ویرگول
ورودثبت نام
ع.رامک
ع.رامکافسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
ع.رامک
ع.رامک
خواندن ۶ دقیقه·۴ ماه پیش

زندگی نامه(12)

صبح روز شنبه اول وقت ( راس ساعت 7) در حالیکه لباس زیتونی آموزش را پوشیده و ساک لوازم را بر دوش نهاده بودم در محل درب ورودی آموزشگاه پلیس حاضر شدم .همۀ 50 نفرِ قبول شده ها آمده بودند. دورۀ ما ، اولین دورۀ آموزش پلیسِ بعد از انقلاب، در شهر سمنان بود بنابراین ،هم تعداد کمی را استخدام کرده بودند و هم اینکه هنوز دیسیپلین نظامی زمان شاه را رعایت میکردند و سخت مقید به نظم و انضباط و رعایت سلسله مراتب بودند.

راس ساعت 7 شخصی بیرون آمده خود را سرگروهبان معرفی کرد و گفت ازین پس باید به دستورات او و دیگر مربیان و فرماندهان عمل کنیم سپس همه را به داخل دعوت کرد و گفت ساکها و وسایلمان را جلوی اتاقک دژبان بگذاریم و در سه صف بایستیم. اطاعت کردیم و به صف ایستادیم .با دست به دورترین نقطۀ آموزشگاه که حداقل هزار متر فاصله داشت اشاره کرد گفت آن ساختمان ،محل اقامت شماست . سوتی از جیب در آورد و گفت سوت سوم باید جلوی آن ساختمان باشید و بلافاصله سوت را نواخت. ما آهسته شروع به رفتن و اندکی دویدن کردیم ناگهان جیپ آموزشگاه روشن شد و پشت سرمان به حرکت در آمد و علاوه بر راننده سرگروهبان هم سوار شد در حالیکه یک فانسقۀ باز شده که انتهای آن مجهز به سگک بود را در هوا تکان میداد و فریاد می زد: " بدو تا فانسقه نخوری!!! " همه با شدت دویدند. آنها که عقب میماندند با فانسقه یا با سپر جیپ نوازشش میکردند و از خجالتش در می آوردند.در نهایت، عمدا"، هنوز نرسیده بودیم سوت سوم را به صدا در آورد و بهانه آورد که:" دیر جنبیدید و باید تنبیه بشید". آنها که رسیده بودند اعتراض کردند گفتند ما که بموقع رسیدیم.گفت:" در نظام تنبیه دسته جمعیه .!" همه باید تنبیه بشن!،"( واین تنبیه بخاطر اهمال و سستی دیگران ،حتی زمانی که فرمانده بودم هم برای من اتفاق افتاد و تا زمان بازنشستگی همچون بختک روی سر من بود). به همین بهانه ما را دوباره به سمت دژبانی دواند تا ساکهایمان را برداریم و مجدد به سمت همان ساختمان که میگفت آسایشگاه است دویدیم و بعد از گذاشتن ساکهایمان دوباره دویدن در میدان و تکرار مکررات تا نزدیک ظهر که هر سه نفر را در آسایشگاه پای یک تختِ سه طبقه نگه داشتند و آن تخت را بنامشان ثبت کردند.سپس سوت نهار را زدند و طبق دستور همه به خط شدیم و صفهای 6 نفره در 8 ردیف تشکیل دادیم و دو نفر بعنوان ارشد در کنار صف ایستادند.

بنا به دستور سرگروهبان ،هر کدام لیوان استیل مان را به دست گرفته ، سه حبه قند و قاشق و چنگال را داخل آن انداخته و دستمال سفره را در روی همه داخل لیوان چپاندیم . سرگروهبان دستور داد همه ،لیوانها را در دست چپ روی سینه نگه دارند و گفت اگر دستتان را از روی سینه پائین بیاورید تنبیه میشوید.

با دستور سرگروهبان شروع کردیم به سمت ساختمانی که میگفت رستوران است برویم اما نه به اختیار خودمان بلکه با شمارش سرگرهبان لذا با فریاد فرمان داد: " سمت رستورااااااااان..قدمممممممم.. رو_ اَک ، اُ، اِ، آر ( یعنی یک_ دو سه چهار) و بچه ها با همین دستور رژه رفتند ..ناگهان فریاد زد پاها بالا و بلند گفت: خبــرررررررردار !

