ویرگول
ورودثبت نام
ع.رامک
ع.رامکافسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
ع.رامک
ع.رامک
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

خاطرات فراموش شده( مجید)

خاطرات چه خوب، چه بد ، هیچگاه فراموش نمی شوند ..اینکه آنها را "خاطرات فراموش شده" مینامم ازین بابت است که در زندگی نامه ای که نگاشته ام بدلایلی از قلم افتاده اند که اینک به آنها می پردازم:

تلویزیون شاوب لورنس
تلویزیون شاوب لورنس

اولین تلویزیون را در فامیل، مرحوم عمه جان خرید که یک تلویزیون مبلۀ لامپی ساخت شاوب لورنس آمریکا بود که با آنتن چند شاخه ای منصوبه بر بالای پشت بام، قادر بود تصویری سیاه و سفید ارائه دهد.

در آن زمان تلویزیون ایران فقط یک شبکه داشت که آنهم از ساعت چهار بعد از ظهر با سرود شاهنشاهی شروع شده و ساعت دَه شب خاتمه می یافت و ما بچه ها هر گاه منزل عمه جان میرفتیم از ساعت سه و نیم یا زودتر در اتاق پذیرائی در حال درگیری با پسر عمه ها بودیم تا مکانی درست روبروی تلویزیون را از آن خود کنیم و اگر به آن دست میافتیم محال بود دیگر بلند شویم ( مگر برای قضای حاجت آنهم وقتی دیگر تحملش را نداشتیم).

یک روز " محمد علی کِلِی" ، قهرمان بوکس جهان با " جو فریزر" که او هم از قهرمانان بوکس آمریکا بود ، مسابقه داشت که البته مسابقه اش بصورت زنده در کل دنیا نمایش داده میشد و زمان آن در آمریکا طوری بود که با ساعت 6 صبح ایران متقارن میشد لذا ایران این مسابقه را ساعت 6 صبح از تلویزیون پخش میکرد.

ما بچه ها که از مسابقه و بوکس و این چیزها سر در نمی آوردیم صرفا" به عشق تلویزیون، ساعت 5 صبح بیدار شده و تا ساعت 6 بر سر ِ جایِ نشستن مقابل تلویزیون درگیر بودیم تا اینکه برنامه در ساعت شش شروع شد.جالب اینکه همیشه چند دقیقه مانده به شروع برنامه ها ، مرحوم شوهر عمه ام تلویزیون را روشن میکرد تا گرم شود. علت هم این بود که تلویزیون های اولیه که لامپی بودند بایستی لامپ تصویرشان گرم میشد تا تصویر را نشان دهند که بعدها با آمدن تلویزیون ترانزیستوری ، این مشکل رفع شد.

در میان پسر عمه ها ، کوچکترینشان مجید بود که به اصطلاح مشهدی ها به او " ته تغاری" می گفتند . مجید در عین کوچکی ، کُپُل و چاق و به قول مشهدی ها " چُمبه" بود وقتی یک سال و نیم بیشتر نداشت صدای بامزه ای از گلویش خارج میکرد و میگفت" : عو..سپس میگفت:" باگِلو" ( یعنی باد گلو بود) و این باعث خنده مان میشد. یک روز که مجید را تنها گیر آوردم از او خواستم برایم باد گلو بزند تا کمی بخندم ولی او مقاومت کرد و شیرین کاری اش را انجام نداد من هم برای ترساندنش او را بغل زده روی دیوار کوتاهی گذاشتم و چون دیوار برای او بلند بود با صدای بلند شروع به گریه کرد . در همین حال به او گفتم : باد گلو بزن تا بیارمت پائین! بیچاره در حالیکه از ترس عَر میزد دستش را به گلو میگرفت و میگفت: عو..! و من از خنده روده بر شده بودم که ناگهان عمه را در پشت سر خود دیدم که چون ماده شیری خشمگین و توفنده در حالیکه سوراخهای بینی اش گشاد شده بودند مرا نگاه میکند هنوز درست بر نگشته بودم که پشت گردنم سوخت و یک پس گردنی محکم خوردم.آنجا بود که فهمیدم عمه جان ته تغاریش را بسیار دوست دارد و در حمایت از او بچۀ برادر و خواهر نمی شناسد.

خوشبختانه موقعی که تلویزیون خریدند، مجید کوچولو 3 سال بیشتر نداشت و بیشتر به فکر بازی بود و به تلویزیون چندان توجه نمی کرد وگرنه با این عشق عمه جان حتما" بایستی بهترین جا را به او میدادیم.

عمه جان سپرده بود مراقب مجید باشیم و تا جائی که میتوانیم سعی کنیم در منزل سرگرمش کنیم تا خارج نشود چون دیگر دستش به قفل درب حیاط میرسید و میتوانست به کوچه برود. اما مجید که عاشق بازی در کوچه بود همیشه مترصد بود تا به محض یافتن زمان مناسب ، از منزل خارج شود. خانۀ عمه جان انتهای کوچه واقع شده بود و با خیابان فاصله زیادی نداشت و خوبی اش این بود که چون خیابانش خاکی بود خودروها با سرعت کم حرکت میکردند ، تردد چندانی هم نداشت.اما مجید که با بچه های محل بازی میکرد بازی خطرناکی را از آنها آموخته بود و آن اینکه : هرگاه میدید خودروئی در حال عبور است وسط خیابان می ایستاد و دست و پایش را از هم باز میکرد و کنار نمیرفت تا خودرو متوقف شود آنوقت یک " بیلاخ " حوالۀ راننده میکرد و به سمت منزل میگریخت.

یک روز که همه محو تماشای تلویزیون شده و مجید را فراموش کرده بودیم ناگهان دیدیم مجید با عجله وارد حیاط شد و در را بست و بعدِ آن، شخصی به شدت بر در کوبید و پشت سر هم زنگ در را به صدا در آورد همه با هم بیرون ریختیم ببینیم چه خبر است ؟ یکی از پسر عمه ها درب را گشود ، مجید پشت عمه جان پنهان شده بود که هیکل یک مرد تنومند مقابل درب ظاهر شد که با عصبانیت گفت" : این بچه کجا رفت؟ تا چشمش به مجید افتاد که پشت عمه سنگر گرفته بود فریاد زد : خانوووووم! جلوی بچه تونو بگیرین کم مونده بود خودشو بکشه ..منو هم بیچاره کنه..!! عمه هاج و واج پرسید: " چی شده مگه؟ گفت: چی می خواستین بشه؟ بچه تون سرراه بگیر شده ..! من با کمپرسی شن داشتم دنبال آدرس میگشتم ..حواسم پرت، اطراف بود که خدا خواست یک لحظه جلو رو نگاه کردم یهو دیدم یه کلۀ کوچولو رفت زیر ماشین فورا" ترمز کردم پیاده شدم ،فکر کردم یکی رو زیر گرفتم . اما دیدم این بچه( اشاره به مجید) در حالیکه دست و پاهاشو باز کرده و چشاش بسته است درست روبروی سپر ماشین وایساده و سپر به نوک بینی ش رسیده ..تا گفتم بچه چیکار میکنی؟ یه بیلاخ داد و فرار کرد. جَمش کنین تا خودشو نکشته..!!

برای اولین بار دیدم عمه جان جگر گوشه اش ( مجید) را تنبیه کرد. اما مهر و محبتش به قدری زیادتر بود که مجید همیشه ،هر موردی را فورا" به اطلاعش میرساند.

فالی
فالی

یکی از چیزهائی که دست فروشان و دوره گردها میفروختند "فالی" بود که از یک زولبیای یک دست تشکیل میشد که داخل سینی گذاشته بودند و هر کس با پرداخت یک ریال اجازه داشت یک سر آن را بلند کند و هر چقدر را بدون جدا شدن بلند میکرد و از سینی خارج می نمود همان را برای خود بر میداشت و معمولا" فالی فروشان برای اینکه کسی زیاد تر از ارزش پولی که داده نتواند فالی بردارد، در اندازه های پیش بینی شده با نوک سوزن روی فالی سوراخهای ریزی ایجاد میکردند تا موقع برداشتن از همان محل ها بشکند.اما پسر عمه حمید( برادر بزرگتر مجید) شگردی را یاد گرفته بود که با کشیدن ناگهانی فالی و پرتاب آن به بیرون از سینی یک تکۀ بزرگ را خارج کند .

یک روز یک فالی فروش از خیابانی که در حال بازی بودیم عبور میکرد ، پسرعمه گفت: من با یک قِرون الان برا همه تون فالی بر میدارم..! فالی فروش را صدا زد و پولش را داد خواست فالی بردارد ناگهان فالی را کشید اما نمیدانم چگونه دستش به زیر سینی خورد و سینی فالی چپ شد و همۀ آنها روی خاک ریخت . فالی فروش که مرد قد بلندی بود یقۀ پسرعمه را گرفت و از زمین بلندش کرد و ناسزا گفت و درگیر شده بودند که مجید فورا" به داخل دوید و عمه جان را خبر کرد و گفت که : حمید رِ دارن میزنن! عمه جان سراسیمه خود را رساند اما وقتی فالی های چپ شده در خاکها و اوضاع آنچنانی را دید و فهمید پسرش دسته گل به آب داده با شرمندگی از داخل کیسۀ کوچکی که همچون گردن بند به گردن داشت پولی در آورد و به مرد فالی فروش داد و به محض رفتن او ..با یک سیلی جانانه پسر عمه را ارشاد کرد.( خداوند رحمتش کند). صلوات

مجیدتلویزیون
۲۴
۴
ع.رامک
ع.رامک
افسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید