زندگی، کتاب نیست…
نه به نظمِ حکیمانهی گلستان میمانَد، نه به سیاهیِ بیپایانِ کافکا و هدایت.
نه درس اخلاقیست که با واژهها آراسته شده باشد، نه قصهی عشقی که پایانش را از پیش بدانی.
زندگی، کلمه ندارد.
گاهی فقط یک نگاهِ سرد است، پشتِ صفحهی خاکستریِ گوشی
وقتی عکس پروفایلش را پاک میکند
و تو دیگر نه حالی برای پرسیدن داری،
نه دلی برای فهمیدن.
زندگی گاهی همین است:
نمیدانی چرا
اما دیگر نمیخواهی بدانی.
زندگی نه سراسر غم است، نه شادی؛
بلکه بندبندیست از هر دو، که در تار و پودِ هم تنیدهاند.
در دل هر لبخند، بغضیست
و در عمق هر اشک، نوری…
نه باید اسیرِ تیرگیِ مطلق شد
و نه فریبِ لبخندهای نقاشیشده را خورد.
ساده نیست،
اما سخت هم نیست؛
زندگی، یک همراهیِ خاموش است
میان آرامش و طوفان
میان خاطره و فراموشی
میان بودن و نَبودن.
شاید من اشتباه میکنم،
شاید تو…
اما برای من،
زندگی فقط "گذشتن" است.
گذشتنِ ساعتها،
و جمع کردنِ تجربهها،
مثل برگهایی که پاییز با خود میبَرَد،ه
اما تو هنوز صدای خشخششان را زیر پاهایت یادت هست…
زندگی همین است…
نه بیشتر،
نه کمتر.
و همینقدر، واقعی.