ویرگول
ورودثبت نام
بابک اشکانیان
بابک اشکانیانتنهایی نهایت پیچیدگیست
بابک اشکانیان
بابک اشکانیان
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

بیگانه (آلبر کامو)

مرسو انسانی است بیگانه با احساسات؛ یا شاید دقیق‌تر، انسانی خسته از نقاب زدن.

او به جایی رسیده که دیگر نمی‌تواند وانمود کند اندوهگین است، نمی‌تواند تظاهر کند که جهان برایش معنا دارد، و نمی‌تواند دروغ‌های جمعی بشر را تکرار کند. پرسش اینجاست:

آیا مرسو به این وضعیت رسیده چون حقیقت را دیده است، یا چون از دوست داشتن خود خسته شده است؟

و آیا بهای این بی‌نقابی، مرگ است؟

انسان‌ها وقتی متفاوت می‌شوند، طرد می‌شوند؛ نه به خاطر گناه، بلکه به خاطر ترس. ترس از آن‌که این تفاوت، آینه‌ای شود روبه‌روی دروغ‌های خودشان. جامعه نمی‌تواند انسانی را تحمل کند که گریه نمی‌کند، دعا نمی‌خواند و نقش بازی نمی‌کند. مرسو بیش از آن‌که قاتل باشد، شاهدی خطرناک است؛ شاهد پوچیِ ارزش‌هایی که دیگران به آن‌ها پناه برده‌اند.

تفکر او که زندگی پوچ و بی‌معناست، چندان هم دور از فهم نیست. ما همه در نهایت می‌میریم؛ یکی در سی‌سالگی می‌بازد، یکی در هفتادسالگی. در این نبرد، همیشه زندگی برنده است. اما اگر تلاش برای زیستن را از دست بدهیم ـ برای تجربه‌های خاص، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن ـ این مبارزه، که پایانش از پیش معلوم است، برای ما سنگین‌تر و تاریک‌تر می‌شود.

اشک ریختن انسان برای عزیزانش، در اصل گریه برای خویشتن است؛ برای آن بخشی از وجودش که دیگر کسی نیست آن را دوست بدارد.

و گریه نکردن مرسو برای مادرش، شاید نشانه‌ی بی‌عاطفگی نباشد؛ شاید نشانه‌ی آن است که او دیگر خودش را دوست ندارد. او با خویشتن بیگانه شده است. نه با مادرش.

وقتی انسان با خودش بیگانه می‌شود، چه تفاوتی با یک چوب خشک دارد؟

دیگر تلاشی نمی‌کند تا «ماری» را در زندگی نگه دارد، دیگر برای ماندن کسی نمی‌جنگد، و دیگر دلیلی برای امید یافتن نمی‌بیند. او از درون تهی شده است؛ نه به دلیل نفرت، بلکه از فرسودگی روح.

شاید مرسو درست می‌گوید.

شاید هم نه.

چه کسی می‌داند؟

شاید راهی که من می‌روم، اشتباه باشد و من هم مرسویی دیگر باشم؛ انسانی که به پوچی لبخند می‌زند و به بی‌معنایی عادت کرده است.

و شاید نه؛ شاید در لحظه‌ی مرگ، عزیزانی را به یاد بیاورم، و درست در همان لحظه‌ی جان دادن، لبخندی به مرگ بزنم؛

و این شکست جسم را، بزرگ‌ترین پیروزی روح خود بدانم.

بیگانه، داستان انسانی است که میان بودن و نخواستنِ بودن سرگردان است؛

و شاید همین سرگردانی، راز شباهت او با همه‌ی ما باشد.

بیگانهدوستآلبرکاموآلبر کامو
۷
۳
بابک اشکانیان
بابک اشکانیان
تنهایی نهایت پیچیدگیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید