مدتی از شراکت من با آن شخص که فروشگاه لوازم خانگی و شرکت تجاری داشت گذشت ولی او نتوانست محل چکهائی که برایش کشیده بودم را پر کند و آن شخص که قبلا شاکی شده بود با پیگیری شکایتش او را به زندان انداخت و با در دست داشتن چکها به سراغ من آمد .گفتم:" من اینها را به تو امانت دادم تا اهرمی برای فشار به او باشد و به او اجازۀ کار کردن و در آمد را بدهی نه برای تهدید خودم."! اما او میگفت الا و بلا چک داده ای باید نقد کنی ولی من این کار در توانم نبود. لذا چکها را برگشت زده و حکم جلب مرا گرفت و من متوجه شدم در تعقیب من است. انتظار شدت عمل را از او نداشتم. اما بر خلاف انتظارم یک روز با پلیس درب منزل ما آمد. برای من خیلی سنگین بود که همراه پلیس و به حالت دستگیر شده در مقابل درو همسایه ظاهر شوم بنا بر این باید مخفی میشدم و بعد در اسرع وقت مسئله را کدخدا منشی حل میکردم لذا به پسرم گفتم:" درب منزل برو و بعد از چک کردن حکم شان اجازۀ ورود به آنها بده" و اینگونه برای خودم کمی وقت خریدم اما منزل ما آپارتمانی بود و جز درب ورودی جائی برای خروج نداشت و حتی جائی برای مخفی شدن هم نبود لذا به پشت بام رفته یک پتوی نازکِ کهنه را روی سرم کشیده کنار دیوار نشستم. مدت کمی گذشت که البته برای من بسیار طولانی بنظر آمد، ناگهان از سوراخ کوچکی که در پتو بود دیدم شخصِ شاکی به اتفاق یک نفر دیگر به روی بام آمدند و اطراف را نگاه میکنند و چیزی نمانده که متوجۀ من بشوند ناگهان از ته دل دعا کردم و گفتم :" خدایا تو میدانی که من فقط قصد کمک داشته ام و در این موضوع تقصیری ندارم، دستم خالیست، آبرویم را حفظ کن !" و چند بار گفتم: یا "سَتار اَخفَینی" و با کمال تعجب دیدم که آنها چند بار از کنار من عبور کردند و شنیدم که میگفتند : کجا رفت؟ خودمان دیدیم آمد داخل..پس کجا رفت؟ و جالب بود که مرا نمی دیدند.بالاخره از پیدا کردن من نا امید شدند و دست از پا دراز تر از منزل ما رفتند من هم از پشت بام پائین آمده شکر خدا کردم و با برادر زاده ام تماس گرفتم تا نزد شاکی برود و مبلغ چک را توافقی قسط بندی کند که انجام شد و ناچارا" مبلغ هنگفتی البته بصورت ماهیانه برای آن پرداختم و متاسفانه هنوز نتوانسته ام خسارتش را از شریکم بگیرم. و بدتر از همه اینکه این اقساط وقتی به من تحمیل شد که ضمانت وام افرادی راهم کرده بودم و آنها هم اقساط شان را پرداخت نمیکردند و من مجبور به پرداخت آنها هم بودم لذا حتما میبایست کار دیگری برای خودم دست و پا میکردم که خداوند یاری کرد و با یک مجموعۀ خصوصی قراردادبسته و بعنوان مسئول حراست آن مشغول به کار شدم. همسرم تحصیلاتش را در دبیرستان ادامه داد و موفق به اخذ دیپلم گردید و دخترم که چند سالی از زندگی مشترکش میگذشت از کارش استعفا داد، چون مهمانیهای پر دعوت و گاه و بیگاه همسرش، چنان وقتش را میگرفت که به انجام امور شرکت نمیرسید و با اینکه کارهای شرکت را در منزل هم انجام میداد ، وقت کم میآورد و از طرفی هر چه در آمد داشت همه را خرج تشریفات و مهمانی میکرد.
با استعفای دخترم زندگی شان سخت تر شد و دخترم مجبور بود برای قسط خانه ای که خریداری کرده ، نخورد و نپوشد و بریز و بپاش نداشته باشد تا بتواند اقساط را پرداخت کند. و اما داماد ( که از او دعوت به خواستگاری کرده بودم) وقتی زندگی خود را از هر جهت ( اثاثیۀ کامل و منزل شخصی و همسر پردرآمد) مهیا میدیدطاقچه بالا گذاشته و کم کم هوس خیانت به سرش زد.شغل او طوری بود که برای رساندن محموله های پستی به شرکتهای خصوصی با خانم های زیادی مراوده داشت که بیشتر آنها مطلقه بودند و این موضوع باعث ارتباط نامشروعش شده بود.
روزی دخترم با من تماس گرفت و درخواست ملاقات خارج از منزل و دور از چشم مادر را نمود و گفت کار مهمی دارد که خصوصی است.وقتی او را سوار برخودرو کردم گریه کرد و گفت که قصد دارد خودکشی کند. علت را هم خیانت همسرش عنوان کرد و گفت:" از ابتدای ازدواجمان متوجۀ رفتار ناجور او بودم و موضوع ارتباطات مشکوکش را با پدرش در میان گذاشتم و پدرش ، معاشرت با کارکنانِ زنِ کارگاهِ خودش را برای او ممنوع کرد ولی دست بردار نبود . موضوع را به دائی اش گفتم کمی نصیحتش کرد ولی توجه نکرد.مدتی دنبالش بودم تا شاید در رفتارش نکتۀ مثبتی ببینم متاسفانه در نهایت او را با خانمی در حالت زننده ای دیدم و به خیانتش واقف شدم". گفتم:" تو همیشه و در همه حال دختر همین خونه ای.. هر وقت نتونستی ادامه بدی به خونه برگرد. تا وقتی حکم شرعیِ طلاق هست و میتونی جدا بشی خودکشی برای چی؟ فکر کردی با مرگ خودت اون رو غمگین و پشیمون میکنی؟ نه! شاید خوشحال هم بشه."
دخترم تصمیم گرفت از او جدا شود و از من قول گرفت مداخله نکنم. من هم قول دادم و او تنها روانه شد تا درخواست طلاق توافقی کند.بعد از مدتی و پس از طی کردن مراحلی بالاخره طلاق گرفت در حالیکه همه چیزش را بخشیده بود و فقط منزلی که خودش خریداری کرده و اقساطش را پرداخته بود به همراه مقداری از جهیزیه اش برایش ماند.
همسرم در دانشگاه و در رشتۀ روانشناسی به تحصیلاتش ادامه داد و دخترم خانه نشین شد و وظایف مادرش ( خانه داری ) را انجام میداد و در این مدت خود را به بافت عروسک و صنایع دستی مشغول کرد. از مهندس گرفته تا قاضی و دندانپزشک و کاسب بازار که همه در زندگی اول خود شکست خورده و مطلقه بودند به خواستگاری دخترم آمدند ولی او به همه جواب رد داده می گفت که از جنس مرد بیزار است و قصد ازدواج ندارد.اما انتظارات بیش از حد همسرم از او در کمک به درسهایش و در کنار آن انجام امور منزل و مهمتر از همه محدودیت دخترم و گرفتن استقلالش و جرو بحث های گاه و بیگاهش ،همه و همه دست به دست هم داد و موجب شد دخترم بعد از مدتی به محض ورود یک خواستگار، جواب مثبت بدهد و ازدواج کند.
داماد جدیدم انسان شریف و محترمی است و دو فرزند دارد که همین ،دخترم را برای آنها زن بابا کرده ولی دخترم هرگز ابراز ناراحتی ننموده و از اینکه آنها پسران او محسوب میشوند بسیار خوشنود و راضی است.
در این مدت پدر همسرم( دائی جان) فوت کرد و همسرم هم مدرک کارشناسی اش را گرفت و اکنون در رشتۀ مشاور خانواده ، کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد را میخواند و من هنوز مشغول بکار هستم تا مخارجش را تامین کنم و برایم افتخاریست که همسرم با تحصیلات دوم راهنمائی وارد زندگی من شد و چند سال دیگر دکترای روان شناسی خواهد داشت. به امید آنروز.!
پایان
