ویرگول
ورودثبت نام
ع.رامک
ع.رامکافسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
ع.رامک
ع.رامک
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

خاطرات فراموش شده( شبی در شوشتر)

در ایام ماه مبارک رمضان، در اهواز که گرمای 45 درجه داشت و اینکه بعد از وقت اداری کولرها را خاموش میکردند برای ما که در اداره بیتوته کرده بودیم روزه داری خیلی سخت شده بود.به پیشنهاد یکی از همکاران ، تصمیم گرفتیم یک روز جمعه را به سفر برویم تا بتوانیم استراحتی کرده و شرعا" روزه خواری کنیم.بعد از کلی فکر ، بالاخره موافقت شد به شهر شوشتر برویم که فاصلۀ چندانی با اهواز نداشت و سرسبز و تفریحی هم بود ( هم فال بود و هم تماشا).

شوشتر شهر بسیار زیبا و کهن
شوشتر شهر بسیار زیبا و کهن

ظهر پنجشنبه به شوشتر رفتیم .شوشتر شهر بسیار قشنگی بود با سازه های آبی فراوان و اعجاب انگیز و مهم تر از همه باستانی و کهن سال. تمام بعد از ظهر را در لابلای سازه های آبی گردش کردیم و عصر برای آماده کردن افطاری و استراحت، بر بالای پلی روی رودخانه، اطراق کردیم که در جوار تپه ای قرار داشت.

دقیقا" محل اطراق ما
دقیقا" محل اطراق ما

در محل اطراق مان آب تنی کردیم و من شجاعت به خرج داده وارد رودخانۀ خروشان شدم و آب مرا صد متر با خود برد تا اینکه دست و پا زنان خود را به کناره رساندم و با گرفتن شاخ و برگ درختان از آب بیرون آمدم. این شنا و بازیگوشی حسابی ما را خسته کرد و به محض صرف افطاری هریک در گوشه ای ولو شده خوابیدیم. هنوز چشمهایمان گرم نشده بود که با وِزوِزِ پشه ها و نیشهای دردناکشان از جا پریدیم.( گوئی ما را غریبه دیده و دسته جمعی حمله کرده بودند.).مجبور شدیم برای محافظت از خودمان ، در آن هوای گرم و دَم کرده، لباس آستین دار بپوشیم و سرو صورتمان را با چفیه ببندیم.

بعد از ساعتی ، با همان وضعیت خوابیدیم و چیزی از نیمه شب نگذشته بود که ناگهان صدای انفجار و تیر اندازی و ترکیدن چیزی از پشت تپۀ مشرف به ما بلند شد و صدای فریاد آدمیان که نامفهوم بودند هم شنیده شد.( به نظر میرسید به شوشتر حمله شده). کلا" خوزستان منطقۀ جنگی بود ولی اصلا" انتظار نداشتیم عراقیها تا آنجا پیشروی کرده باشند. تا صبح با ترس از اینکه گلولۀ خمپاره ای ، چیزی ، به سرمان ببارد سنگر گرفته و منتظر بودیم تا اینکه نزدیک اذان صبح سروصدا ها ( یا بهتر بگوئیم: حمله) پایان یافت و اوضاع آرام شد و ما چرتی زدیم و با طلوع آفتاب سریع وسایلمان را جمع کردیم و راه افتادیم.

به شهر که وارد شدیم رفتار مردم برای ما عجیب بود چون اصلا" انگار اتفاقی نیفتاده! همه آرام و بی عجله مشغول رفت و آمد بودند. بلافاصله به ترمینال رفته و سوار بر مینی بوس شدیم . کم کم سر صحبت را با مسافر بغل دستی باز کردیم و حرف را به حملۀ دیشب کشاندیم تا ببینیم مردم در این باره چه می گویند ؟

مسافر بغل دستی مان که پیرمردی بود ، با تعجب گفت: حمله! کدام حمله؟ گفتیم: همان حملۀ دیشب که آن طرف رود خانه اتفاق افتاد! _ ولی پیرمرد باز هم متعجب ما را نگاه کرد . گفتیم : سرو صدای توپ و تفنگ دیشب را نشنیدید؟ ناگهان انگاری فهمیده باشد موضوع چیست ، گره از ابروانش باز شد و به خنده گفت:" آهان ! سروصدای پادگان بسیج رو میگی ؟ اونا هر چند شب یه بار خشم شب دارن و تمرین میکنن!" آه از نهادمان برخاست. دلم برای خودمان سوخت که چطور تمام شب را با وجود خستگی زیاد،چشم هم نگذاشته بودیم!

ماه مبارکشوشترحمله
۲۰
۳
ع.رامک
ع.رامک
افسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید