بابک اشکانیان·۱ روز پیشامروزخب قراره کاغذ رو با آتیش بکشم و خودمو باهاش بسوزانمسوال درستی پرسیدی منم جواب خوبی براش دارم فایده این سوختنا اینه که جاش می مونه و هر وقت…
بابک اشکانیان·۳ روز پیشتنگناتنگنا کلمه ای کاملا شایستهِ یک رمان روسی.ادبیات روس،خشن،بی رحم و بی تعارف درست مثل آب و هوای موسکو.در این جا نویسندگان تو را به اوج نمی برن…
بابک اشکانیان·۶ روز پیشزندگی کتاب نیستزندگی، کتاب نیست…نه به نظمِ حکیمانهی گلستان میمانَد، نه به سیاهیِ بیپایانِ کافکا و هدایت.نه درس اخلاقیست که با واژهها آراسته شده باشد،…
بابک اشکانیان·۱ ماه پیشکاش می شد«میدانم تصمیم درستی گرفتم،اما کاش تصمیمِ درست این نبود…»این جملهتمامِ حقیقتِ زندگیست؛جایی که عقل جلوتر از دل راه میرودو دل،خسته و زخمی،م…
بابک اشکانیان·۱ ماه پیشتنهادر این روزهای شلوغ و پرهیاهو،مدام خودم را حضور و غیاب میکنم؛گاهی غایبمو گاهی غایبتر.قبلاً وقتی مینوشتم،احساس میکردم برای لحظهایاز غیبت…
بابک اشکانیان·۲ ماه پیشما از جنس دیگریمدر این جهانِ شلوغ و سرد،آدمها از کنار هم میگذرندانگار نه انگار که دلهابه همین سادگی میشکنند.هیچکس نمیپرسد پشتِ یک لبخند چه میگذرد،هی…
بابک اشکانیان·۲ ماه پیشقضاوتعجیب است…این روزها همه بهراحتی قضاوتت میکنند؛گویی حق دارند به جای تو قدم بردارند،به جای تو فکر کنند،به جای تو تصمیم بگیرندبیآنکه لحظها…
بابک اشکانیان·۲ ماه پیشقسمت سوم خون ریزیقلبم دیگر توان ندارد.نفس عمیقی کشیدم.انگار تمام هوا، ناگهان سنگین شده بود.انگار جهان یکبار دیگر داشت همان بازی همیشگی را با من تکرار میکر…
بابک اشکانیان·۲ ماه پیشآشنایِ غریبهدلم بیشتر از هر لحظه برای او تنگ شده…نه برای اینکه امروز هست،برای آنکه روزی بود.برای آن چهرهای که با من غریبه نبود،برای آن کسی که نگاهش…
بابک اشکانیان·۲ ماه پیشتظاهرچرا دیروز تو تظاهرات بودی؟ لبخند تلخی زدم سرم را پایین انداختم حس کردم گوش هایم داغ شد. صدایش دوباره این بار محکمتر پرخشم تر در فضا پیچید م…