از آخرین نوشتهام در ویرگول ۳ سال میگذرد. خود به خود زمان زیادی است چه برسد به اینکه در این جغرافیا باشی!
نوشته های قدیمم را خواندم.خیلی جلوی خودم را گرفتم تا نوشتهها را پاک نکنم. جدای اینکه چقدر به نظرم نثرش بد و حوصله سر بر بود چیزهایی آزارم میداد. مثل امید ابلهانهای که آخر نوشته هایم به آن ختم میشد. امید به فردایی بهتر و روشن تر... امید به اینکه زندگی هنوز قشنگی هایش را دارد.
کاش هنوز هم همانقدر مذبوحانه میتوانستم تلاش کنم که امیدم را نسبت به این زندگی و نسبت به خودم حفظ کنم.کاش هنوز هم فکر میکردم فقط غروب جمعه دلگیر است اما الان راستش زندگیام هرروزش شده غروب جمعه و من آرزو میکنم که ای کاش فقط برای من یک نفر اینطور بود اما دور و برم را که نگاه میکنم میبینم ظاهرا همه باهم در یک غروب جمعه سنگین فرو رفته ایم.
در آخرین نوشتهای که منتشرش کردم داستان دختری به نام عطریا را تعریف کردم.دختری که طبق شنیده ها به خاطر استرس کنکور خودکشی کرد یا به تعبیر مدرسهمان سکته کرد. آن موقع کلاس هشتم بودم. راستش باورش سخت است که ۳ سال از آن روز و از آن هیاهو گذشته. الان خودم یک سال دیگر با همین «کنکور» لعنتی مواجه هستم و نمیدانم چه غلطی دارم با زندگی ام میکنم. تازه اگر اشتباه نکنم زمان عطریا خبری از نهایی و این طیف کوفت ها نبود.وضعیت هم انقدر معلق و نامعلوم پیش نمیرفت. نهایی و کنکور به کنار ما در امتحانات دی ماه هم ماندهایم و نتوانستیم امتحاناتمان را بدهیم.هیچ چیز مطلقا منظم پیش نمیرود.
نمیدانم انتظار زیادی است یا نه اما واقعا به نظرم روند تحصیلی باید چیزی منظم و به قاعده باشد. اینکه تکلیفمان را روزمره مشخص میکنند و عملا ما روزانه زندگی میکنیم اصلا چیز جالبی نیست! وضعیت واقعا فلج کننده است. سه بار برای امتحان تاریخ خواندیم(بچه های انسانی در جریانند سه بار تاریخ اسلام را خواندن چقدر طاقت فرسا و دشوار است) دو بار ریاضی را خواندیم و هنوز نتوانستیم امتحان این دو درس را بدهیم. جدای از این دو درس ۴ یا ۵ درس دیگر هم مانده که همه آنها تخصصی است! راستش من واقعا دیگر حال ادامه دادن ندارم. مدرسه نروم سنگین ترم تا این اوضاع آشفته و درهم! اینکه من تکلیف حداقل یک هفته از زندگی ام را بدانم واقعا خواسته زیادی نیست! چیز عجیبی هم نیست!
تازه مدارس با اینترنتی که قطع است مجازی است. مدرسه برقرار است ها اما به عنوان مثال نمیتوانی تحقیقت را برای علوم و فنون انجام بدهی یا مثلا اگر مشکلی داری بتوانی با ویدئویی چیزی رفع اشکال کنی.یعنی ممکن است بعضی وقت ها موفق بشوی اما خب میدانید «بعضی وقت ها»!
انقدر در خانه ماندم رنگ گچ دیوار شدهام. البته تاب بیرون رفتن را هم ندارم. بیرون هم خبری نیست. یک عده ماتم زده دور هم می نشینیم و به کف زمین خیره میشویم و این فکر روحمان را مثل خوره میخورد که «یعنی چه اتفاقی قراره بیوفته؟!»
به جواب این سوال که فکر میکنم ناامید تر می شوم. هر احتمالی که رخ بدهد بد است! حتی بد و بدتر هم نیست که بد را انتخاب کنی انگار همهاش بدتر است! حتی اگر هیچ احتمال و اتفاقی رخ ندهد و همینطور ادامه بدهیم باز هم بدتر است! انگار در هزارتویی گیر کردیم و هرکار میکنیم نمیتوانیم فرار کنیم و علاوه بر این دیوارهای خود هزارتو هم سمی است! نفست را کم کم می برد!
تلخ است. اصلا همین که من ۱۷ ساله انقدر باید اطلاعات عجیب غریب داشته باشم و باید این ها را تحلیل کنم تلخ است! در یک زندگی معمولی فکر نمیکنم یک نوجوان نیاز دائمی احساس کند که باید اخبار را هرطور شده دنبال کند. حتی اگر اینترنت هم نباشد باید یک طوری از زیر یک سنگی یک اخبار کوفتی پیدا بشود. شبیه معتادها شدهایم.شبیه که نه. به اتفاقات و خبرهای بد معتاد شده ایم. باز هم راستش دوست داشتم تنها خودم اینطور معتاد و پیگیر بودم اما الان میبینم که همه نسل من اینطور معتادند. معتادند که پاهایشان را هی تکان بدهند٬ معتادند که مدام کانالهای خبری را به دنبال آرزوها و اهدافشان بالا و پایین کنند و معتادند که شب ها نخوابند و معتادند که با هر صدای بلندی دستشان بلرزد و لحظه ای نفسشان حبس شود. نمیدانم اما وقتی بچه بودم و به ۱۷ سالگیام فکر میکردم هیچوثت انقدر تلخ و سخت و سیاه نبود!
آن از وضعیت تحصیلی و این هم از وضعیت جامعه و دوستانم. هیچکدام خوب نیست. چنگی به دل نمیزند(البته دلی هم نمانده) کاش این وسط حداقل خودم کمی خوب بودم و امید داشتم.نه به جامعه. کاری به آن ندارم. کاش میتوانستم به خودم امیدوار باشم که میتوانم خودم را یا کسانی را نجات دهم.کاش امید داشتم که میتوانم زحمات پدر و مادرم را با یک کارنامه معقول(حتی نه عالی) کمی آرام کنم یا یک دانشگاهی قبول بشوم که برای یک لحظه هم که شده بابا لبخند بزند و مامان خوشحال باشد و آن خواهر کوچولویی باشم که برادرش پزش را میدهد اما اگر بخواهم صادق باشم فکر نمیکنم هیچ کدام از این ها اتفاق بیوفتد. من خیلی وقت است که وا دادهام. نمیدانم از کی امما خیلی وقت است که دست از زندگی شسته ام انگار. پیش نویسی که ۳ سال پیش اینجا نوشته بودم و هیچوقت منتشرش نکردم این را نشان میدهد. متن هایی که مینویسم از همان موقع ها تا همین الان این را نشان میدهد. اصلا اینکه نوشته هایی که قرار بود امیدوار کننده باشند هم از سختی و تلخی و میل به مرگ آغاز میشد هم معلوم است! انگار با آن متن های مسخره میخواستم به خودم اثبات کنم که «پایان شب سیه سپید است»
ای کاش می توانستم این جمله مسخره را باور کنم.نمیتوانم.نمیشود. من باید بپذیرم که در مرداب نمیشود شنا کرد فقط بیشتر غرق میشوی و فرو میروی. ای کاش زودتر این بساط انتظارات مسخره از خودم را جمع کنم.کاش خودم را هم جمع کنم و بروم بخوابم. نه به امید اینکه میخوابم و بعد از بیدار شدنم همه چیز خوب میشود نه. به امید اینکه همه چیز دیگر تمام می شود!
کاش بقیه مثل من فکر نکنند و حال مرا نفهمند. ای کاش بقیه به امیدی که برایشان مانده باور داشته باشند.ای کاش که نفهمی من از چه چیزی حرف میزنم...
ای کاش ...