ویرگول
ورودثبت نام
ع.رامک
ع.رامکافسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
ع.رامک
ع.رامک
خواندن ۵ دقیقه·۱ سال پیش

فرشته ای در لباس طبابت!

مطلبی را که توسط دوست بسیار عزیزم " دست انداز" در رابطه با رفتار یکی از معدود پزشکان درمانگاه نگاشته شده بود خواندم و لازم دانستم خاطراتی را که از پزشکی حاذق در ذهن دارم بنویسم تا حق این عزیزان ادا شود و بیشتر متوجه باشیم که هر گِردی گردو نیست..!

شادروان دکتر کوثری( پزشک ایثارگر):

در شهر کوچک مرزی تربت جام مشغول به خدمت بودم و گاهی شبها تابه صبح مشغول گشت زنی و تامین امنیت و سرکشی از اماکن طبقه بندی شده و غیره بودم و همیشه صبح خیلی زود تعدادی افراد علیل و درمانده که بیمار به نظر میرسیدن را میدیدم که وارد خانه محقری با دیوارهای کاهگلی میشوند و در آن موقع صبح درب چوبی قدیمی و بسیار کهنۀ آن بروی همه باز میشود..کنجکاو شدم از همکارانم در بارۀ آن سئوال کردم گفتند: خانه و مطب دکتر کوثری است.

شنیده بودم که دکتر کوثری خیلی از بیماران را رایگان ویزیت میکند و حتی به آنها دارو و پول میدهد اما جایش را ندیده بودم.

  • در یک شب سرد زمستانی مردی روستایی را دیدم که افسار الاغی را در دست داشت و سرگردان میگشت از او پرسیدم: پدرجان کجا میروی ؟ چرا سرگردانی؟ انگار فرشته نجاتش را دیده باشد گفت: زنم مریضه اومدم دکتر ببرم بالا سرش جاش رو پیدا نمیکنم.گفتم : این موقع شب میخوای دکتر ببری روستا؟ گفت: ها.! گفتم : با چی؟ گفت : الاغ دارم.!در دلم به سادگی اش خندیدم و گفتم: حالا کدوم دکتر رو میخوای ببری؟ با اعتماد به نفس گفت: _ دکتر کوثری!

همکارم تا اسم دکتر کوثری را شنید گفت بیا من جاشو نشونت بدم و به طرف خانه دکتر راه افتادومرد روستایی و من هم دنبالش راهی شدیم..به درب خانۀ دکتر که رسیدیم دق الباب کرد سرایدار خواب آلود درب را گشود همکارم مشکل مرد روستایی را داشت میگفت که صدای دکتر از داخل شنیده شد گفت : کیه؟ سرایدار گفت : یکی اومده میگه مریض داره توی روستا.! دکتر گفت : بگو صبر کنه میام.

چند دقیقه بعد دکتر کوثری با کت و شلوار ، کیف به دست دم در ظاهر شد و با مهربانی گفت: مریض داری باباجان؟ مرد روستایی هاج و واج گفت ها.بله! _ وسیله چی داری؟_ همین الاغو دارم..! دکتر گفت خوبه نگهش دار ..سپس سوار الاغ شد و گفت : بریم باباجان ..و رفتند و مرا با یک دنیا تعجب و سئوال تنها گذاشتند.

گاهی به خودم میگفتم احتمالا دکتر حاذقی نیست و برای همین همه را معاینه میکند و فقط مستضعفین به مطبش می آیند اما روزی که برای گواهینامه نیاز به آزمایش چشم و بینایی سنجی پیدا کردم کارت را که گرفتم به من گفتند ببر پیش دکتر کوثری تایید کنه..با ناباوری به مطب ایشان رفتم صف طولانی از مردم مختلف در راهرو مطب و حیاط منزلش بود وارد اتاقش که شدم دیدم دکتر روی فرش نشسته و یک میز کوچک جلویش گذاشته کلی دارو در اطرافش ریخته و هرکس را معاینه میکند نسخه ای و دارویی میدهد.کارت مرا گرفت و گفت : منو نیگا کن ..نگاهی به چشمانم انداخت و مهر زد و گفت بفرمائید.با خودم گفتم : الکی نگاه کرد . به راهنمایی و رانندگی که رفتم کارت را به مسئول مربوطه دادم گفتم: دکتر سرسری نگاه کرد و مهر زد.مامور مربوطه گفت : مگر بینایی شما مشکلی داره؟ گفتم : نه! گفت : پس چرا میگی سرسری ..ایشان دکتر خیلی ماهری هستند.

یک نفر که آنجا ایستاده بود گفت: متاسفانه چون دکتر انسان وارسته و مردمی هست خیلی ها فکر میکنن وارد نیست در حالیکه من هنوز که پدر خدا بیامرزم زنده بود سخت مریض و بی طاقت شد یکی گفت ببر پیش دکتر کوثری .بردم پیش دکتر یک نگاه به چشمان پدرم کرد و گفت ببرینش بیرون چیزی نیست بابا جان.پدرم را که بیرون بردم مرا صدا زد و آهسته گفت: پدرت سرطان داره و چیزی به آخر عمرش نمونده ببر خوب این آخر عمری بهش برس اذیتش نکن.

من اصلا قانع نشدم گفتم : این دکتر درپیتیه من باید پدرم رو به تهران ببرم..به اقوام در تهران سپردم یک دکتر خوب نوبت بگیرند گفتند دکتری هست که ایرانیه ولی در آمریکا طبابت میکنه سالی یکبار به ایران میاد شاید بتونیم ازش وقت بگیریم ..خلاصه با اصرار زیاد وقت گرفتندو پدر را بردم تهران دکتر آزمایشها و عکسهای مختلف نوشت و جواب همه را گرفتیم نگاه کرد و بعد از کلی مشورت تلفنی و غیره بالاخره مرا صدا زد و گفت: " پدرت سرطان داره چیزی به آخر عمرش باقی نمونده..که ناگهان گفتم: ای بابا ..آقای دکتر! اینو که همون دکتر محل خودمونم گفت.! پرسید : _ کدام دکتر؟ گفتم : کوثری!

ناگهان دکتر از جا پرید و گفت :دکتر محمد کوثری؟ گفتم بله عین حرفای شما رو با یک نگاه به چشمای پدرم گفت.دکتر آدرس دکتر کوثری را از من پرسید و یک نامه برایش نوشت از من خواهش کرد آنرا به دکتر برسانم و به او بگویم که سفر بعدی حتما به دیدارش میرود و گفت : شما همچین دکتری دارید آنوقت به تهران می آیید..ایشان استاد دانشگاه من بودند من هرچه یاد گرفته ام ایشان به من آموخته اند..شما استاد را گذاشته اید سراغ شاگرد آمده اید؟

منهم پدرم را برگرداندم و همانطور که دکتر گفته بود عمر زیادی نکرد.

عاقبت این پزشک ایثارگر و این مرد بزرگ در یک شب برفی دچار سکته قلبی شد وقتی از مداوایش قطع امید کردند قصد داشتند با آمبولانس به مشهد انتقال دهند که متاسفانه آمبولانس در بین راه واژگون شده و نامبرده دار فانی را وداع گفت..روحش شاد و قرین رحمت باد.



دکتراعتماد نفسایثار
۱۹
۹
ع.رامک
ع.رامک
افسر آگاهی ( کارآگاه) سابق و حراست مدار امروز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید