در این جهانِ شلوغ و سرد،
آدمها از کنار هم میگذرند
انگار نه انگار که دلها
به همین سادگی میشکنند.
هیچکس نمیپرسد پشتِ یک لبخند چه میگذرد،
هیچکس نمیبیند لرزشِ ظریفی را
که پیش از فرو ریختن
در چشمهای یک انسان جمع میشود.
اما ما…
ما از جنس دیگریم.
دلهایمان نازک است
و روحهایمان مثل برگهای خیس پاییز،
به هر نسیمی میلرزند.
برای ما هر نگاه معنایی دارد؛
هر سکوت فریادیست که میشکافدمان؛
و هر حرف
میتواند ما را به جایی ببرد
که بازگشتی از آن نیست.
ذهنمان لبهٔ یک پرتگاه است یک لغزش کوچک کافیست،
و سقوط شروع میشود.
فکرهایی که مثل مارهای شبگرد
از تاریکی بالا میآیند
و دور قلب میپیچند،
بیآنکه بتوانی جلوشان را بگیری.
فرار هم نداری؛
چون سقوط درونی
پا نمیخواهد فقط یک جرقه میخواهد،
یک نیمحرف،
یک حرکت ساده،
و تمام.
آدمهای حساس
نه ضعیفاند و نه شکننده؛
فقط بیش از اندازه میفهمند،
بیش از اندازه حس میکنند،
و همین ، بیش از اندازه
گاهی روحشان را میسوزاند.
پس خواهش میکنم…
در این جهانِ بیرحم،
کمی نرمتر قدم بردارید.
کمی دقیقتر حرف بزنید.
کمی مهربانتر رفتار کنید.
شاید یک جملهٔ بیخیالانهٔ شما،
در ذهنِ کسی تبدیل شود
به پرشتی ناگهانی
از بلندای یک درّهٔ بیانتها.
و او در خودش فرو برود،
در خودش گم شود،
و روزها راهی برای بازگشت پیدا نکند.
آدمی که حساس است
ساده میشکند،
اما اگر جان سالم به در ببرد
روحش صیقل میخورد
و میشود زیباتر از هر سنگِ قیمتی.
اما تا آن روز…
تا آن لحظه…
مراقب باشید.
روحها شوخیبردار نیستند.