
نام داستان: جنگل پر ماجرا 🏞️
روزی روزگاری در یک جنگل زیبا حیواناتی عجیب بودند. در این جنگل شیری بود که به او سلطان جنگل گفته می شد . سلطان جنگل و سربازانش که پلنگ بودند در یک جنگل دیگه رفته بود که آنجا را فتح کند. چون آن جنگل دست گرگ ها افتاده بود و گرگ ها حیوانات آن جنگل را شکار می کردند. سلطان جنگل چون پدر پدربزرگش آنقدر شکار کرده بود که دیگر نیازی نبود حیوان شکار شود. به خاطر همین سلطان جنگل شکار را در جنگل ممنوع کرده بود. سلطان جنگل گرگ ها را با کمک سربازان پلنگ و شیر و ببر خود کشت و آنجا را فتح کرد و در آنجا حکومت راه انداخت و به خاطر همین قرار بود چهار سال نباشد. به خاطر همین در این چهار سال نبودنش حکومت جنگل زیبا را به یک پلنگ به نام سیمبا داد. سمبا پلنگی خیلی مهربان و خوش رو بود.سیمبا پس از این که شاهی را بر عهده گرفت یک دایناسور و چندین دایناسور دیگر به جنگل حمله کردند. بزار برگردیم به دقایقی قبل تر. سیمبا داشت با آقا اسبه و بچه آقا اسبه و خانم آقا اسبه بازی می کرد. در کنار آن ها ، آقا کرگدن و آقا داناتلو و آقا رافائل بودند. داناتلو و رافائل دو دایناسور جوان بودند و سرشان تو لاک خودشان بود. که ناگهان دایناسور هیکلیه که اسمش بود جهان پسند به جنگل زیبا حمله کردند. و این داستان ادامه دارد....
مهیار | پوستر مهیار و دانتی پلد | مهیار و انتشار اول | مهیار و میم های جالب| مهیار کلیپ | مهیار محتوا | مهیار یوتیوبر | مهیار بلاگر | پسر مهیار. | مهیار خوشتیپ | مهیار ویرگول|
مخلص همتون ، خداحافظ به امید دیدار 😘 🌹 💙😎