گوش سمت راستم بخاطر اینکه تمام وقت در آن موزیک پخش میشود درد میکند.احساس میکنم همین حالا تمام دل و روده ام از گوش راستم خارج شود.اما ایرادی ندارد.خیلی وقت است که خودم را مجبور به انجام کاری نکرده ام اما حالا مینویسم چون امروز روز سالگرد هفده سالگی ام است.هنوز از دیدگاه جامعه نوجوانی بیش نیستم تجربه ای هم ندارم ولی امروز مینویسم به یاد هر سال که نوشتم ( به جز پارسال که بدترین تولد دنیا را داشتم). همیشه دلم میخواست که روز تولدم بی نقص باشد اما وقتی که خاطراتم را مرور میکنم چیزی به جز خراب شدن آن روزها توسط دیگران به یاد نمی آورم.امسال اولین سالی است که آن را بی نقص نمیخواهم ؛ نمیخواهم روز خاصی باشد برایم این هم مانند روزهای دیگر یا در فرضیاتی بدتر به قول پدرم " مگر میشود چنین روز اشتباهی را جشن بگیری دخترم؟" هر چند که او شوخی ای بیش نبود اما کنون بعد از گذشت هفده سال فهمیدم من عشق را نیاموختم. از همان ابتدا از کسی دریافت نکردم و در حال حاضر دیگر مثل گذشته به دنبال آن نمیروم! اما انگار هنوز در اعماق وجودم چیزی برق میزند شاید هنوز هم خام و جوانم . چقدر سخت گذشت. چقدر در این خانه به من سخت گذشت . صادقانه بگویم بسیار خوشحالم از اینکه سال دیگر از این خانه میروم.من با هفده سال سن فهمیدم که تمام حرف های دیگران که میگفتند تنفرم از این خانه و این شهر فقط بخاطر سن بلوغ است فقط نگاهی از دور و با قضاوت من بوده . حالا که هفده ساله هستم بیشتر از هر زمانی از اینجایی که نشستم و مینویسم متنفرم. از تمام آدم های اینجا منتفرم.از همه شما ها . من کوهی از کینه شدم و تنها دلیلی که هنوز اینجا هستم امیدواری به آینده است . هرچند این آخرین تولد من در این خانه نیست اما مثل اینکه خیلی به پایانش نزدیک شدم .دیگر چیزی نمانده . از خودم تشکر میکنم . ازت ممنونم که تا اینجا دووام آورده ای.به خودم حق میدهم؛ خودم را بیشتر دوست میدارم چون میدانم کسی دیگر این کار را برایم نمیکند . من محکوم به این کار هستم . انسانی شدم پر از خشم ناراحتی و کینه اما همه ی این احساسات را دوست دارم و نمیخواهم آنها را ترک کنم چون همین احساسات انگیزه بنده برای ادامه بقا هستند.از آنجایی که مادرم همیشه از تولد من بیزار است امسال هم مانند سال های قبل دو روز پیش بی آنکه تبریکی بگوید یا مقدمه ای بچیند به من یاداوری کرد که چیزی نگویم و بیخیال شوم . او جوری رفتار میکند که انگار من قرار است کاری انجام دهم. از او بیشتر از هر چیزی در دنیا متنفرم. اگر قرار است با خواندن نوشته من مرا کودکی غر زن خطاب کنید لطفا این کار را نکنید چون شما چیزی از من و زندگی نکبت بار بنده چیزی نمیدانید . از خودم ممنونم تا الان زنده ماندم.ازت ممنونم.تولدت مبارک.