این روزها مهم ترین سوال زندگی ام در این خلاصه میشود که من کی هستم؟ چطور باید خودم را تعریف کنم؟ «من» از این دنیا چه میخواهد؟ میخواهم به خودم فکر کنم اما نمیتوانم. نگرانی که برای غرق شدن دیگری دارم نمیگذارد شنا کنم. انگار خودم در مرداب فرو رفته و ام و نگران کسی هستم که تا زانو توی آب روان و خنک است و من میترسم کوسه ها او را بخورند یا خودش بیوفتد. میخواهم خودخواه باشم مثل تمام آنهایی که میشناسم نمیتوانم. میخواهم خودم را ببینم اما رویم نمیشود به آن دیگری بگویم از جلوی آیینه کنار برو! بگذار ببینم چه ریختی شده ام؟ بگذار حداقل به جای تصور کردن دیگری لعنتی ببینم خودم میخواهم چه ریختی باشم اما نمیتوانم. چرا؟ نمیدانم
این روزها بیشتر از هرچیزی به دنبال هویت خودم هستم. هویت من چیست؟ من کیستم؟ چطور باید خودم را معرفی کنم؟ بقیه چطور این کار را میکنند؟ کتاب و ادبیات را دوست دارم چون برای دیگری دردسری درست نمیکند یا نه واقعا این خود «من» هستم که دوست دارم بخوانم و بنویسم؟
چرا نمیتوانم فریاد بزنم و بگویم کیستم؟ چرا نمیتوانم فریاد بزنم و بگویم مرا هم ببینید؟ چرا نمیتوانم؟ چرا حق خودم را نگرفته دنبال حق دیگری میدوم؟ چرا؟
نمیدانم. کیست و چیست خودم را نمیدانم. از شما میپرسم. شما مرا میشناسید؟
خودم را فراموش کرده ام. احساس میکنم خود واقعی ام مثل آن پنگوئنی که در داستان اسباب بازی ها توی طبقه خاک گرفته بود٬ خاک گرفته ام و کسی نمیخواهد مرا پیدا کند حتی خودم.
چه بلایی سر خودم آوردهام که حتی همین متن کوتاه را هم به زور دارم مینویسم؟ چه کار کرده ام که دستانم به قلم که هیچ به خواندن هم نمیرود؟ چه کار کرده ام که آن آرزویم که بگویم :«سلام ----- هستم دانش آموز رشته انسانی» برآورده شد اما نتوانستم درست زندگی اش کنم؟ چه شد؟
جبر جغرافیاست یا جبر زمان؟ یا شاید جبر خودم به خودم. در حسرت خودم ماندهام و راستش به هرکسی که میتواند بگوید کیست حسودی میکنم. حسودی که نه غبطه میخورم که ای کاش من هم میتوانستم.
شاید در مراقبت از دیگری خودی میبینم که نیاز به مراقبت داشت و کسی نبود که تیمارش کند. نمیدانم.
ای کاش میدانستم. ای کاش جواب سوال هایم را میدانستم.

تشنه ام به اینکه بدانم همانطور که تشنه ام که ببارم و گریه کنم. چه شد که دیگر حتی داریوش هم نتوانست گریه ام را در بیاورد؟ روضه خودم دردناک تر است؟ مگر میشود؟ چه شد که دیگر آشپزی و پختن هم آرامم نکرد؟ چه شد که گفتن اینکه «چقدر خوشمزه شده» دیگری هم آرامم نکرد؟ چه شد که انقدر دنبال این دیگری های لعنتی دویدم و نفهمیدم که پاهایم توان دویدن که هیج ایستادم برای خودم هم ندارد؟ و چه شد که من خودخواه و بدقلق این داستان شدم؟
کاش یکی بیاید کنار بنشیند و دست نوازش به سرم بکشد و برایم تعریف کند که چه ها بر من گذشت. کاش یک نفر بنشیند و تعریف کند تا باورم شود این «من» بودم که دوام آوردهام و حتی باعث شدم دیگری هم دوام بیاورد.
ای کاش دوام نمیآوردم. البته نیاوردم. دیگری آورد اما من؟ نه نیاوردم. نیاوردم که این بغض لعنتی رهایم نمیکند. نیاوردم که اوضاعم انقدر خراب شد. نیاوردم که خانه به دوشم.
حقیقت این است که «من» ٬ من را دور انداخته است.
کاش یک نفر بنشیند و برایم روشن کند چه شد که کارم به این همه نمیدانم رسید.
میدانید زندگی شبیه شهربازی است. کارتت را شارژ میکنی و پولش را میدهی و بعد توی بازی ها ممکن است چیزی برنده شوی. ممکن است هزینه ای که میکنی بیشتر از عروسکی که میبری باشد اما خب برنده شدی و این مهم است. و من احمق ترینم که کارتم را برای دیگری کشیدم و منتظر ماندم تا آن دیگری عروسکش را به من بدهد.
کاش یکی به «من» بگوید که «من» کیست؟ چه میخواهد از جانم؟