بابک اشکانیان·۹ روز پیشفهمیدمدر سکوت نشسته بودم.مه و دودتمام اطرافم را در آغوش گرفته بودند؛آنچنان که واقعیتدیگر دیده نمیشد.گرمایی روی شانهام احساس کردم.نگاهش کردم بخ…
بابک اشکانیان·۱۱ روز پیشدختری از تبار نوردختری از تبار نور…آیهای که بر من وحی شدو من آن را نوشتمتا جوهرِ عشقمانپایدار بماند.میخواهمتمامِ وجودِ خیسِ از اشک خود رابه او ببخشم؛اما…
بابک اشکانیان·۱۳ روز پیشاین روز ها...این روزها از خودم در حال فرارم نمی دانم چرا؟یا اصلا از چه فرار می کنم فقط می دانم باید از آن دور شومراستش را بخواهی می دانم ،خوب هم می دانم…
بابک اشکانیان·۴ ماه پیشبیگانه (آلبر کامو)مرسو انسانی است بیگانه با احساسات؛ یا شاید دقیقتر، انسانی خسته از نقاب زدن.او به جایی رسیده که دیگر نمیتواند وانمود کند اندوهگین است، نمی…
بابک اشکانیان·۵ ماه پیشجز از کل«جز از کل» برای من فقط یک رمان نیست؛یک تجربه است،یک مکالمهی آرام با تنهایی.راستش را بخواهی،چند صفحهی اولش را که میخوانی،دلت میگوید:بیخ…
بابک اشکانیان·۵ ماه پیشامروزخب قراره کاغذ رو با آتیش بکشم و خودمو باهاش بسوزانمسوال درستی پرسیدی منم جواب خوبی براش دارم فایده این سوختنا اینه که جاش می مونه و هر وقت…
بابک اشکانیان·۵ ماه پیشتنگناتنگنا کلمه ای کاملا شایستهِ یک رمان روسی.ادبیات روس،خشن،بی رحم و بی تعارف درست مثل آب و هوای موسکو.در این جا نویسندگان تو را به اوج نمی برن…
بابک اشکانیان·۵ ماه پیشزندگی کتاب نیستزندگی، کتاب نیست…نه به نظمِ حکیمانهی گلستان میمانَد، نه به سیاهیِ بیپایانِ کافکا و هدایت.نه درس اخلاقیست که با واژهها آراسته شده باشد،…
بابک اشکانیان·۶ ماه پیشکاش می شد«میدانم تصمیم درستی گرفتم،اما کاش تصمیمِ درست این نبود…»این جملهتمامِ حقیقتِ زندگیست؛جایی که عقل جلوتر از دل راه میرودو دل،خسته و زخمی،م…
بابک اشکانیان·۶ ماه پیشتنهادر این روزهای شلوغ و پرهیاهو،مدام خودم را حضور و غیاب میکنم؛گاهی غایبمو گاهی غایبتر.قبلاً وقتی مینوشتم،احساس میکردم برای لحظهایاز غیبت…