8 ساله بودم که پدرم به "قوچان" منتقل شد و مدتی بعد ما هم به قوچان کوچ کرده ، در همسایگی هتل خیام منزلی را اجاره کرده سکنی گزیدیم..هتل خیام در آن زمان محل اطراق گردشگران خارجی بود و ما مدام در مقابل هتل، اتوبوسهای لوکس و توریستهای آمریکائی و اروپائی را دید میزدیم و گاهی یواشکی شبرنگهای خودروهایشان را می کندیم و بازی میکردیم..ماجراهای مردم آزاری مان که در پست " کودکی من( گاری بولبرینگی)" به آن اشاره شده هم در این مقطع زمانی بوده است.
هنوز چند ماهی از اسکان ما در قوچان نگذشته بود که پدرم به شهرستان بجنورد انتقال یافت ولی مادرم که دیگر حوصلۀ اسباب کشی را نداشت گفت که در قوچان خواهیم ماند تا تکلیف محل خدمت پدرم مشخص شودبنابر این 9 سالگی را در قوچان گذراندم.
در آن زمان کرایه کردن خودرو کار راحتی بود و با یک شناسنامه و یا کارت پایان خدمت میشد خودرو کرایه کرد لذا هرپنجشنبه مادرم یک پیکان را کرایه میکرد و ما بچه ها را داخل آن میریخت و خودش رانندگی میکرد و ما را به بجنورد میبرد و چون به شهر میرسید و هنوز قادر به رانندگی در شهر نبود، رانندگی را به راننده یا به برادر بزرگم میسپرد( در آن زمان به بجنورد پاریس کوچولو میگفتند و واقعا" شهر با کلاس و نسبتا" شلوغی بود.).
به محض ورود به شهر ، به منزل پدرم رفته او را هم سوار میکردیم و تا شب در شهر پرسه میزدیم و گاهی به سینما میرفتیم و نهایت شام را که شامل یک ساندویچ گوشت و لیوانی نوشیدنی (آبجو) میشد در پارک " بابا امان" میل میکردیم و جهت استراحت به منزل پدرم میرفتیم.( ساندویچ غذائی نوظهور بود که فقط نوع گوشت آن سرو میشد و ما با ولع تمام میخوردیم).
روز های جمعه هم در ادامۀ گشت و گذارمان به " بش قارداش " میرفتیم و تنی به آب میزدیم و در استخر آن که در آن زمان روباز و به شکل طبیعی بود شنا میکردیم.عصر که میشد خسته و کوفته ، پدر را به منزل میرساندیم و خود به جاده میزدیم تا نیمه شب به قوچان برسیم و برای امور فردا آماده شویم .
مدتی گذشت تا پدرم یک خودروی سواری آمریکائی" دوج تمام اتوماتیک " خرید. خودروئی که گیربکس اتوماتیک داشت و به جای دنده فقط یک کلید میزدیم راه می افتاد کلیدهای دیگری هم برای خلاص کردن، دنده عقب و کمک در سربالائیها داشت که همه روی یک صفحه کلید جنب فرمان نصب بودند..و در کل رانندگی با آن بسیار راحت بود و از آن پس مادرم به راحتی با آن رانندگی میکرد.

تابستان که شد پدرم به مرزبانی باجگیران منتقل شد ولی قبل از رفتن به محل خدمت جدید ، یک مرخصی 15 روزه به او عطا کردند. پدرم که وقت را مناسب میدید و از طرفی خودروی شیکی هم داشت ، قصد سفر به ولایت خودش را کرد تا قطعه زمینی را که در آنجا داشت بفروشد من و مادرم و دو خواهرم هم با او همراه شدیم غافل از اینکه چه در آینده پیش آید.
پدرم اصالتا اهل کلات نادری بود و ما میبایست برای رفتن به کلات ابتدا به مشهد میرفتیم ..وقتی به مشهد رسیدیم افراد فامیل ما را از رفتن به کلات منع کردند آنهم با آن خودروی سدان که برای آف روید و جاده های کوهستانی مناسب نبود.ولی پدرم مصمم به رفتن بود.
شب اول را به اتفاق فامیل به کوکاکولا رفتیم( در آن زمان کارخانۀ کوکاکولا واقع در خیابان کوثرِ کنونی ، در خارج شهر بعد از پارک ملت فعلی قرار داشت و به سه راهی آن " سه راه کوکا " میگفتند که اطرافش پر از درخت های سرو وکاج بود و زمین شنی و یک دکه داشت که در آن کوکاکولا میفروختند).بیشتر اوقات در آنجا یک نفر روشندل با تمبک و تمپو ساز میزد و ترانه های آقاسی را میخواند.بخصوص ترانۀ آمنه را به طنز هم اجرا میکردو میخواند: :آی ننه_ آی ننه_ این زنه_بلای جون منه_ نیشگونم میگیره_ سبیلامو میکنه..جونم ز دستش آتیش گرفته_ پول حموم رو پیش پیش گرفته...! آخر شب هم به خانۀ مادر بزرگ عزیزم( که به او بی بی جان میگفتیم و سیده بود) رفتیم و استراحت کردیم و اول صبح بی بی جان ما را بدرقه کرد و با آرزوی سلامتی ما را راهی نمود.
با سلام و صلوات راه افتادیم در حالیکه مادر و خواهرانم در جلو ومن در صندلی عقب خودرو لابلای چمدانهای اضافی نشسته بودیم و پدرم رانندگی میکرد ..ابتدای جاده تا حدودی آسفالت بود سپس شنی شد و بعد از آن به خاکی رسیدیم و در نهایت یک کوره راه آفروید جلومان نمودار شد که گاهی کف ماشین و گاهی سپر عقب آن به زمین گیر میکرد بخصوص در هنگام عبور از رودخانه های فصلی و جاهائیکه سیل گودال ایجاد کرده بود بسیار مشکل داشتیم و در سربالائیها بدلیل وجود خاک نرم خودرو بُسکباد میکرد و نمیتوانست بالا برود برای همین پدرم یکریز کلید کمک را میزد و نیروی محرکۀ خودرو را چهار چرخ میکرد و موتور شش سیلندر آن با نهایت قدرت، ماشین را بالا میکشید.
در بین راه بارها شاهد گیر کردن مینی بوسهای قدرتمند ماکروس بودیم که مسافرین شان،آنها را هُل میدادند و از گرفتاری نجات میدادند حتی جیپ ژاندارمری از روی یک پل با کمک عبور کرد ولی ما جز خدا کسی همراهمان نبود و تنها امیدمان بعد از خدا به موتور قدرتمند و اتاق فولادی خودرومان بود.
آنروز بالاخره شب شد و ما راهی را که اکنون درحدودا یک ساعت و نیم طول میکشد طی کنیم در آن زمان از صبح تا شب طی کردیم و شب هنگام که به کلات نادری رسیدیم آب رودخانه را به داخل مزارع فرستاده بودند و آب، جاده ای را که بین مزارع قرار داشت گرفته بود پس خودروی ما در وانفسای خودش به گل نشست و پدرم مجبور شد تراکتوری از روستا بیاورد تا خودرو را بیرون بکشند.
نیمه شب بود که به منزل اقوام رفتیم و پس از عذر خواهی فراوان مشغول استراحت شدیم..صبح هنگام، بوی عطر علف تازه و گل و گیاه باغهای اطراف در هوای پاک کوهستان پیچیده بود که ما بیدار شدیم و تمام خستگی روز قبل در همان صبح دل انگیز از تن مان زدوده شد.
اول صبح بود که محمد( پسر میزبانمان) که هم سن و سال من بود سراغم آمد و مرا به باغشان دعوت کرد..به باغ که رفتم دیدم او و خواهرانش مشغول کاری هستند که به آن "بیده پیچی" میگفتند. از او خواستم به من هم یاد بدهد و او روش بافتن علفها و اصطلاحا" بیده پیچی را به من آموخت و گفت اینها را میگذاریم همینطور خشک میشوند در زمستان غذای دام ها خواهند بود.
چند روزی را در کلات نادری حسابی گشتیم و میوه های رنگارنگ خوردیم و کاخ خورشید و سد( بند نادری) و چادرهای عشایر را گشت زدیم و با گله های بزرگ گوسفند همراه شدیم ..به زیارتگاهی بنام "بابا گُرگُر" رفتیم و خلاصه به اتفاق محمد کلی بازی کردیم و کشتی گرفتیم.
بالاخره روز بازگشت فرا رسید و ما صبح اول وقت به همان شکلی که آمده بودیم پس از خداحافظی با محمد و خانواده اش، سوار بر خودرو شدیم تا برگردیم .
