این است که گمان می‌کنم از این اشتباهات درس نمی‌گیرم و نمی‌دانم چه کنم. بیشتر وقت‌ها سردرگمم و آرزو می‌کنم, ای کاش یک نفر ریز به ریز همه چیز را به من می‌گفت و من انجام می‌دادم. اما در حقیقت در هر کاری از من می‌خواهند خلاقیت داشته باشم و خودم "چگونه " انجام دادن کارها را کشف کنم.

به گمانم برای این کار دیر شده است . خلاقیت من خیلی وقت است که مرده. یا بهتر است با امیدی گنگ و بچگانه بگویم که خلاقیتم خفه شده و خفته است.در خوابی بسیار عمیق و سنگین.

روزی روزگاری شخصیتی در من زنده بود که خلاقیتش همه را شگفت زده می‌کرد. با وجود سن کمش ذهنی بزرگ داشت که می‌خواست همه چیز را کشف کند و دنیا را دگرگون سازد. آری اکثر مردم این گونه‌‌اند. اما کمتر کسی این هیجان و خلاقیت را رشد می‌دهد و اکثر آنها سرکوب می‌شوند به هر دلیل و اتفاقی.

من خواستم فرزندی باشم که از دستورات پیروی می‌کند و همزمان بخش سرکش وجودم هیچ‌گاه از دستورات پیروی نکرد. لجبازی کرد و دقیقا برعکسش را انجام داد. به این ترتیب نه به خواست خودم رسیدم و نه به خواست سرپرستم. هیچ‌گاه مایه افتخار نشدم, نه برای دیگران نه برا خودم. کارها واشتباهات احمقانه‌ی بی‌شماری انجام دادم و همزمان آنقدر دل و جرعت نداشتم که به قول نسل جدید باحال باشم و دست به خلاف درست حسابی بزنم. اشتباهاتم به قدری ساده‌لوحانه و احمقانه بودند که اگر کسی ذره‌ای با من آشنا شود و این اشتباهات را ببیند بسیار تعجب می‌کند که "چگونه تو اینکار کردی؟ حتی یه بچه‌ی کودن هم چنین نمی‌کند . از شخص باهوشی مثل تو بعید است"

واقعیت این است که از من بعید نیست. هیچگاه بعید نبوده. نمی‌دانم اولین بار کدام پزشک هشیاری بود که تشخیص داد من بچه‌ی باهوشی‌ام اما کاش این را هم می‌گفت که باید با این هوش چه کنم و چگونه رشد دهم. چگونه از آن استفاده کنم. کاش می‌دانستم این هوش در چه زمینه ای به کمک نیاز دارد. کاش خطرها را هم به من می‌آموختند, با ذکر دلیل البته چون بسیار اهل "چه و چرا و چگونه" بودم. اگر به من نمی‌گفتند خودم درصدد برمی‌آمدم تا به جواب برسم.

این کنجکاوی‌ها عواقبی هم داشت و گاهی عواقبی نابود کننده و جبران ناپذیر. آن وقت‌ها بود که فهمیدم بدترین دشمن من خودم هستم . زمانی که مرا به حال خودم می‌گذاشتن به نابودی خودم ادامه می‌دادم و درمان نمی‌شدم.

صحبت را کوتاه کنم و زیاد به حاشیه نروم. شاید در تمام این سالها بود که خلاقیتم ذره ذره مرد و حالا که شدیدا به آن نیاز دارم در تلاشم تا دوباره زنده‌اش کنم اما نمی‌دانم تلاش‌هایم تا چه حد موثر است. البته دور از انصاف است بخواهم مدام دیگران را سرزنش کنم. حقیقت همین است که خودم زندگی‌ام را خراب کردم. دیگرانی هم مقصر بودند, اما بیشتر این خرابی به دست خودم بوده و همچنان هم همانگونه پیش می‌رود. با قضاوت و تصمیمات نادرستم که گویا تمامی ندارند و نمی‌خواند درست شوند. بهرحال باید به تلاش ادامه دهم. شاید این نفس درمانده که مرده‌ای متحرک شده روزی درمان شود و به زندگی بازگردد.

همیشه به دنبال جوابم و با اینکه جواب در مقابلم است آن را میبینم ولی نمیفهمم تا زمانی که از راه دیگری به آن پی میبرم و به زبان خودم ترجمه کنم.معضل همیشگی من گویا همین بوده و هست. " نه من زبان دنیا را می‌فهمم و نه دنیا زبان مرا می‌فهمد". می‌فهمم ولی نمی‌فهمم. فهمیده می‌شوم ولی فهمیده نمی‌شوم. زندگی‌ام را همین پارادوکس گرفته است . می‌شود ولی نمی‌شود.

امیدوارم بتوانم نظم, نشاط و نور گذشته را به زندگی ام برگردانم. باید به بازی برگردم. البته که سعی می‌کنم زمانی را برای نوشتن پیدا کنم.

به امید اینکه همه چیز درست شود. همه چیز بهتر شود.

ناپیدا

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید