در زندگی ام موارد عجیب و غریب زیادی دیده ام اما چند مورد از آنها سالهاست فکرم را مشغول کرده و هنوز علت شان را نفهمیده ام ..یک مورد آن که با موتورسیکلت جهت خرید نان به نانوائی رفتم . در مقابل نانوائی موتورسیکلت را روی جک انداختم و سویچ را برداشتم .قصد عبور از جوی خیابان را داشتم که ناگهان سویچ موتورسیکلت که یک تک کلید بود از دستم به درون جوی خشک افتاد که در آن مقداری ماسه تلنبار کرده بودند.با توجه به تاریکی محل و ماسه های داخل جوی پیدا کردن کلید گم شده مشکل بود .بعد از مدتی برادرم نیز آمد و دو نفری به جستجو ادامه دادیم ولی کلید پیدا نشد و به ناچار پس از نیم ساعت گشتن بیهوده ، سویچ موتور را یکسره کرده و به منزل بازگشتم . خسته و ناراحت به آشپزخانه رفتم آبی بنوشم ،لیوان را که در زیر شیر گرفتم از تعجب در جا خشکم زد ..کلید موتورسیکلت با مقداری ماسه درون سینک آشپزخانه بود گوئی شخصی کلید را با ماسه ها مشت نموده و در سینک رها کرده است.😯

یک شب در خواب دیدم برای خشک کردن صورتم حوله ام را برداشتم که در زیر آن یک عنکبوت بزرگ قرار داشت و در خواب وحشت کردم بیدار شدم ،دیدم صبح شده ، سر و صورت را شستم و حوله ام را برداشتم که صورتم را خشک کنم ناگهان دیدم زیر حوله عنکبوت بزرگی روی دیوار چسبیده ( درست شبیه همان چیزی که دقایقی قبل در خواب دیده بودم).

چندی پیش همسرم آویز جا سویچی اش که به نام مقدس "الله" مزین شده و با زنجیر کوتاهی به کلیدها متصل بود و یادگار پدر مرحومش بود را گم کرد و آن آویز با جدا شدن از کلیدها در خیابان افتاده و گم شد و همسرم بسیار ناراحت و غمگین شده همه جا را جستجو کرد تا شاید ردی از آن بیابد که البته بی نتیجه بود. پس از مدتی یک روز که پلاستیکهای تا شده داخل کابینت را خارج کرد تا درونشان چیزی بگذارد دید آن آویز در داخل یکی از پلاستیکهای تا شده آکبند است و اینکه چطور در خیابان گم شده و اکنون از داخل پلاستیک آکبند خارج شده فکرم را بیش از پیش مشغول کرده است.

در سالها پیش ، مقابل شهربانی سمنان، سینه کش آفتاب ایستاده بودیم و نگهبان درب ورودی در حالیکه اسلحۀ یوزی را به گردن انداخته بود مشغول ور رفتن به آن بود که رانندۀ جیپ از داخل محوطه ،سربازی که چند قدم دورتر از ما کنار دیوار ایستاده بود را صدا زد و آن سرباز تا برگشت و از دیوار فاصله گرفت که جواب سرگروهبان را بدهد ناگهان از اسلحۀ یوزی نگهبان دو تیر شلیک شد و درست در جائی که سرباز قبلا ایستاده بود به دیوار نشست ..همه مات و مبهوت ماندیم و سرگروهبان( رانندۀ جیپ) به درب شهربانی دوید ببیند چه اتفاقی افتاد وقتی به او گفتیم خوب شد سرباز را صدا زدی جایش را عوض کرد وگرنه تیر میخورد گفت: من اصلا" کاری با او نداشتم. نمی دانم چه شد انگاری هزاران نفر به من گفتند او را صدا بزن و من بی دلیل صدایش کردم و اصلا " نمیدانستم اینجاست.!
مطمئنم ماجرا های عجیب دیگری هم اتفاق افتاده که اکنون به یاد ندارم و ان شاءالله چنانچه به یادم آمد حتما" در پستی جداگانه خواهم نوشت.