در راه برگشت دوباره رودخانه ها ، پلهای خراب شده ، دره ها ، دشتها و کوهها را پشت سر گذاشتیم تا اینکه در یک سر بالائی با شیب 45 درجه خودرو بسکباد کرد و بالا نرفت . تقریبا به قلۀ شیب رسیده بودیم و چیزی به اتمام سربالائی نمانده بود که خودرو متوقف شد . مادرم از فرصت استفاده کرد و با بهانۀ سبک شدن از خودرو پیاده شد و خواهرانم که در کنارش بودند هم پیاده شدند ولی من در صندلی عقب، لابلای چمدانها بودم و بیرون رفتن برایم سخت بود.
پدرم آمادۀ حرکت مجدد شد و پس از یک گاز محکم پدال ترمز را رها نمود و خودرو مقداری در سربالائی حرکت کرد وقت آن بود که کلید کمک زده شود ..نمی دانم پدرم کدام کلید را اشتباه زد که خودرو بجای 4 چرخ شدن ناگهان دنده عقب رفت و در سرازیری با سرعت زیاد شروع به عقب رفتن کرد .دیگر کنترل آن از دستان پدرم خارج شده بود و تنها کاری که میتوانست بکند هدایت آن به داخل جاده بود که متاسفانه نتوانست و انتهای خودرو در برخورد با خاکریز کوتاه کنار جاده بلند شد و خودرو از ارتفاع سه متری به داخل رودخانۀ فصلی(کال) افتاد و گرد و خاک زیادی به پا کرد شانس آوردیم انتهای خودرو دو پیکان به شکل بالۀ موشک داشت که در خاک فرو رفت و از برگشتن و واژگونی خودرو جلوگیری کرد و بزرگترین شانسمان این بود که رودخانه آب نداشت و در فصل خشک سال بودیم.تنها صحنه ای که خیلی در ذهنم مانده و هیچگاه فراموشم نمیشود دویدن مادرم به دنبال خودرو بود و او که خواهرانم را رها کرده بود در حالیکه به سروصورتش میزد سرازیری پر از خاک را به پائین میدوید و خدا خدا میکرد.( ای مادر..مادر..مادر).یک آن دیگر مادرم را ندیدم ناگهان در پس گرد و غبار غلیظی که اطرافم را گرفته بود دست مادرم را دیدم که از شیشۀ نیمه باز خودرو داخل آمد بلافاصله آنرا گرفتم و مادرم مرا از دیوارۀ رودخانه( کال) یا دره بالا کشید ولی کسی نبود به پدرم کمک کند و او که تا نیمه بالا آمده بود مجدد سُر خورد و به داخل کال افتاد.
قبل از اینکه این اتفاق برای ما بیافتد یک کامیون جمس متعلق به جنگ جهانی دوم به فاصله دورتری از ما می آمد و در آن زمان مسافرینش از گردنه های بالای کوه ما را دیده بودند، قدری طول کشید که به ما رسیدند و هندوانه ای را قاچ کردند تا ما لبی تر کنیم و آماده شدند تا خودرو را بیرون بیاورند اما زور کامیون آنها به سنگینی خودروی ما نمی چربید در نتیجه موفق نشدند .در همین حین شانس آوردیم یک کامیون ماز روسی هم از جهت مخالف رسید .


این بار با کامیون ماز روسی امتحان کردند و با قدرت آن، خودرو مان از کال بیرون آمد.جای تعجب داشت خودروی ما به قدری بدنۀ محکمی داشت که فقط چراغهای خطر عقب آن شکسته بود و با یک نیش استارت خودرو دوباره روشن و آماده به کار شد ولی مادرم دیگر جرات سوار شدن بر آن را نداشت و گفت ما با همین کامیون جمس میآ ئیم.کامیون مذکور هم جا نداشت و یکی دو نفر از مسافرانش را بالای بار کامیون نشانده بود مادرم قبول کرد بالای بار کامیون بنشینیم و ما از نردبان اتاق کامیون که بالا رفتیم دیدیم یا خدا ..! از آن بالا قعر دره ها را هم میشود دید انگاری در روی بال هواپیمای در حال پرواز نشسته ایم و از ابرها عبور میکنیم اما مادرم به قدری از رانندگی پدرم ترسیده بود که آن بالا را ترجیح میداد.
خودروی پدرم از جلو روانه شد و ما هم تا ابتدای اسفالت با کامیون آمدیم سپس به خودروی پدرم که منتظرمان بود سوار شدیم و بقیه راه را با او طی کردیم تا شبانگاه که به منزل بی بی جان در مشهد رسیدیم و شکر خدا را بجا آوردیم.!