ویرگول
ورودثبت نام
بابک اشکانیان
بابک اشکانیانتنهایی نهایت پیچیدگیست
بابک اشکانیان
بابک اشکانیان
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

فهمیدم

در سکوت نشسته بودم.

مه و دود

تمام اطرافم را در آغوش گرفته بودند؛

آن‌چنان که واقعیت

دیگر دیده نمی‌شد.

گرمایی روی شانه‌ام احساس کردم.

نگاهش کردم لبخند زد

می‌دانستم این لبخند برای چیست.

این لبخند برای آن نبود که او پیروز شده

برای ان بود که رسالتش را انجام داده بود

وظیفه او حفاظت از من بود

و او انقدر در من حل شده بود

ک حتی وقتی او را زمین گیر کرده بودم

حتی وقتی سعی به نادیده گرفتنش کردم

بازهم توانستم از خودم محافظت کنم

نگاهم را چرخاندم.

ققنوس

آشفته و خسته

در گوشه‌ای افتاده بود.

چشمانش پر از اضطراب بود.

با صدایی لرزان پرسید:

«می‌خواهی مرا از بین ببری؟»

لبخند ی ارام تحویلش دادم

«نه...

تو بخش جدایی‌ناپذیر منی.

چگونه می‌توانم بخشی از روحم را نابود کنم؟

من تو را به خاطر حیوان‌هایی که نقاب آدمیت بر چهره زده‌اند مجازات نمی‌کنم.

تقصیر تو نبود که من به آدم‌های اشتباه اعتماد کردم.

تقصیر تو نبود که بعضی دست‌ها

به جای نوازش

زخم شدند.

تنها از ما محافظت می‌کند.

تاشاید روزی کسی بیاید

کسی که از دیدن زخم‌هایمان نترسد.

کسی که ما را همان‌گونه که هستیم دوست بدارد.

و اگر آن روز نیامد تنها ، تنها می ماند»

تنها آرام جلو آمد.

نقاب را از دستانش برداشت

و به ققنوس سپرد.

ققنوس به آن خیره شد

آرام نزدیک شد

و خودش

نقاب را بر چهره‌ام گذاشت.

برای نخستین بار فهمیدم

نقاب همیشه نشانه‌ی ترس نیست.

گاهی نشانِ خِردی‌ست که از دلِ زخم‌ها زاده شده.

و من میان ققنوس و تنها ایستاده بودم؛

میان امید و احتیاط،

میان عشق و بقا.

و برای نخستین بار

هیچ‌کدام را دشمنِ دیگری نمی‌دیدم.

زیرا فهمیده بودم

آدمی برای ادامه دادن

گاهی به ققنوس نیاز دارد

و گاهی

به تنها که بی‌صدا

بر شانه‌اش دست می‌گذارد

و نمی‌گذارد فرو بریزد.

۱
۰
بابک اشکانیان
بابک اشکانیان
تنهایی نهایت پیچیدگیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید