با همسر و دخترم به شاهرود رفتیم و وسایل مان را جمع کرده سوار برکامیون نموده پس از خداحافظی با مادرم ، به تربت جام رفتیم. قبلا" طی تماس تلفنی انتقالی به تربت جام را به برادرم اطلاع داده بودم و او به اتفاق یکی از پسر عمه هایم منزلی برایم اجاره و رنگ آمیزی و مرتب کرده بودند و به محض رسیدن ما کمک کردند بار کامیون را تخلیه کرده و اثاثیه را در منزل جدید چیدیم. منزل جدید موقت و فاقد حمام و دارای آشپزخانۀ مشترک بود و ما برای استحمام بایستی به گرمابۀ عمومی که در همان کوچه بود، میرفتیم. اولین روز خدمت در تربت جام شیک و تمیز و اتو کشیده به شهربانی رفتم و خود را معرفی کردم . رئیس شهربانی مرا در اختیار قرارگاه قرار داد و من از سوی مسئول قرارگاه، در پشت بام زندان زنان ( بند نسوان) به نگهبانی مشغول و با انواع و اقسام شکلک و حرف های رکیک و ناسزا هائی که زنان زندانی از داخل حیاط زندان به من میگفتند روبرو شدم.البته این موارد برایم عادی شده بود. ولی غیر عادیِ آن دردی بود که نیمه شب بر من مستولی شد بطوریکه نتوانستم سرپا بایستم. مشکلم را به افسر نگهبان گفتم . از آنجا که قبلا" بعضی افراد تمارض کرده بودند حرف مرا باور نکرد و گفت: اگه درد هم داری همان روی پشت بام دراز بکش !
تاصبح به هر بدبختی بود درد را تحمل کردم و صبح بعد از تحویل سِلاحم بلافاصله به درمانگاه رفتم ولی پزشک علت درد مرا تشخیص نداد و با مقداری مسکن روانه ام کرد. خوشبختانه صاحب خانۀ ما پزشک بود و به محض شنیدن موضوع به عیادتم آمد و گفت: فورا" به بیمارستان برو شاید از آپاندیست باشد"! به حرف ایشان به بیمارستان رفتم و یک دکتر جراح هندی مرا ویزیت کرد و به محض دست گذاشتن روی شکمم گفت : برای عمل آماده اش کنید. طولی نکشید که برادرم هم آمد و مرا با لباس بیمارستان به اتاق عمل بردندو بیهوش کردند وقتی به هوش آمدم روی تخت بیمارستان بودم در حالیکه برادرم کنارم ایستاده بود و گفت که: آپاندیست را برداشتند.

روز بعد، همکارانم، منجمله رئیس شهربانی و رئیس راهنمائی و رانندگی ،با شنیدن اینکه من را یک شب با وجود عفونت آپاندیسم در سر پست نگه داشته اند. به عیادتم آمدند و رئیس شهربانی همان جا مرا جزو نیروهای راهنمائی و رانندگی منظور کرد.
بعد از بهبودی ، در اجرای دستور رئیس راهنمائی و رانندگی ،به گشت اجرائیات و برخورد با متخلفین پرداختم و بیشتر از همه چیز با مزاحمین خیابانی و موتورسوارانی که در لابلای جمعیت حرکات خطرناک انجام میدادند یا در پیاده رو با سرعت حرکت میکردند و از این قبیل موارد به شدت برخورد میکردم و موتورسیکلت های لات ِمزاحم را تا دم مرگ تعقیب کرده با خشونت دستگیر و موتورسیکلت شان را توقیف میکردم بطوریکه ترس عجیبی در دل اوباش انداخته بودم و آنها به من لقب " نوۀ خدا" را داده بودند.
رئیس راهنمائی و رانندگی وقتی حرارت مرا دید برای آنکه آب سردی روی آن ریخته باشد مرا در قسمت صدور گواهینامه بخدمت گمارد تا به مردم خوب تربت جام خدمت کنم . مردم تربت جام بسیار مهمان نواز و خونگرم و خوب هستند و شایستۀ هر گونه خدمتند . من هم که فرصتی پیش آمده بود بیشتر به مردم خوب تربت جام خدمت کنم تا حد امکان به آنها محبت کردم و خوشبختانه آنها هم راضی بودند و رضایت شان را با محبت بی دریغشان نشان میدادند.
سال بعد یک باب منزل سازمانی در اختیار ما گذاشتند که تمام امکانات را داشت و تا پنج سال در آن ساکن شدیم و در این مدت سختیهای خانه داری برای همسرم تسهیل شد. در همین سالها خواهر کوچکم در شاهرود ازدواج کرد ولی خواهر بزرگم که در زندگی مشترک اولیه اش شکست خورده و مردان را خیانتکار میدانست و قصد انتقام داشت، چنان زندگی را برای همسر جدیدش سخت کرده بود که او به اتفاق فرزندانش به شمال کشور نزد فامیل خودش رفت و خواهرم را ترک کرد و بعد شنیدیم که متاسفانه فوت کرده است.همچنین خواهر همسرم( دختر دائی ام) ازدواج کرد و من دارای با جناق شدم. با جناقی که بعد ها بخاطر فساد اخلاقی که داشت رانده شد و از خانواده جدا گردید.
درتیرماه سال 1367 بود که ایران قطعنامه 598 سازمان ملل را پذیرفت و جنگ با عراق خاتمه یافت . اسرا آزاد شدند و قیمتها ناگهان شکست وهمه چیز خیلی ارزان شد. تعدادی سرمایه دار و طلافروش سکته کردند و مردم هر چه داشتند میفروختند و در عرض چند ماه خیلی از کامیونداران که خودروهایشان را به فروش گذاشته بودند به خاک سیاه نشستند.بعد از مدتی قیمتها دو باره اوج گرفت و هرکه چیزی فروخته بود متضرر شد و دیگر نتوانست جبران کند و مال قبلی اش را بخرد!
سال بعد از پایان جنگ همسرم باردار شد و در سال 1369 خداوند به ما پسری عطا کرد.شش سال از زمان ورودمان به تربت جام گذشت و دراین مدت بخاطر محبت بی نظیر مردم تربت جام زندگی در آن شهر برای ما سخت شده بود چون هر وقت با همسرم به بازار میرفتیم بقدری با مردم خوش و بش و احوالپرسی میکردم که همسرم به خریدش نمیرسید یا مغازه ها و سینما و تاکسیها از ما پول نمیگرفتند و ما خجالت زده می شدیم یا مردم ما را که در حال قدم زدن میدیدند به اصرار سوار بر خودرو شان میکردند و میرساندند در حالیکه ما قصدمان قدم زدن بود و ..بالاخره تمام این محبت ها همسرم را خسته و مرا شرمنده کرد تا اینکه تصمیم گرفتم درخواست انتقال به مشهد را بدهم که پذیرفته شد و منتقل شدم.