دختری از تبار نور…
آیهای که بر من وحی شد
و من آن را نوشتم
تا جوهرِ عشقمان
پایدار بماند.
میخواهم
تمامِ وجودِ خیسِ از اشک خود را
به او ببخشم؛
اما این نقاب
دیگر روی صورتم
سنگینی میکند،
انگار سالهاست
با من نفس میکشد
اما دیگر من نیست.
دست میبرم به نقابم…
و او
دستهایم را میگیرد؛
تنها
انگار از درونش داغ تنهایی میجوشد
و پوستِ مرا
بیصدا میسوزاند.
صدا در من میپیچد:
«یادت باشد چرا من به وجود آمدم…
یادت باشد من از تو محافظت کردم…
نقاب، حافظِ توست.»
و ناگهان
ققنوس
سر برمیآورد؛
از خاکسترِ سالها سکوت
جان گرفته،
اما هنوز بوی آتش میدهد.
تنها
عقب میرود
و در سایه میایستد.
و او آرام میگوید:
«دیگر بس است.»
دستهایم را میگیرد
و مرا روبهروی نقاب مینشاند.
اما من…
من،
در مرزِ ماندن و شکستن
مردد میمانم.
اگر تنها راست بگوید چه؟
اگر این بینقابی
زخم را عمیقتر کند چه؟
اگر سقوط کنم چه؟
و هزار «اگر»
که در ذهنم
مثل پرندههای بیقرار
دور خودم میچرخند.
ققنوس
لب به سخن باز میکند:
«تا شروع نکنی،
نخواهی فهمید…
و اگر شروع نکنی،
هیچگاه نخواهی دانست.»
ترسان و امیدوار،
نقاب را از چهره برمیدارم.
ققنوس و تنها
در آغوشم جا میگیرند.
نور
در من میریزد؛
نه آرام و نه بیدرد…
بلکه واقعی.
و من میروم
که با او
یکی شوم.
آیا ما
در نهایت
یکی خواهیم شد؟
یا فقط
دو نورِ زخمی
در هم حل میشویم؟
باید دید…
چه میشود.