دائی جان برای نزدیکی به محل کارش در ساوه ساکن شده بود و ما برای انجام مراسم عروسی به ساوه ( منزل عروس خانم) رفتیم ..فصل امتحانات بود و همسر آینده ام سال دوم راهنمائی را میگذراند و تاریخ عقدمان فردای روز امتحانش بود و او امتحان زبان انگلیسی داشت بنابراین استرس زیادی هم داشت و ناراحت بود. پدرش از من خواست تا در درس انگلیسی به او کمک کنم. منهم از خدا خواستم( کور از خدا چی میخواد؟ _ دو چشم بینا.!) .
بلافاصله کتاب انگلیسی اش را به اتاق دیگری که خلوت بود بردم و او را صدا زدم و شروع کردم به درس گرامر و پاسخ دادن به سئوالات انگلیسی و در حین حل تمرینات انگلیسی ،سئوالات لازم را به فارسی می پرسیدم و جوابش را به انگلیسی دریافت میکردم تا کسانی که در اتاق رفت و آمد میکردند و بنظر میرسید ما را زیر نظر دارند متوجه نشوند و فکر کنند انگلیسی میخوانیم.برای مثال:
سئوال_ منو دوست داری؟ جواب_ یس ! آیا مجبورت کردن با من ازدواج کنی؟ جواب نو! سئوال_ پس خودت میخوای و راضی هستی؟ جواب _ یس!...
تنها ایرادش این بود که عروس خانم بجز یس و نو کلمات دیگری بلد نبود لذا حرف هایمان تلگرافی گفته شد و من با خیال راحت فردای آنروز پای سفرۀ عقد نشستم و ازدواج کردم.
چند روز بعد از مراسم عروسی مان ، عروس خانم را با سلام و صلوات به شاهرود آوردیم و جشن پاتختی را هم در شاهرود گرفتیم و به امید خدا زندگی مشترک شروع شد.
هنوز یکی دو ماه از ازدواجمان نگذشته بود که گله و شکایت همسرم از مادرم شروع شد و اشک بالای اشک بود که میریخت و از دوری پدر و مادرش ابراز دلتنگی میکرد و از طرفی میخواست که از منزل مادرم برویم و مستقل شویم. من هم بدلیل شیفتی بودن کارم و غریب بودن او ، مصلحت نمی دانستم جدا از مادرم زندگی کنیم اما آه و ناله هایش بالاخره باعث شد وسط زمستان اسباب کشی کنیم و به منزلی اجاره ای برویم.
در نزدیکی محل کارم دو اتاق اجاره کردم و اثاثیه ای که داشتیم را چیدیم ، یک تختخواب و یک فرش مادرم داده بود، یک یخچال پدر خانمم ،چند دست رختخواب مادر خانمم داده بود ،یک اجاق گاز و سماور کادوی عروسی مان بود و تلویزیون و صندوق و ظرف و ظروف و خرد و ریز را هم خودم خریده بودم . در آن زمان ستاد بسیج اقتصادی با قبالۀ ازدواج چند قلم جنس به زوجین هدیه میداد که بر اساس قرعه کشی بود و یک پیک نیک ،یک فرش ماشینی ویک چراغ علاءالدین به نام ما در آمد . یک پنکه هم در زمان مجردی از طرف فروشگاه شهربانی به من داده بودند. خلاصه وسایل یک زندگی ساده را جور کرده بودیم .
9 ماه از زندگی مشترک ،به خیرو خوشی گذشت و ما هر روز تجربۀ جدیدتری را کسب کردیم .من کم کم به زندگی متاهلی و همسرم به نحوۀ پخت و پز غذاهای مختلف واقف میشدیم که اعلام کردند زمان جدائی به سر رسیده و بایستی به انتخاب خودمان : یا به آموزشگاه برگردیم و جهت ارتقای درجه، دورۀ شش ماهۀ ای را بگذرانیم یا به جبهۀ جنگ اعزام شویم و من جبهۀ جنگ را به ترفیع درجه ترجیح دادم چون دینی به گردن خود احساس میکردم. من به منطقۀ جنگی استان خوزستان منتقل شدم ، بنابر این درب خانه را قفل زده به صاحب خانه سپرده و همسرم را به ساوه نزد خانواده اش بردم ، خودم به تنهائی عازم اهواز شدم.
صبح یکم تیر ماه بود که در ایستگاه راه آهن اهواز از قطار پیاده شدم ناگهان احساس کردم وارد حمام سونا شده ام . هوا بسیار گرم و شرجی بود. با زحمت خودم را به شهربانی رسانده معرفی کردم. ازسمنان فقط من بودم که انتقال یا ماموریت یک ساله داشتم و بقیه خراسانی و مازندرانی بودند.بعد از بررسی مدارک ، برای توجیه و انجام مراسمی ما را با مینی بوس به دو کوهه در اندیمشک بردند و پس از جمع شدن نیروها و نوحه خوانی گفتند شما در یگان خودتان تقسیم خواهید شد .به شهربانی خوزستان برگشتیم تا حکم ماموریت آبادان را بگیریم چون سهمیۀ آبادان بودیم. در آن زمان خرمشهر کاملا سقوط کرده و توسط عراق اشغال شده بود .آبادان هم در محاصره بود و جای ورود نداشت. تنها منطقۀ قابل دسترسی برای شهربانی ، کلانتری یک در کنار شط ( رود) بودکه آنهم زیر تیر مستقیم و خمپاره باران عراق بود و قرار بود حکم مرا برای آنجا بنویسند ومن خودم مشتاق همین بودم که گفتند: بایستی کتبی گزارش درخواست را بنویسی ! به محض اینکه گزارش را نوشته و تقدیم کردم، افسری که گزارش را خواند گفت : خط و ربط خوبی داری به درد کارگزینی میخوری! همین جا بمان! گفتم: من به قصد جبهه و آبادان آمده ام می خواهم مدیون نباشم. گفت: اینجا هم منطقۀ جنگیست! تا دیروز جنبش خلق عرب و ستون پنجم عراق با خمپاره شهر رو میزدن و امروز هواپیماها و موشکها شهر رو بمبارون میکنن. چه فرقی میکنه. حتما" باید اول ازدواجت به یک دستِ قطع شده بری خونه؟ در همین موقع اکیپ اعزامی به آبادان که برگشته بودند وارد شدند تا نامۀ ترخیص شان را بگیرند. آب از بینی و چشمانشان روان بود و حالت زامبیها را داشتند. افسر به آنها اشاره کرد و به من گفت: بفرما! شاهد از غیب رسید. اینم نمونه ش. تازه اینا باید خدا رو شکر کنن تیکه و پاره نشدن! خلاصه اینقدر گفت تا قبول کردم در همان جا کار کنم مشروط به اینکه بتوانم بموقع به مرخصی بروم.
اهواز شهر قشنگی بود ولی من بسیار تنها بودم و زیبائی هایش برایم چندان جذاب نبود و دوری از خانواده ام مرا چنان دِپرس کرده بود که گاهی زیبائی ها را نمی دیدم.

یک سالی که در اهواز بودم، شهر چندین بار مورد حملۀ هوائی قرار گرفت و هربار چندین جنازه در یک گونی جمع آوری میکردند .یکبار سی نفر در کارخانۀ نورد پودر شدند و جنازۀ همه را یکجا در یک گونی جمع کردند و همینطور ده دوازده رزمنده در کمپرسی در پنجشیر اهواز مورد حملۀ هوائی قرار گرفتند که آنها هم پودر شدند ساختمانهائی هم منجمله ساختمان بسیج پشت شهربانی را زدندو من در همچین جائی به سلامت یک سال را گذراندم و خدا نخواست طوری شود. در آن زمان دست نیروهای ایران خالی بود و گلوله هائی که داشتند بعضی تاریخ مصرفشان گذشته بود و بعید نبود وقتی ضد هوائی کار میکرد گلوله اش عمل نکند و در منازل مردم منفجر شود که یک بار هم روی سر ما منفجر شد و نرده های دیوارِ شهربانی ترکش هایش را گرفت . به هر حال خدا نخواست آسیبی ببینیم.یک بار گویا قصد زدن پل را داشتند که بمب به ساندویچی محل پاتوق نظامیان برخورد کرده بود و خدا نخواست در آن زمان آنجا باشیم شاید سعادت نداشتیم. یک بار هم پل متحرک نظامی ، بر اثر حرکت ناگهانی قایق تکان شدیدی خورد و یک مهندس و یک سرباز مسلح به داخل رود افتادند. رود کارون هم در عمقش جریان تندی دارد که هر چیزی را می بلعد و در نتیجه توانستند فقط سرباز را نجات دهند و مهندس ناپدید و بعدا" پیکرش پیدا شد که شهید شده بود. بعضی صحنه ها هم بسیار فجیع بودند که مرور خاطراتش حالم را بد میکند.بگذریم.