در حرکت ، خبردار یعنی کوبیدن پا به زمین و بچه ها شَرَپ شَرَپ پا کوبیدند تا تنبیه نشوند .یکی از بچه ها یک لحظه غافل شد و دستِ چپش که حامل لیوان بود را پائین آورد و پای نفر پشت سر که بالا رفته بود چنان زیر دستش خورد که لیوان به هوا پرتاب شده با صدای دلنگ و دولونگ برزمین خورد ، قند ها و قاشق چنگال هم پس از چرخیدن در هوا روی زمین افتادند و جرینگ و پرینگ صدا کردند و گروهان از حرکت باز ایستاد. در این لحظه حتی اگر به سرگرهبان چاقو میزدید خونش در نمی آمد. فریاد زد:" کدوم گوساله دستشو پائین آورد؟ یک نفر سریع قاشق چنگال و لیوان را برداشت و دوباره در صف ایستاد.سرگروهبان برای تنبیه دستور داد تا همه ،دستمال سفره ها و قاشق چنگالها را درجیب بگذاریم و لیوانها را به دندان بگیریم در حالیکه دستهایمان را پشت سرمان قلاب کرده ایم رو به آفتاب بایستیم.در دل خندیدیم گفتیم: عجب تنبیه آسانی! و انجام دادیم غافل از اینکه آفتاب داغ ظهر مرداد ماه کویر فلز را چنان داغ میکند که تخم مرغ پخته میشود وای به حال لب های ما..!

شاید به اندازۀ نیم ساعت شاید هم بیشتر به همین حالت ایستادیم ، شاید هم به نظر ما طولانی آمد ولی هرچه بود خیس عرق شدیم و لبهایمان از داغی لیوان استیل داشت کباب میشد که سرگروهبان فرمانِ درجا داد و این فرمان به معنی برگشت به حالت اول یعنی صف بستن و آماده حرکت شدن بود وما سریعا" لیوانها را بدست گرفته و قاشق و چنگال و دستمال را در آن گذاشته و با دست چپ روی سینه نگه داشتیم و با دستور سرگروهبان روز از نو روزی از نو خلاصه ساعت سه بعد از ظهر به رستوران رسیدیم و پس از صرف نهار با همان فرمان چنان رفتیم که غروب درب آسایشگاه بودیم وآموزش آنکادر تختها و نگهبانی شبانه هم بعد از آن انجام شد.

روز بعد کلۀ سحر با صدای سوت سر گروهبان از تخت پائین پریدیم و به دستور او ابتدا جلوی تختمان را با جارو موئی تمیز کردیم سپس با واکس بی رنگ موزائیکها را واکس زده و با برس پلاستیکی آن را برق انداختیم و در آخر هم با چرخاندن برس روی موزائیکها نقش گل انداختیم تا برای بازدید سرگروهبان آماده باشد.

سرگروهبان به محض ورود مجدد به آسایشگاه دستور خروج داد و سوتش را به صدا در آورد و همه میبایست میدویدند بیرون ساختمان به صف می ایستادند اما درب آسایشگاه به اندازۀ عبور دو نفر در کنار هم جا داشت و بچه ها که هجوم آورده بودند پشت در معطل میشدند و باید می ایستادند. دم در هم نظافتش با من بود و من بقدری واکس زیاد زده بودم و برس کشیده بودم که زمین همچون پیست اسکی شده بود و هرکه میدوید و میخواست دم در بایستد ترمزهایش کار نمیکرد و سُر میخورد و میرفت زیر پای دیگران و آنها را به زمین می انداخت . در عرض چند ثانیه تَلی از زمین خوردگان روی هم تلنبار شدند . سرگروهبان فریاد زد ": کدوم گوساله ای اینجا رو تمیز کرده؟ آنها که زمین خورده بودند با ناراحتی و غضب مرا نشان دادند. انتظار داشتم سرگروهبان همه را بخاطر من تنبیه کند ولی خلاف انتظارم سرگروهبان گفت : " آفرین ! نظافت رو ازین یاد بگیرین !" سپس گفت :" تو برو توی دفتر ازین به بعد منشی باش !" واز آن به بعد مسئولیت منشی گری هم به کارهایم افزوده شد.

عکس تزئینی است
عکس تزئینی است

محل اقامتتنبیهقاشق چنگالجیپ
۱۵
۲
ع.رامک
ع.رامک
افسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید